هرگز اینچنین عاشقت نبوده‌ام...

 

 

 

بابا، از رفتنت ۷ سال گذشت. از بی‌پشت و پناه شدنم. از شروع رنجی که فقط در رفتن تو خلاصه نشد. بار امانتی که برای ۶ سال بر دوشم گذاشتی و رفتی، سخت سنگین بود. تمام آن ۶ سال را در خلوت اشک ریختم و لبخند بر لب با دنیا مواجه شدم. علی‌وار سر در چاه کردم و درد دلم را پنهان نمودم. تا روزی که مامان به دنبال شما پرواز کرد، برکت حضورش کفاف تمام سختی‌ها را می‌داد... اما وقتی پر کشید، یک‌شبه وطن و خانه و خانواده‌ام را از دست دادم. انگار زیر آوار مانده باشم. می‌دانم که می‌دانی این یک سال چطور گذشت اما اگر نمی‌دانی دعا میکنم خاک برایت خبر نیاورد.... که غمم، غم ایوب شد و غسل ایوب تنها مرهم موجود. روزها غم را در بخشی از وجودم جا می‌دادم و دنبال زندگی می‌دویدم اما چه بگویم از شبها؟! از نگذشتن ظلمت و ماندگاری رنج. حجم غم از اندازه وجودم بیشتر می‌شد و مرا می‌بلعید. یونس‌وار در شکم غم به انتظار روشنی روز می‌ماندم. تنها نقطه روشن این یک سال، پایان‌نامه‌ای بود که با عشق به اصفهان نگاشتم. کم‌کم آموختم با هر بغض و آه، شکر غم به جا آورم. برای درک والدینی که جای خالی عشق بی‌حدشان چنین رنجی به همراه داشت. حرف دیگری نمانده جز سپاسگزاری از حضرت حق که مرا لایق فرزندی شما دانست. حالا نیک می‌دانم اگر حق انتخاب داشتم، درک این جهان هستی را در هر حالت دیگری بدون شما نمی‌خواستم. هفت سال گذشت؛ فان مع العسر یسرا...
شاید که خواب یوسف تعبیر شود این بار...

قربانگاه

 

 

قربان، یکی از مناسبت‌های مذهبی تقویم است... برای خیلی از آدمها، چه مسلمان و غیرمسلمان، تنها یک روز تعطیل است؛ یا شاید تنها یک نام از عیدی که باید به دیگران تبریک گفت. برای من اما، امسال به شکل دیگری می‌گذرد‌:


۳۵ سال تمام، از لحظه‌ای که چشم به دنیا گشودم، سی‌وپنج فریم یکسان در تمام آن‌سال‌های حیات پدر تکرار شد؛ آن‌قدر یکسان، که حتی نیازی به بستن چشمانم برای تصویرسازی ندارم... آفتاب نزده بیدار شدن، آمدن پدر به تراس اتاقم و مشاهده تلاش او برای بستن طنابی از نرده، شنیدن صدای در که حکایت از خروج پدر و برادر دومی برای خرید گوسفند دارد. یک چرت کوتاه نصفه و نیمه تا بازگشت آنها. آمدن قصاب، قربانی کردن دو گوسفند تا جایی که توان مالی پدر اجازه می‌داد و بعدها تورم، به ادای نیمی از نذر مجبورش کرد. تمیز کردن گوشت و متعلقات به آداب تمام؛ با تمام آن بوهایی که از خاطراتم محو نمی‌شوند. تقسیم کردن گوشت و پخش آن میان در و همسایه... و بعد نزدیک ظهر، آمدن برادران و خانواده‌هایشان برای ناهار دسته‌جمعی... و حال خوشی که با وجود همه زحمت آن روز، پدر داشت. و هیچ‌گاه نفهمیدم بیشترین بخش آن شادی از جهت ادای نذر بود یا دورهمی فرزندانی که آن روزها به یمن حضور پدر، باوفاتر بودند. شوخی و خنده‌های پدر و تکاپوی تا نیمه شب او همراه مادر برای بازگرداندن خانه و آشپزخانه به حالت عادی، چشم و گوشم را پر کرده. در شش سال بعد، که پدر نبود و مادر توان جسمی ادای نذر در خانه را نداشت، دلخوش خاطرات و حضور مادری بودم که هنوز برکتش بر زندگیم سایه افکنده بود. حالا، امسال در تلخ‌ترین حالت ممکن از یک عید عزیز قرار گرفته‌ام؛ من مانده‌ام تنهای تنها با تمام آن هیجده ساعت تکاپو که سی‌وپنج بار، با تصاویر، صداها و بوهای خاصش بر ذهنم یکسان نقش انداخته‌اند و من به سوگ آن قربانگاهان، نشسته‌ام...

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز...

 

خانه مقدم

«ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮ ﯾﮏ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ؛
ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ. ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ؛ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺩﺍﺭﺩ. ﮐﻢ ﺩﺍﺭﺩ؛ ﺑﯿﺶ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ،
ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؛ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ...»
 

"محمود دولت آبادی"

 

خونه مادربزرگه

 

از همان دم در و از پشت ستون‌های آجریِ به اصطلاح هشتی، چشم هر دویمان قالی دستباف ته سالن را گرفت. چند لحظه بی‌حرکت ایستادیم و حظ بصر بردیم. هنوز نمی‌دانستیم شصت و دو متر از هنر دستان عمو اوغلی چشممان را گرفته! از نقش‌بافته‌های فاخر عمو که دل می‌کنیم، باز هم تا چشم کار می‌کند، هنر است که تراوش می‌کند از میان روزمرگی‌ آدم‌های خوش ذوقِ به جا مانده لای ورق‌های کتاب تاریخ... از لاله و چادرشب بگیر تا سماور و قلیان. از لباس فاخر و دُر و گوهر تا کشکول و تبرزین و گُل‌گیر شمع! حلقه یاسین و بازوبند قرآنی و اشیایی از این دست که آرزوها و حسرت‌ها و دعاهای گره خورده بر آنها در گوش تویی که به تماشا ایستاده‌ای، قصه می‌خوانند... حال و هوای این اتاق، آدم را پرت می‌کند به جایی میان گذشته، میان عطر خوب مادربزرگ‌ها و پنج‌دری‌ها... به سادگی همین کلمات می‌توان ناآرام و بغض‌آلود، وارد این سالن شد، غبار و خستگی زمانه را پشت یکی از آن اشیای جادویی که بیشتر به دل می‌نشیند پنهان کرد تا به خاطرات دیگر موزه بپیوندند و در نهایت با یک حال خوب این مکان را ترک نمود. هر تکه از این اشیا نفیس می‌تواند گوشه‌ای از تاریخ نانوشته آدم‌های قدیمی زندگی هر کدام از ما باشد؛ آدم‌هایی که گرچه اشک‌ها و لبخندهایشان به یاد کسی نمانده اما، ردی از تمام احساساتشان در حافظه یادگاری‌هایشان جاریست. اینجا اگرچه نمایشگاه هنر و زندگی موزه ملک نام دارد اما، بوی ناب خاطره می‌دهد... همان که امروزی‌ترها، صدایش می‌زنند: نوستالژی!

 

با سپاس ویژه از معاون فرهنگی و رئیس اداره موزه ملک، جناب آقای رضا دبیری نژاد برای ارسال تصاویر 

 

 

نشاید که نامت نهند آدمی...

 

هنوز بیست ساله هم نشده! دختری که حسادت تمام دنیایش را فرا گرفته و من در عجبم اگر حال و هوای نوجوانیش این است، بیست سال دیگر به کجا خواهد رسید! طنز تلخ ماجرا اینست که او دایه مهربان‌ تمام گربه‌های جهان است اما از احوال خانواده خودش یا نزدیک‌ترین اطرافیانش درک صحیحی ندارد....

یک حس بد دارد روحم را می‌خورد... این روزها بیشتر از همیشه در رفتار اجتماعی آدم‌ها دقیق می‌شوم و می‌بینم به طرز تهوع‌آوری خودی و غیرخودی تعریف کرده‌ایم. یک چیزی جایی گمشده که از درون اغنا نمی‌شویم و هر لحظه ساز جدیدی به دست می‌گیریم. قدرت و ثروت کاری کرده که دیوانگان فرمانروایان جهان می‌شوند و زندگی خیلی از آدم‌ها را درگیر تصمیمات بی‌خردانه می‌کنند. وقتی انسانیت بی‌ارزش می‌شود، دیگر چندان فرقی ندارد آن یکی عشقش بکشد 3200 کیلومتر دیوار بسازد یا این یکی، برای 80 شاهین بلیت هواپیما بخرد و روی صندلی آدم‌ها بنشاند. صرف نظر از واقعیت ماجرای پسرک پنج ساله با دست های بسته، این تصویر نشانه آتش گرفتن جهان متمدن نیست؟! دنیایی که این قوانین اجرایی را پذیرفته، حواسش به خط‌خطی‌های ذهن پسرک هست که زندگی‌اش هرگز به دقیقه‌های قبل از لمس دستبند باز نخواهد گشت؟!

در یکی از جلسات طولانی کارگاه‌های «کنوانسیون جهانی راهنمایان گردشگری» بودیم وقتی پلاسکو آتش گرفت... یکی از بچه‌ها که خبر را اعلام کرد، دل من هم آتش گرفت. اولین خاطره شیرین تهران‌گردی با پدر به پلاسکو برمی‌گشت و این ساختمان برایم همان قدر نماد سفر بود که برج آزادی. در غم از دست دادن خاطرات عزیز کودکی غوطه‌ور بودم که خبر فروریختن و زیر آوار ماندن ده‌ها تن از آتش‌نشانان و هم‌وطنان رسید و درد خودم فراموشم شد و چنان حجمی از غم و اندوه گلویم را گرفت که تا یک هفته بعد توان رهایی از آن را پیدا نکردم. دردناک‌ترین بخش ماجرا آن بود که مشغول انجام چنان مسئولیتی بودیم که تمرکز مطلق می‌طلبید و باید آگاهانه هر چیز دیگری را موقتا فراموش می‌کردیم. با این وجود در تمام این مدت به سلفی‌های خبرساز می‌اندیشیدم و از خودم می‌پرسیدم ریشه این همه خودخواهی و بی‌توجهی و خودبرتربینی ما از کجاست؟ کمی بعد خاطرم آمد چندی پیش یک فرد معروف در حوزه سفر، در جلسه‌ای که قرار بود خودش را معرفی کند و با همراهی یک گروه برای کمک به یک حادثه طبیعی برود، هرچه عکس نشان داد سلفی‌هایی بود که در هنگام وقوع حوادث طبیعی گرفته بود. آن موقع به ذهنم رسید که اگر او واقعا برای کمک می‌رفت، فرصت آن همه سلفی گرفتن را پیدا نمی‌کرد...  

چند روز پیش برای ماموریتی باید به سازمان حج و زیارت می‌رفتم. در مسیر برگشت، پشت چراغ قرمز یک موتورسوار و یک راننده با هم دعوایشان شد. اینکه چه اتفاقی افتاد یا چه فحش‌های رکیکی رد و بدل شد اصلا مهم نیست. راننده پیاده شد و قفل فرمان را برداشت و با خونسردی یک جلاد رفت تا به حساب موتورسوار برسد. در آن لحظه، فقط و فقط به عصبانیت بجا یا نابجای خود می‌اندیشید بدون اینکه فکر کند ممکن است در یک لحظه جان یک آدم را بگیرد... مردم هم ایستاده بودند و مهیج‌ترین فیلم زندگی‌شان را می‌نگریستند...

تمام اینها درد است... درد بیگانگی... اعدام و آتش‌سوزی و دعوا فرقی ندارد... واکسینه شده‌ایم در برابر مرگ، در برابر غم. اگر چیزی هم برای لحظه‌ای متاثرمان کند، سوار شدن بر موجیست که دنیای مجازی برای دیده شدن در اختیارمان گذاشته... از تمام دلاوری های قرن‌های متمادی این سرزمین، به جایی رسیده‌ایم که اخبار روز هرچه که باشد، حضورمان را با یک پست اینستاگرام به تمام جهان فریاد می کنیم... ما اینجا هستیم و اینگونه فکر می‌کنیم و این، مهم‌ترین موضوع جهان است...

 

آدمها...

 

برداشت اول:

نزدیک صبح است و باران اشک امانم را بریده؛ در فکر لحظه‌ای هستم که قرار است با یک دوست صمیمی در موقعیتی غم‌انگیز روبرو شویم... گرامی مادرش را از دست داده... صورت مهربان مادر را دقیق به یاد ندارم اما، میهمان‌نوازی‌اش خوب در خاطرم مانده است.

نامش سعید است، گرامی‌ترین رفیق ده ساله زندگیم؛ کسی که او را ده بار هم در دنیای حقیقی ندیده‌ام؛ با این وجود، به اندازه صد سال با هم خاطره داریم.... چه بسیار با هم خندیده‌ایم... چه بسیار با هم گریسته‌ایم... چه بسیار که دلتنگی‌های غربت را با هم سبک کرده‌ایم... سالهاست به شوخی و با خنده می گوید پیغمبر است؛ به خاطر که نه، به جان می سپارم... راست می گوید! پیامبر لبخند است... خوب می داند درد را چطور فراری بدهد و دل را بیارامد... راه آوردن لبخند را بر لب، خوب می داند... پیک آرامش است این سعیدترین سعیدی که می‌شناسم...

دو سال پیش، در یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی آمد و نفس کشیدن را برای چندین ساعت متوالی آسان کرد... تا آخر دنیا ممنون و مدیون مهربانی آن روز خواهم ماند... حالا می‌رویم تا شاید ذره‌ای از بار غمش بکاهیم و امیدوارم شدنی باشد این ناشدنی‌ترین کار دنیا...

 

برداشت دوم:

در صحن حرم علی‌ابن‌موسی‌الرضا (ع) ایستاده‌ام و به رفت و آمد مردم می‌نگرم... بسیاری از مردم پیش از خارج شدن از درب حیاط، رو به حرم می‌کنند و بعد از ادای احترام، عقب‌عقب خارج می‌شوند... بدون این که به ریشه و فلسفه این رفتار فکر کنم، فقط و فقط از تماشا کردن این خلوص رفتار لذت می‌برم و از خودم می‌پرسم این آدم‌های معتقد که رسم احترام را خوب می‌دانند، در زندگی روزمره هم حواسشان به حفظ حرمت‌ها هست؟

 

برداشت سوم:

در سالن ترانزیت و روبروی مانیتور، منتظر اعلام گیت پرواز هستم. از پشت سرم صدای ضعیف و نالان مردی می‌آید که از خودش می‌پرسد یعنی یک مسلمان اینجا پیدا نمی‌شود که به من کمک کند؟ برگشتم و فاصله را کم کردم و پرسیدم کمکی از دست من برمی‌آید؟ گفت که عصایش لیز می‌خورد و راه رفتن برایش سخت است و به ویلچر نیاز دارد؛ از حراست بانوان پرسیدم مشکل را چطور می‌توان حل کرد؟ پاسخ دادند اگر همراه دارد، همراهش می‌تواند برود طبقه پایین ویلچر بگیرد... مرد تنها بود؛ پرسیدم می‌تواند به تنهایی از ویلچر استفاده کند؟ جوابش منفی بود. کارت پروازش را که دیدم، متوجه شدم همسفر پرواز ماست. رضا رفت تا برایش ویلچر بیاورد... تقریبا شک ندارم اگر در آن لحظه صدایش را نمی‌شنیدم، تمام آن مسیر وحشتناک طولانی را باید به تنهایی و با درد می‌پیمود... در بزرگی پروردگار شکی ندارم اما در بزرگی بنده‌هایش چرا... توجه به «احساسات و نیازهای آدم‌ها» اصلاً کار سختی نیست... نمی‌فهمم از کی تا این حد خودخواه و نامهربان شده‌ایم و چشم به روی «غیر» می‌بندیم... و بدبختی این که، دایره  «غیر» روز به‌ روز دارد بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شود... 

 

شهر مکنس / مراکش

 

سهم امروز من از یوشـِ نیما...

 

سلام نیما!

حال و احوالت چطور است؟!

خواب شب را بر خود حرام کرده‌ام تا آرزوی چندین ساله‌ام را به تحقق برسانم... به سوی یوش در حرکتم تا ریشه‌های پدرانه شعرت را از نزدیک ببینم و بشناسم...

چند ساعتی میان خواب و بیداری و افکاری نه چندان شاعرانه سپری می‌شود؛ وقتی می‌رسیم، به تکاپو می‌افتم تا چیزهایی را بیابم که می‌توانست بر لطافت طبع تو اثر بگذارد: به کوه‌های سبز می‌نگرم... به پیچ جاده‌ها... به مسیر زیبای بلده به یوش... هرگز این مسیر را در ظل آفتاب تابستان پیموده بودی؟! حتم دارم نور خورشید آنقدرها هم آزاردهنده نبوده! خنکای نسیم آن وقت‌ها هم همین طور نوازشگر بود، نبود؟! 

تابلویی با نام تو سر یک کوچه، نشان می‌دهد فاصله زیادی با تو ندارم... چقدر خوب که دارم مسیر خانه آبا و اجدادی‌ات را یاد می‌گیرم! چقدر خوب که پس زمینه تابلوی نامت نقش کاهگل است...

سنگفرش کوچه‌ها مرا یاد کودکانه‌های محالم می‌اندازد. نام تو باز هم بر پلاک کوچه سمت راست دیده می‌شود! وای! چه می‌بینم؟! آن درخت را که با دیوار خانه همسایه یکی شده، دیده بودی؟! مگر کاهگل و چوب هم می‌توانند چنین همسایه شوند؟ آب چشمه هم از کنارشان جاریست! درختی این چنین عاشق باید همیشه آبیاری شود، نباید؟!

از پیچ کوچه گذشتیم و ...

چه خانه زیبایی! خودت هم با دیدن نمای خانه، این چنین ذوق می‌کردی؟! پنجره‌ها و چراغ‌‌های خانه عجیب دوست‌داشتنی هستند...

وارد می‌شویم و درست میان حیاط خانه به استقبال می‌آیی! سلام می‌کنم؛ احترام می‌کنم؛ تو را و همه عاشقانه‌هایت را... کاش سایه‌بان بالای سرت بود! آیا هنوز هم شب‌ها چشم به راهی؟!

به تنهایی خواهرت هم سرک می‌کشم... جایش خوب است؛ دیگر تنها نیست...

به در و دیوارها نگاه می‌کنم... حیاط خوبی دارید؛ باصفا و دل‌انگیز است... تنها نکته آزاردهنده در چیدمان  فضاست. ستون‌ها و درها به پیروی از معماری ایرانی قرینه نیستند؛ یادت هست از اول اینگونه بوده یا هنگام بازسازی به این شکل درآمده؟!

به دور و بر حیاط نگاه می‌کنم؛ این گل‌های ختمی آن وقت‌ها که نبودند، بودند؟! چه شهدی می‌نوشند زنبورهای این حوالی! یادم باشد وقت رفتن عسل بخرم...

از پله‌ها بالا می‌روم؛ طرح رنگین سقف چوبی، زیباست... کفش‌هایم را درمی‌‌آورم و یکی یکی اتاق‌ها را پشت سر می‌گذارم. پنج‌‌دری ها را بیشتر دوست داشتم؛ شاید تأثیر بازی نور با ارسی‌های خوشرنگ‌شان باشد..

از تمام موزه، کتابخانه را بیشتر دوست دارم و از اشیا، عینکت چشمم را می‌گیرد... با دیدن عینک تو، به یاد کلاه داستایووسکی می‌افتم... چه حس خوبی! لبخند می‌زنم... آن عکسی که با شراگیم و شهریار گرفته‌ای را یادت هست؟ تاریخ ندارد! نتوانستم خیالاتم را به درستی به جریان بیندازم...

کم‌کم وقت رفتن می‌شود؛ نرسیده به هشتی، نیم‌تنه برنزی‌‌ات را می‌بینم که زیر پرده سرمه‌ای رنگ نشسته و به رفت و آمدها نظارت دارد... بهتر است به جای خداحافظی بگویم به امید دیدار! نظرت چیست؟!

راستی! همسایه‌ روبرویی‌تان چه زن نازنینی است! چه خانه باصفایی دارد! گلدان‌های گلش را باید می‌دیدی! از حوض کوچک و فواره بامزه‌اش چه بگویم؟! عاشق مهربانی‌هایش شدم! نشد از او بپرسم اما فکر می‌کنم تو را ندیده باشد! سنش به تاریخ حضور تو نمی‌رسد... ولی از چایی‌هایی که ‌آورد و آلو و سیب‌هایی که با لطف هدایت کرد و از درخت به دست‌مان رساند، حدس می‌زنم شاعرانه‌های وجودش شنیدنی باشند...

در راه بازگشت، باز هم به باغ بزرگ می‌رسیم؛ حتم دارم آن درخت کهنسال زیبا را دیده بودی! شک ندارم ساعت‌ها تماشایش کرده‌ای حتی اگر به پدرانه‌هایت راه نیافته باشد! در مسیر رفت، هیجان دیدار تو نگذاشته بود آن پیر بلندبالای دلربا به چشم بیاید...  

باید جایی بنشینیم و رفع خستگی کنیم؛ آن وقت‌ها هم برای رسیدن به کنار رود، از همین مسیر می‌گذشتید؟! چقدر جای خوبیست! زمین سرسبز و صدای آب و هیاهوی باد میان سپیدارها... از آسمان آبی و حجم‌های سپید ابر دیگر نگویم... جایت سبز!  آدم عاشق هم نباشد، اینجا شاعر می‌شود... چه خواب خوبی رفتم! نوازش نسیم در کیفیت آن لحظه‌ها اثر داشت...  در تمام عمر، فقط دو سه جای دیگر به این خوبی خوابیده‌ام!  

وقت رفتن است... در راه، چشم می‌بندم و به شعرهایت فکر می‌کنم... دلم می‌خواهد بنشینم و چند روز با پدرانه‌هایت خلوت کنم... چشم می‌گشایم و تماشای زباله‌های بی‌انتهای جاده چالوس، حالم را خراب می‌کند... چه خوب که نیستی تا اینها را ببینی! غم آن خفته چند، چشمانت را تر می‌کرد و از خواب بی‌خواب می‌شدی؛ اگر این صحنه‌ها را می‌دیدی، چه بلایی به سرت می‌آمد؟!...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدن این ویدئو کلیپ نیز خالی از لطف نیست. 

ایران من...

اگر غربزده نباشیم، هر کجای دنیا را هم که ببینیم، احساسمان نسبت به وطن تغییر نخواهد کرد... اگر زیباییهایش را دیده باشیم، هرگز آن را دست کم نخواهیم گرفت؛ اگر به چشم خریدار تماشایش کنیم، گوشه گوشه اش دل را به بند می کشد و عشق به آبادانی اش در تک تک سلولها جا می گیرد...

چند شبی بود که با برنامه مستند «ایران من» از شبکه پنج سیما، زیبایی های قزوین را دوره می کردیم؛ تیتراژ پایانی آن را «محمد معتمدی» به زیبایی هرچه تمام تر اجرا کرده است. از کارهای وی پیشتر، فقط «دیدار مولانا با شمس» از اپرای عروسکی مولوی را شنیده بودم که با «همایون شجریان» اجرا کرده اند. 

شعر فوق العاده ترانه ایران من را، «افشین یداللهی» سروده است:

نام تو پر از خاطره‌هائیست که صد قرن
از حادثه‌ها و تب ایام گذشته‌ست
سرسبزترین سرخی فردای سپید است
رازی که به پیشانی کوه و دل دشت است
در فرش و خط و نغمه، در شعر و ترانه
فرهنگ و زبان، گویش هر کوی و کرانه
در خشت و در آیینه، در ترمه و کاشی
شوقی‌ست که تو هستی و ذوقی‌ست که باشی
ایران من! ای ریشه ی من! برگ و بر من!
با نام تو تاریخ پر است از اثر من
ایران من! ای عشق من! ای دار و ندارم!
جان از تو گرفتم! به که جز تو بسپارم؟!
از عمق خلیج فارس تا اوج دماوند
تفتان و سرخس و ارس و زاگرس و اروند
هر قوم وطن، صف‌شکن روز مباداست
نام تو، خروشانی و آرامش دریاست
ایران من! ای ریشه ی من! برگ و بر من!
با نام تو تاریخ پر است از اثر من
ایران من! ای عشق من! ای دار و ندارم!
جان از تو گرفتم! به که جز تو بسپارم؟!

 

 برای شنیدن ترانه «ایران من» کلیک کنید.

 

 

بهار را باور کن...

 

دوای درد این روزهای دلم، اشعار فریدون مشیری است؛ تا دو سال پیش، هرگز جز به مناسبی خاص شعری از او نخوانده بودم و تحت تاثیر واژه‌هایش قرار نمی‌گرفتم؛ امروز اما، خوشحال باشم یا غمگین، بی تفاوت یا عجیب‌احوال، فقط کافیست بی‌هوا یک صفحه از کتاب را باز کنم تا حال دلم خوب شود؛ خوب خوب... نه می‌دانم چطور آدمی بوده و نه جنس دغدغه‌هایش را می‌شناسم اما، حرفش را خوب خوب می‌فهمم و دائم با خود واگویه می‌کنم: از چه مرزهایی گذشته... از چه خواب‌ها... از چه دردها!

ز تحسينم، خدا را، لب فرو بند!

نه شعر است اين، بسوزان دفترم را 

مرا شاعر چه می پنداری ـــ ای دوست؟ 

بسوزان اين دل خوش باورم را.

 

سخن تلخ است، امّا گوش ميدار،

كه در گفتار من رازی نهفته است

نه تنها بعد ازين شعری نگويند؛  

كسی هم پيش ازين شعری نگفته است!

 

مرا ديوانه می خوانی؟ دريغا؛ 

ولی من بر سر گفتار خويشم،

فريب است اين سخن سازی، فريب است!

كه من خود شرمسار كار خويشم.

 

مگر احساس گنجد در كلامی؟  

مگر الهام جوشد با سرودی؟

مگر دريا نشيند در سبوئی؟

مگر پندار گيرد تار و پودی؟

 

چه شوق است اين، چه عشق است اين،

چه شعر است؟

كه جان احساس كرد، امّا زبان گفت!

چه حال است اين، كه در شعری توان خواند؟

چه درد است اين، كه در بيتی توان گفت؟

 

اگر احساس می گنجيد در شعر،

به جز خاكستر از دفتر نمی ماند!

و گر الهام می جوشيد با حرف؛ 

زبان از ناتوانی در نمی ماند.

 

شبی، همراه اين اندوه جانكاه،

مرا با شوخ چشمی گفتگو بود.

نه چون من، های و هوی شاعري داشت

ولی، شعر مجسّم چشم او بود!

 

به هر لبخند، يك «حافظ» غزل داشت.

به هر گفتار، يك «سعدی» سخن بود.

من از آن شب خموشی پيشه كردم

كه شعر او، خدای شعر من بود!

 

دیشب لابه‌لای مرور خاطرات، به یاد گذشته‌های دور افتادم؛ به روزگاری که حافظ می‌خواندم و فال می‌گرفتم؛ هرکجا گم می‌شدم؛ هرکجا بی پاسخ می‌ماندم؛ یادم نیست کی و برای چه، از آن همه حافظ‌خوانی دل کندم و دیوانش را بستم. فقط خوب می‌دانم حافظ به من پاسخ نمی‌داد؛ همان را می‌گفت که من می‌خواستم بشنوم... دلبرانه، خوش آب و رنگ، شیرین و بااطوار... اما از یک جایی به بعد، دیگر نخواستم بشنوم!

حکایت سعدی اما، حکایت غریبی است. نه مثل مولانا از روز اول بوده و مستی‌ساز و نه مثل حافظ... کلام سعدی گنج پنهانی است که وقتی واژه کم می‌آورم برای تعریف یا شرح حال، به لطافت تمام می‌گوید آنچه من فکر می‌کنم و هر بار غافلگیر می‌شوم از هجوم این همه نازک خیالی...

 

شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی

غنیمت است چنین شب که دوستان بینی

به شرط آن که منت بنده‌وار در خدمت

بایستم تو خداوندوار بنشینی

میان ما و شما عهد در ازل رفته‌ست

هزار سال برآید همان نخستینی

چو صبرم از تو میسر نمی‌شود چه کنم

به خشم رفتم و باز آمدم به مسکینی

به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست

نیاید و تو به از من هزار بگزینی

به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش

چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی

تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو

هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی

لگام بر سر شیران کند صلابت عشق

چنان کشد که شتر را مهار در بینی

ز نیکبختی سعدیست پای بند غمت

زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی

مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان

ز روی خوب لکم دینکم ولی دینی

 

و من امروز میان این دو شعر، عجب گیری کرده ام...

به دوستی سوگند...

 

واژه‌ها را،

هر کاری هم کنی

جفت و جور نمی‌شوند اگر 

مخاطبشان در دسترس نباشد؛

یک دلم می خواهد...، یک می خواستم بگویم...، یک یادش بخیر...، یک دلم لک زده برای...، یک ای کاش... می آید و ناتمام گوشه ذهن می ماند...

 

این جور وقت‌ها،

فقط یک نفر می‌تواند قفل نشسته بر زبان را باز کند؛

فقط یک نگاه، حلال بغض است...

 

حال و هوا،

ابر بهار؛

و تمام احساسات،

خیس و نمدار... 

اگر او را دیدی،

بگو چشم انتظارم؛

اگر می‌شود، همین امشب بیا...

 

قلعه پیتر و پل - سنت پترزبورگ 

 

شفشاون، شهر آبی مراکش

 

 

 

 

آبی که باشد، زلال می شود و خوانا و دوست داشتنی؛

آبی که باشد، آسمان و دریا را به یاد می آورد و جاودانگی؛

آبی که باشد، می شود تداعی گر آرامش؛

آبی که باشد، می شود شفشاون، جاذبه خاص مراکش؛

آبی که باشد،

باقی اش را خودت تصور کن...

 

ادامه نوشته

از دیار ابن بطوطه

 

 

اما روحی مصمم مرا می کشاند،

و شوق دیدار سرزمین‌های پرآوازه

در سینه‌ام می‌جوشید؛

و من خانه‌ام را رها کردم،

همچون پرنده‌ای که آشیانه‌اش را رها می‌کند...

ابن بطوطه

 

 

نزدیک نیمه شب است؛ هنوز قطار از ایستگاه فاصله‌ی چندانی نگرفته، که جایی در تاریکی مطلق متوقف می‌شود؛ فکرم پرواز می‌کند به چند ساعت قبل... روبروی یک درب بسته منتظر ایستاده‌ام، تا پیرمردی که هیچ از او نمی‌دانم، بیاید و درب خانه‌ی دوست را بگشاید... مدت‌های مدید، چشم به راه دیدن این خانه بوده‌ام؛ سختی سفر را به جان خریده‌ام تا به اینجا برسم؛ کوچه پس کوچه‌های باریک مدینه را کاویده‌ام تا حضرت دوست را بیابم؛ به ظاهر آرامم اما، درونم غوغای غریبی است. و در انتهای یک کوچه‌ی باریک، بعد از بالا رفتن از پله‌های کوچه‌ی دیگری همنام خودش، ناگهان بنای سفید رنگ را می‌یابم. اینجا مقصد نهایی سفر است! خانه‌ی ابدی ابن بطوطه... بزرگمردی از جنس سفر...

آرامگاهش، خانه‌ی کوچکی است در زادگاه او، طنجه... هیجان زده برای دیدار و ادای احترام، به سمت درب خانه رفتیم... بسته بود........................ آه از نهادمان برآمد! از شب پیش دلهره به جانم افتاده بود که اگر بسته باشد چه؟!!! و نه تنها بسته که چند قفل هم بر آن جا خوش کرده‌... این قفل‌ها، فاصله‌ی دو متری با صاحبخانه را به توان ابدیت می‌رسانند.......... خوب می‌دانستم امکان ندارد بتوانم بدون دیدن این خانه، راه بازگشت در پیش بگیرم! به تقلا افتادم؛ دلم می‌خواست قفل‌ها را بشکنم! از بهت که درآمدم، یک نام و یک شماره روی در، توجهم را جلب کرد. مطمئن نبودم شماره درست باشد اما، به امتحانش می‌ارزید... اولین تلاش برای برقراری تماس، بی‌ثمر بود... صدای یک زن از خانه‌ی همسایه به گوش می‌رسید؛ جلوی درب باز خانه رسیدم و چشمم به بانوی مهربانی افتاد که لبخندم را با لبخند پاسخ گفت؛ نه او انگلیسی می‌دانست و نه من عربی... گرچه زبان هم را نمی‌فهمیدیم اما، من پرسیدم و او پاسخ گفت... به تلفن اشاره کرد؛ گفتم اشتباه است! آمد و صبر کرد تا دوباره شماره بگیرم؛ دفعه‌ی قبل از شدت هیجان، پیش شماره را اشتباه گرفته بودم؛ مرد آن سوی خط، انگلیسی نمی‌دانست؛ بانوی مهربان تلفن را گرفت و با او صحبت کرد. بعد با ایما و اشاره حالی‌مان کرد که از اینجا دور است... اندوه بی‌پایانی داشت وجودم را فرا می‌گرفت و چیزی نمانده بود بغضم بشکند... وقتی نداشتیم؛ شبانه باید سوار قطار می‌شدیم... حسرت داشت تمام فضای قلبم را پر می‌کرد که بانو پرسید می‌مانید تا بیاید؟ چه سوال عجیبی! البته که می‌ماندیم... اصلا تمام این مسیر را به همین قصد آمده بودیم... کار دیگری در طنجه نداشتیم...       

به انتظار نشستیم... گردشگران اروپایی با راهنماهای محلی‌شان می‌آمدند و بعد از یک توقف چند ثانیه‌ای برای خواندن نوشته روی دیوار، بی توجه به نگین خاموش طنجه، دوباره به دل پس کوچه‌های باریک مدینه بازمی‌گشتند. ناگهان از پایین پله‌ها، پیرمرد نابینایی پیدا شد که با کمک دو نوجوان، به سختی و نفس زنان سربالایی را می‌پیمود تا به ما برسد... دل توی دلم نبود وقتی پیرمرد کلیدها را با دست لمس می‌کرد و یکی یکی قفل‌ها را می‌گشود...

عاقبت درب گشوده شد... کفش‌ها را کندیم و وارد شدیم.

سلام گفتم؛ و احترام کردم:

سلامی به عظمت فاصله‌ی تاریخی و جغرافیا؛

به بزرگی یک روح ماجراجو؛

به حس دیدار یک رفیق نادیده...

به زحمات او برای جمع‌آوری اطلاعاتی که به خاطر سپردن، نوشتن و گردآوری‌شان حتی امروز روز نیز، کار دشواری است؛ به سفرنامه‌ی ارزشمندش فکر کردم و به جمله‌هایی که در مورد اصفهان نوشته بود؛ همان جا با او و با خودم، عهدی بستم...

روزها در این فکر بودم که وی چگونه سی سال تمام، سختی سفر آن دوران و گذر از جاده‌های بی‌انتها را به جان خرید؟ با مقیاس‌های زمان ما، نمی‌توان آن مرارت را سنجید... ناخودآگاه با خود چنین زمزمه کردم:

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به ره نه و دگر هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت... 

 

   

  

 

 

گیلگمش، فصلنامه میراث و گردشگری

حضور کمرنگ من در ماه های گذشته، به دلیل مسئولیتی بود که برای انتشار مجله گیلگمش به عهده گرفته بودم. قرار بود اولین شماره (پیش شماره)، در نهمین گردهمایی راهنمایان سراسر کشور رونمایی شود که به لطف خدا این اتفاق رقم خورد.     

  

در حاشیه گردهمایی، روز  یکم اسفند ماه، حدود ۵۰۰ راهنمای گردشگری در میدان نقش جهان بر زمین نشستند تا نقش عشق بر میدان بیاندازند. با گل های مصنوعی بر روی یونولیت قلبی ساخته و به درون حوض انداختیم. چند راهنمای عاشق، برای ساعتها در آب سرد، گلها را بی حرکت نگاه داشتند تا همه با هم بگوییم:

"اصفهان دوستت داریم..." 

 

365 قرن گذشت...

 

سخت است اما باید راهی‌ات کنم بروی؛ با آرامش خیال؛ با کوله باری سبک و دلشاد...

یک سال گذشته حضورت پر رنگ احساس می‌شد؛ گرچه در بستر خاک غنوده‌ای اما همه جا می‌دیدمت... فراموش کردن تو ممکن نیست! به سادگی آب خوردن می‌بینمت که می‌آیی، تماشا می‌کنی، حرف می‌زنی، شوخی می‌کنی و می‌روی. نگاه کنجکاوت به دریچه دوربین، آخرین تصویری است که از تو ثبت کردم...

بابا! در یک سال گذشته معنای تقویم برایم تفاوت بسیاری کرد... تقسیم شد به روزهایی که می‌گذرند و روزهایی که نمی‌گذرند و 11 بار آمدن 24 امین روز ماه، که هر بار دردم را عمیق‌تر توی صورتم کوبید... خوب که فکر می‌کنم می‌بینم تاریخ هم دوپاره شد؛ زندگی با تو و زندگی بدون تو...

زندگی با تو، معنای آرامش بود؛ معنی عمیق لبخند در نی‌نی چشمانم... معنی پشت گرمی، خاطر جمعی... می‌دانستم هر چه پیش بیاید، تو برایش راه حلی پیدا می‌کنی... چقدر دلم به ضرب‌المثل‌های همیشگی‌ات خوش بود! با هر جمله اندازه یک کتاب حرف می‌زدی! کاش معنی حضورت را آن موقع که بودی، بهتر می‌فهمیدم اما دریغ و درد؛ روزی دریافتم تمام خنده و آسایشم از برکت حضور دائمی تو بوده که بیهوش روی تخت بیمارستان افتاده بودی و من یکباره خنده‌هایم را گم کردم. نه اینکه قبل از آن دنیا هیچ گاه روی سختش را به ما نشان نداده باشد، نه! فقط انگار چون تو بودی، همه چیز قابل تحمل بود... چون همیشه راهی برای شاد شدن پیدا می‌کردی... چون روحت جوان و جنگجو بود... تازه فهمیده‌ام بدون اینکه من بدانم، تو بدانی، قهرمان من بوده‌ای... پیش‌تر می‌انگاشتم تفاوت بسیاری داریم اما هرچه بیشتر فکر می‌کنم، اشتراکات بیشتری با تو می‌یابم!

تعداد زیادی از اخلاق و عادات او را به ارث برده‌ام... او رنگ سیاه را دوست نداشت؛ من هم؛ از غم فراری بود، من هم؛ از عدد 13 خوشش نمی‌آمد... حالا که فکر می‌کنم دلیل نفرت من هم احساس پدر بوده... شاید خبر داشت... روز سیزدهم دی ماه بد حال و سیزده روز بعد به خاک سپرده شد...

سفر را پدر به من یاد داد؛ قبل از خواندن و نوشتن... تمام روزهایی که او در سفر بود، از شدت هیجان بالا و پایین می‌پریدم تا بیاید و سوغاتی‌ام را به دستم دهد. سوغاتی که با وسواس اتخاب می‌کرد. همیشه چیزی عجیب و تماشایی همراهش بود. دو هدیه شگفت‌انگیز داشتم: اولی اردکی بود که در دل شیشه‌ای خود تخم‌های شکلاتی داشت؛ خیلی جذاب بود. سالها نگهش داشتم. در کوچ اجباری سال‌های جنگ شکست و از بین رفت... آن یکی "رکسانا"ست که به ترکی دو تا شعر می‌خواند؛ هنوز بر قفسه کتابخانه‌ام نشسته...  شعرخوانی را از پدر به ارث برده‌ام... خیلی از اشعار شاهنامه را از بر بود... شعر زیاد می‌دانست؛ خودش هم شعر می‌گفت؛ بارها برای تکالیف کلاس اجتماعی‌ام شعر سرود. برای آدم‌های مهم زندگی‌ام نیز... و برای تولدم... یکی دو ماه پیش از فوت پدر، شبی به مناسبتی شعری برایش خواندم... جواب تلخش را هرگز از خاطر نبردم! گفت اینها که تو الان حفظ می‌کنی، من یکی یکی فراموش می‌کنم... به نوشتن هم او عادتم داد... در خانه ما حجب و حیایی بود که گاهی مانع می‌شد با او بی‌پرده سخن بگوییم. سیگار کشیدن برادرانم را با اینکه می‌دانست، هرگز به چشم ندید... عادت نداشت حرف‌های مهم را رو در رو بگوید. احتیاط می‌کرد... یا با واسطه می‌گفت یا اگر خیلی جدی بود، برای‌مان نامه می‌نوشت. من هم یک بار برایش نوشتم... آن نامه و جواب او را هنوز دارم... به عادت‌هایم هم مثل او وفادارم اما اگر قرار باشد چیزی یا کسی را ترک کنم، در یک لحظه مانند او برای همیشه می‌گذارم و می‌روم...

در نبود پدر، زندگی تغییرات زیادی کرد؛ رنج بسیاری کشیدم؛ باران اشک هرگز متوقف نشد... این قرنی که بر من گذشت، اگر محبت بستگان و دوستان نبود، به سر نمی‌شد... از صمیم قلب از رضا، والدین او و برادر بزرگترش برای تمام محبت‌هایشان سپاسگزارم... چتر حمایت آنها به سرم بود که امروز نفس می‌کشم...

دوستان زیادی نیز گرمای وجودشان را با من شریک شدند تا دلم گرم شود. قدردان محبت‌های همگی هستم اما واجب می‌دانم از دو نفر به طور ویژه سپاسگزاری کنم چون در تمام این مدت، هفته‌ای را بدون مهرشان به سر نبردم... سعید که هزاران کیلومتر آن طرف‌تر در گوتنبرگ زندگی می‌کند و یار وفادار و قدیمی من و رضاست و فرشته ثابتیان که به رغم داشتن روزهای بد هم، از حال من غافل نشد...

 

بادا که عشق پیشه ی همیشه ی ما باد.

آمین.

ارمغان خیال

 

بتاب خورشیدکم،

بتاب!

پنهان که می‌شوی،

بغض آفتابگردان

در حسرت نور،

در بهت ابر،

به زمین می‌چکد؛

و من ناگزیر،

باید آن‌ها را

یکی یکی،

از روی زمین برچینم...

بتاب خورشیدکم،

همیشه بتاب!

 

نی‌نامه

 

دختر متینی تنها روی صندلی نشسته بود؛ مسافر تهران بود و به انتظار اعلام پرواز نشسته بود. در حال قدم زدن دیدمش؛ به صفحه موبایلش نگاه می‌کرد. عینک به چشم داشت؛ از ورای عینک، چیز عجیبی را در چشمانش لمس کردم؛ احساس کردم الان است که گریه بیفتد! از آن فاصله، تشخیص چنین چیزی تقریبا غیرممکن بود. حالت آشنای نگاهش، مرا یاد روزهای تلخ خودم می‌انداخت... آن وقت‌هایی که اشک بی‌محابا بر صورتم جاری می‌شد و هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نداشتم. آن روزهایی که در تنهایی غمناک و پر از دلهره‌ام، دلم می‌خواست کسی دست بر شانه‌ام بگذارد و بگوید این کابوس روزی تمام می‌شود؛ حالت بهت‌زده دختر، تکانم داد. به سمت جایی که نشسته بود، به راه افتادم؛ دقیقا زمانی که به سه قدمی‌اش رسیدم، اشک روی گونه چپش روان شد... دوست داشتم دست بر شانه‌اش بگذارم تا بر درد و تنهایی‌اش غلبه کند اما، درست همان لحظه بدون اینکه متوجه حضور من باشد، از ترس دیده شدن احساس جاری بر صورتش، رو برگرداند...

تمام مدت پرواز، به او فکر می‌کردم و به هواپیمایی که موجی از دلتنگی را در غروبی غم‌انگیز با خود به سمت تهران می‌آورد... فکر ‌کردم با وجود این‌ که اصفهان را عاشقانه دوست می‌دارم، از آدم‌های خودخواه و دورویی که می‌شناسم، روز به روز دورتر می‌شوم و با وجود آن‌ که هنوز، گاهی با تهران غریبی می‌کنم، تنهایی آدم‌هایش را بیشتر و بیشتر می‌فهمم... وقتی هواپیما برای فرود ارتفاع کم می‌کرد، از پنجره به بیرون می‌نگریستم؛ از شرق به غرب، بزرگراه‌ها، خیابان‌ها، خانه‌ها و اتومبیل‌ها را تماشا کردم... تهران مثل دختری زیبا در لباس شبی باشکوه می‌درخشید! همان لحظه بود که دریافتم من این شهر را خجولانه دوست می‌دارم...

 

عکس "شب تهران"  اثر  کیوان خطیر

نقطه، سر سطر

  

جاری شده‌اند

عاشقانه‌هایم،

در سکوت این غروب خاکستری؛

هجمه یاد،

بر باد خواهد داد 

آرامش این لحظه‌ها را...

 

بی‌تو، با تو

 

فکر می‌کردم سخت‌ترین لحظات را پشت سر گذاشته‌ام... فکر می‌کردم، آن دوازده روز کشدار، روز خاکسپاری یا شب عید، سنگین‌ترین لحظات گذشته بی‌تو باشد اما، فردا را با این همه غم چه کنم؟! از یادت نبرده‌‌ام که با تکرار نام «پدر» به یادت بیفتم اما، حسرت سایه مهربانت حالا بیش از همیشه بر قلبم سنگینی می‌کند.

در این سال‌های دوری، گرچه تمام این روزها را با تو نگذراندم اما، همین که صدایت را می‌شنیدم، صدایم را می‌شنیدی... برایمان کافی بود. بابا، این ساعت را یادت هست؟ چهار سال پیش برای روز پدر، برایت پست کردیم؛ شنیدم که از خوشحالی بغض کردی؛ تا دو سال پیش که روز تصادف مچ دستت شکست هم، از دستت درنیامد... وقتی رفتی، به یادگار برش داشتم.

حالا دیگر هدیه‌ای جز خیرات، نمی‌توانم برایت بفرستم اما، به حرمت نام پدر قسم، بیشتر از همیشه دوستت دارم... هر کجا که هستی، در آسمان یا بر روی زمین، روزت مبارک...

 

نام بعضی نفرات، رزق روحم شده است؛ جرأتم می‌بخشد، روشنم می‌دارد...

 

طوفان سهمگینی آمد و زندگی‌ام را از بیخ و بن تکان داد. مجبور شدم با هراسی سی ساله مواجه شوم و بدترین قسمت ماجرا آن بود که در تلخ‌ترین کابوس‌هایم نیز، نیمی از آنچه گذشت را، تصور نکرده بودم! غم رفتن پدر، سنگین‌تر از آن بود که بتوانم ایستاده بمانم... خم شدم... اما به یمن حضور فرشته‌های زندگیم، دارم به آرامی دوباره جان می‌گیرم و قد راست می‌کنم...

در این مدت،

مهربانی‌های بسیار دیده‌ام؛ و نامهربانی‌ها نیز؛

رفتارهای باملاحظه بسیار دیده‌ام؛ بی‌ملاحظگی‌ها نیز؛

چه احترام‌هایی دیده‌ام و چه بی‌حرمتی‌ها نیز؛

نوازش‌ها شده‌ام اما، زخم‌های جگرسوزی نیز خورده‌‌ام...

و خوب می‌دانم تجربه‌های جدیدی که به دست آورده‌ام، به همان قیمت گزافی که پرداختم، از من انسان صبورتر و هدفمندتری خواهد ساخت.

و تمام خواننده‌های "کوله پشتی نارنجی" به جز چند نفر که به تعداد انگشتان یک دست نمی‌رسند، از همان مهربان‌دوستانی هستند که حضور و کلامشان باعث آرامش و خوشبختی است... می‌دانم برای سپاسگزاری از همه مهربانی‌هایتان هرچه بگویم، واژه‌ها حق مطلب را ادا نمی‌کنند؛ با این حال از صمیم قلب از همه شما برای نگرانی‌ها، همدلی‌ها و قوت قلب‌هایتان ممنونم.

بادا که عشق پیشه همیشه ما باد...

آمین.

 

نشانه

 

درست بعد از سه هفته آمد! و سه روز بعد از نوشتن مطلبی که با یاد او آغاز کردم...

منتظر بودم سیب سرخ برایم بیاورد؛ باز هم به روش خودش عمل کرد...

از میهمانانی که از راه دور آمده بودند، پذیرایی می کرد؛

همان کسانی که برایشان نوشتم تا از زحماتشان قدردانی کنم!

نارنگی به دستم داد!

هنوز می سوزم اما، به طرز عجیبی احساس سبکی می کنم...

گل‌های باغ آرزو از حسرت و از غصه پژمرد...

 

صادق نوجوکی را از بچگی دوست دارم...

این ترانه  امروز در سرم غوغا به پا کرده...

بیگانه اگر وفا کند، خویش من است...

 

این ژله گلدار را الان همسایه‌ای آورده که می‌داند چه تلخ به خانه بازگشته‌ام...

از صمیم قلب سپاسگزار محبت‌هایی هستم که در این مدت دیده‌ام و هنوز توان تشکر ندارم...

بار دیگر رودی که دوست می دارم

 

گفتم به اصفهان می‌روم؛

دوستی گفت: زاینده‌رود را دریاب!

دوست دیگری گفت: عکس بگیر!

دیگری گفت: از فرصت استفاده کن و در هوایش نفس بکش!

این دیالوگ‌ها که رد و بدل شد، نکته‌ی جدیدی را دریافتم: که زاینده‌رود – فارغ از بحث‌های زیست محیطی – حداقل در بین دوستان سفردوست، به یک دغدغه ملی تبدیل شده است.

البته که زاینده‌رود برای گردشگران حرف‌های زیادی دارد؛ البته که زیبائی آب روانی که با افسون پل‌های تاریخی‌اش گره خورده، تاثیر عمیقی بر ذهن مسافران برجای می‌گذارد...

با این وجود، باید زاده‌ی اصفهان باشی تا بدانی:

برای مردم اصفهان، زاینده‌رود تنها یک رود نیست... بخش بزرگی از هویت و حافظه‌ی تاریخی ماست که از زیر پل‌های رنگ و وارنگ شهر در گذر است...

باید اصفهان را زندگی کرده باشی تا جز سی و سه پل و پل خواجو – و گهگاه پل جوبی وشهرستان – نام پل‌های دیگر در قاب روزمرگی‌هایت جای گرفته باشد... وحید، مارنان، فلزی، آذر، فردوسی، بزرگمهر و غدیر...

هر کدام از این نام‌ها، با زاینده‌رود معنا می‌یابند و برای هر کدام از ساکنان شهر، معنایی دارند... از بام تا شام و برعکس، تلاش و رفت و آمد و دغدغه‌های مردم را به تماشا می‌نشینند و هرکدام هزار راز مگو در سینه دارند... از احساسات زنده‌ی بشری حکایت‌ها شنیده‌اند؛ اولین ملاقات‌ها، قول و قرارهای عاشقانه، خواستگاری‌ها، عهدهای بسته، قول‌های شکسته، دوستی‌ها، دشمنی‌ها، اشک‌ها و لبخندهای بی پایان یک شهر...

این بار، کنار پل‌های زیادی قدم زدم و تماشا کردم شادی همشهری‌هایی را که آمده بودند دل تنهایی‌شان را با لطافت آب تازه کنند... و صدای آب و صدای آب و صدای آب... و پرنده‌های مهاجری که پس از دو سال برای اقامت زمستانی بازگشته‌‌اند و از شادی زنده‌رود، در آسمان می‌چرخند و می‌رقصند...

از آن روست که خشکی این رود، مانند خاری می‌خلد و زخم می‌اندازد بر دلهایمان... وقتی که آب نیست، اگر گفتند حالمان خوب است، تو باور نکن! آب که روان باشد، حتی اگر برای مدت‌ها فرصت دیدنش را پیدا نکنیم، همین که می‌دانیم هست، حس خوب آرامش در روزمرگی‌هایمان جاریست... خواستن زاینده‌رود، برای ما هوس نیست که امروز باشد و فردا نباشد... عشق به این آب برای ما، عشق به خود زندگی است؛ که باشیم و نباشیم، او باشد و باشد و باشد...

 

 

 

موزائیک گردی

به پیاده روی علاقه خاصی دارم... خود به خود در بیشتر اوقات هم برایم هیجان انگیز و ماجراجویانه می شود. برای پرهیز از عادت، تمام سعیم را می کنم که مسیرهای تازه ای را امتحان و کوچه پس کوچه های جدید را کشف کنم؛ گاهی که مجبورم مسیرهای تکراری محله را طی کنم، برای خودم پروژه در نظر می گیرم... یک روز تفاوت درها را پیدا می کنم، یک روز رنگ های پنجره ها را... یک روز نقاشی های دیوار اتوبان را بررسی می کنم، روز دیگر گربه ها را می شمارم... یک روز مغازه ها را چک می کنم تا تغییرات احتمالی کاربری شان را دریابم، گاهی هم نمای ساختمانها را ارزیابی می کنم؛ در این بین گاهی، فقط گاهی هم به احوال مردم در حال عبور نگاه می کنم تا ببینم در لحظه چه حالی دارند... دیشب اتفاق جالبی افتاد:

یکی از مسیرهای پر تردد خانه، تقریبا حدود یک کیلومتر پیاده روی دارد. دیشب در قسمتی کوتاهی از خیابان تصمیم گرفتم تفاوت موزائیک ها را کشف کنم. در کمتر از ۱۰۰ متر پیاده رو، ۱۰ مدل موزائیک با جنسهای مختلف شمردم که ناگهان لحظه ی باشکوهی شکل گرفت. جلوی یک خانه ی نسبتا قدیمی طرح موزائیک خانه ی پدری ام را یافتم که در آن به دنیا آمدم... تمام خاطرات خوب بچگی هجوم آوردند به پیاده رو ی خیابان... از لی لی بازی ها و رد بی پایان گچ روی آنها تا سرگیجه های خیره شدن به موزائیک ها هنگام تاب بازی... برای اولین بار در خیابانهای تهران چیزی یافتم که حس خانه را داشت... 

همین اتفاق کوچک مرا سرشار از انرژی کرد. هنوز هم می توان با کمی دقت بهانه های کوچک شادمانی را جست...

 

 

یک سال پیش در چنین روزی...

به خاطر او قلم به دست گرفتم... مهربانی که شوق رفتن و دیدن در بند بند وجودش جاریست... که شرایط زندگی خانوادگی و شغلی اش اجازه سفرهای دور را از او گرفته... که هر بار راهی سفر شدم، با دست پر آمد... با ذوق... انگار خودش راهی باشد... که چشم به راه می ماند تا بیایم و بیاید و پای حرفهایم بنشیند... که هرچه می گفتم راضی نمی شد... جزئیات را با تمام وجودش می بلعید... وقتی به دلیل مشغله های زندگی راه دوستی مان دورتر شد، نوشتن را شروع کردم تا خاطراتم را با او قسمت کنم... البته که رضا مشوق اصلیم بود و دوستان دیگری که تشویقشان موجب اعتماد به نفسم شد اما، اگر او نبود، کوله پشتی نارنجی یک ساله نبود یا حداقل به این شکل نبود...

چیزی حدود دو هفته با وسواس تمام به اسم وبلاگ فکر می کردم. کوله پشتی نارنجی همراه سفرم بود اما، احساس می کردم شاید کافی نباشد برای دیده شدن. یک نام دیگر هم در ذهن داشتم. رضا و محمد و حسین هم رای دادند تا کوله پشتی نارنجی آفریده شد...

هیچ تصویر روشنی نداشتم از راهی که برگزیدم... افق دوری در نظر نگرفته بودم... ساده و صمیمانه آمدم تا از تجربه هایم برای دوستانی بگویم که دور یا نزدیک مشتاق شنیدن خاطرات سفرهایم هستند... 

و درست همین جا و با بازخوردهای وبلاگ، غافلگیر شدم از مهری که بی دریغ نثارم کردید... در کنار شما بسیار آموختم... رشد کردم، قد کشیدم و مصمم شدم که پیش تر بروم و تنها نگذارم دوستانی که هرچند مجازی اما، دستانم که نه، قلبم را محکم در دست گرفته اند... 

در این یک سال کم نبود لحظاتی که به دلیل وجود این وبلاگ غم به سراغم آمد... یا دقایقی که خیلی ساده اشکم جاری شد... از حسادتها، کامنت های تلخ، حرفهای ناجور و دورویی ها بگذریم... یک نگاه کوتاه به کامنت های دلنشین شما یا آمار وبلاگ کافی بود تا غمم دود و دور شود... تجربه های تلخ، فدای یک لحظه ی شاد و آرامتان که به راستی به داشتن دوستانی چون شما مفتخرم... 

 

آمدم تا ساده ی ساده و از صمیم قلب از همه ی شما برای مهر بی پایانتان سپاسگزاری کنم و از او که سبب ساز آشنایی ما شد...

 

 

سایه ی دوست کجاست؟

امروز شاهد آخرین پلان از متلاشی شدن یک زندگی مشترک بودم... یک زندگی که ۱۶ سال طول کشید و من از روز اول تولد بچه هایشان تا همین امروز، با خنده هایشان خندیده و با گریه هاشان گریسته بودم... حکم فرزندانم را دارند... حالا خانه ی متروک بی روحشان به فاصله چند ساعت چنان مرا آزرده که خودم را گم کرده ام... دلم کودکیم را می خواهد... با همان بی خیالی ها که بزرگ ترین دغدغه اش پیدا نشدن مخفیگاه قایم موشک است... و دلم دوستی می خواهد صمیمی تا کمی از روح زخم خورده ام را نشانش بدهم و آرامم کند...

میان نگرانیهای بی شمار و دغدغه های این هفته، یک دلخوشی داشتم...

پاسکال نازنین اینجاست... در اصفهان!

نمی توانید میزان خوشحالی مرا از دیدن دوباره اش حدس بزنید. یک بعد از ظهر کامل را با هم قدم زدیم. گفتیم و شنیدیم و دوباره چه کلاس درسی...

فکر می کنم اصفهان هم از دوباره دیدن پاسکال شادمان بود... مدتها بود آسمان چنین آبی نبود... زاینده رود خفته بود و برگ درختان نمی درخشید...

چهارباغ عباسی خیلی بیش از همیشه ابهت داشت یا مدرسه چهارباغ یا خیابان کمال اسماعیل یا کوچه پس کوچه های شیخ بهایی... راه رفتن کنار او طعم خوش لمس دگرگونه ی پاریس بود... یک تی شرت برایمان آورده و دائم عذرخواهی می کرد که سَبُک سفر کردنش را ببخشیم... گفتم می دانم چطور سفر می کند... و کتابهایش را فراموش نکرده ام. گفت این بار خیلی سبک سفر کرده و فقط ۶ کتاب همراه دارد! ۶ کتاب برای ۳۰ - ۴۰ روز سفر! پاک خجالت زده شدم... و به قول رضا تازه ما از جمله افراد کتابخوان این مملکت به شمار می رویم! 

من باز هم از همنشینی با این بزرگمرد انرژی گرفتم. فقط جای رضا خالی بود، اگر چه، گاهی تماس می گرفت و با پاسکال صحبت می کرد.

بردمش باغ گلها. هرچند برای کسی که در نزدیکی لوگزامبورگ و ورسای زندگی می کند، دیدن باغ گلهای کوچک اصفهان شاید لطفی نداشته باشد اما، پاسکال خیلی دوستش داشت. توضیح دادم که باغ گلها پاتوق من است و عهدی ناگسستنی دارم در اردیبهشت ماه تا با دوستانم یا تنها بیایم و مخصوصا از شکفته شدن غنچه های رز لذت ببرم.  

از قبل تصمیم گرفته بودم در اردیبهشت برایتان عکسهای باغ را اینجا بگذارم تا چشمانتان کمی نوازش شود، حالا بهانه خوبی هم دارم. فقط باید کمی صبر کنید تا به اینترنت پر سرعت دسترسی پیدا کنم...

در تصویر زیر، هر دو مشغول عکاسی از سایه هایمان در کنار هم هستیم... در اولین فرصت، گزارش را تکمیل خواهم کرد.

از صمیم قلب...

سفرنامه اروپا به پایان رسید. وقت آن رسیده که سفرنامه ی کشورهایی که در آرشیو موضوعی لیست شده اند را یک به یک تکمیل کنم؛ تصمیم دارم در پست های بعدی پرنده خیالتان را بکشم به جنوب شرق آسیا... به پرواز در سرزمین های استوایی. اولویت هم با مکانهایی است که گرچه لوکس نیستند و با عشقِ ماجراجویی باید به آنها پا گذاشت اما، بهشت موعود را تداعی می کنند و زیبایی بکر و مهر مردم بومی شان به ندرت در ویترین کشورهای بنام جلب توجه می نماید... می خواهم از جاده های سوماترا برایتان بنویسم؛ از ویتنام جنگ زده؛ از بوداهای لائوس یا قبیله گردن درازها در تایلند. ماههاست که برای نگارش این سطور هیجان زده ام و حالا تپش قلبم را به وضوح میشنوم. حالا که به عقب باز می گردم می بینم گرچه در نخستین گامهای سفر خام و بی تجربه بودیم و فقط با یک دوربین کامپکت لحظات سفر را ثبت می کردیم اما، مطمئنم هنوز اینقدر جای حرف دارد که بتوانید با مهربانی چشم بر تفاوت عکسها ببندید و در عوض دل به رویا بسپارید.

می خواهم از دوستانی قدردانی کنم که به اشتراک گذاری دانسته هایشان به پربار کردن این سفر کمک کرد.

سپاس ویژه این پست از آرش نورآقایی است برای سایت فوق العاده اش و دریچه ای که به روی خوانندگانش می گشاید. این دریچه قوی ترین اشتراک دنیای مجازی من و رضاست. بیش از ۳ سال است که هر روز از آن حرف تازه ای می شنویم و از زاویه جدیدی نگاه می کنیم. زمزمه محبتی که در مکتبش به گوش می رسد، چنان است که جمعه های سفر هم ما را به کلاس درس استاد می کشاند.

در فلورانس بودیم که برای سپاسگزاری از وب نوشته ها، برایش ایمیل زدم؛ همان موقع در سایت منتشر شد. تا خسته سفر نباشی و در تلاشی سخت برای ثبت دیده ها، نمی توان این همه از خودگذشتگی را باور کرد. اما این همه ی آنچه اتفاق افتاد نبود... یادداشت های اروپای او چنان دقیق و مفید بود که ما را از هر راهنمایی بی نیاز می کرد و گاهی با اطلاعاتش میزبانان محلی را شگفت زده می کردیم...

در همین راستا می خواهم از ژاله نازنین تشکر کنم که هنوز فرصت نشده برایش بگویم "رضا"یی که از طریق ایمیل با او مکاتبه می کرد تا برای طراحی مسیر سفر از او کمک بگیرد و خواننده قدیمی او محسوب می شود، همسر من است. 

از مجید عرفانیان برای نوشته های دلنشینش سپاسگزاریم و کمیل که پاریس را خوب چشید و بهتر چشاند.

و در نهایت حسین عزیز که سالهاست از تجربه و حمایتش بهره می بریم.

شبنم صبحگاهی - مراوه تپه - اردیبهشت ۹۱

ی مثل یلدا، ب مثل بهزاد

یلدا را دوست دارم؛ هر چند که دیگر شیرین نباشد...

یلدا را دوست دارم؛ به یادم می آورد که سیاهی و درد، هر چند که دیر، اما می گذرند...

یلدا را دوست دارم؛ هر چند که غمگینم کند...

یلدای امسال، هفدهمین سالی است که با غم او می گذرد. سال ۷۵، یلدا به جمعه افتاده بود. فردا اولین امتحان نهایی دیپلم انتظارم را می کشید. برادرم ماهها بود دل درد داشت. رفت دکتر که برگردد و آش کشک بخورد... رفت و برنگشت... بیست و هفتمین یلدایش را ناتمام گذاشت و پر کشید... ما ماندیم و داغ او بر نام یلدا...

شب می گذرد؛ غم جانکاه نیز...

آمدم بگویم در روزهای خوش و شب های خاطره انگیز، هستند کسانی که دردشان را پنهان می کنند تا شادی دوستانشان گزندی نبیند. به لبخند مهربانی بنوازیدشان.

آمدم برایتان بهترین ها را آرزو کنم:

آخرین روز پائیزی تان طلائی، یلدایتان شادِ شاد و دلهایتان بهاری

بادا که عشق، پیشه ی همیشه ی ما باد...

آمین