تلخ و شیرین یک پایتخت (آخرین قسمت سفرنامه ازبکستان)

 

نزدیک چهار ساعت طول کشید تا قطار، فاصله سمرقند به تاشکند را بپیماید. سمرقند از سال 1924 به مدت شش سال پایتخت ازبکستان بود تا در سال 1930 تاشکند جایگزین آن شد. تاشکند یعنی شهر سنگی؛ نام قدیم آن چاچ بوده و در شاهنامه فردوسی و آثار دیگر شعرا بسیار ذکر شده است. تحفه شهر، به کمان چاچی معروف بود که مرغوب‌ترین نوع کمان محسوب می‌شد. تاشکند در دوره اتحاد جماهیر شوروی، بعد از مسکو و لنینگراد و کیف، چهارمین شهر توسعه یافته شوروی بود.   

 

 

 

ادامه نوشته

گنبدهای فیروزه‌ای شهری سبز... (سفرنامه ازبکستان - شهر سبز)

 

حالا که زیبائی‌های سمرقند را تماشا کرده‌ و از آن گذشته‌ایم، به شهرسبز می‌رویم؛ زادگاه امیر تیمور‌ لنگ! با یک سواری از جلوی ریگستان و همراه با دو مسافر دیگر... مقصد راننده شهر کتاب است؛ کتاب با سمرقند حدود شصت کیلومتر فاصله دارد؛ از آن جا تا شهرسبز هشت کیلومتر بیشتر راه نیست. با پرداخت مبلغی بیشتر به توافق می‌رسیم ما را به شهر سبز برساند...

بیشتر جاده، خاکی و سنگلاخ اما، زیبا و چشم‌نواز بود. تماشای منظره کوه‌های پوشیده از برف، ابرهای پراکنده، دریاچه‌ای در دوردست و سیمای زمینی که داشت با باد بهاری جان می‌گرفت، لذت‌ بسیاری داشت. بین راه، نزدیک جایی که چند ماشین توقف کرده بودند، راننده نگه داشت و سنگ‌هایی را بالای یک تپه نشانمان داد تا اگر دوست داریم برویم و عکس بگیریم. سنگ‌هایی که انگار با انگشتان دست‌هایشان یک قلب را درست کرده بودند... به شهر کتاب که رسیدیم، دو مسافر دیگر پیاده شدند و ما راه را به سمت شهرسبز ادامه دادیم. همان ورودی شهرسبز، بنای کاخ آکسارای پیداست... ساعت دو بعد از ظهر بود. راننده پرسید اگر امروز به سمرقند بازمی‌گردیم منتظرمان بماند. قرار گذاشتیم سه ساعت بعد، در ایستگاه سواری‌های کتاب او را ببینیم...

 

ادامه نوشته

از آواز سمرقند (2)

"سرای‌ملک خانم" معروف به بی‌بی خانم همسر مورد علاقه‌ تیمور بود. تیمور این مسجد را به همسر خود هدیه کرد. بعدها شاهرخ میرزا این سنت خانوادگی را ادامه داد و مسجد گوهرشاد مشهد را برای بانویش بنا کرد. از آن رو که در ساخت مسجد عجله به خرج دادند، بنایش استحکام چندانی نداشته و بارها تخریب گشته است. در ميان مسجد، یک رحل سنگی بزرگ قرار دارد كه قرآن بسيار بزرگی بر روی آن می‌نهاده‌اند... 

 

موزه رصدخانه الغ‌بیگ

 

نان سمرقندی

ادامه نوشته

آرامستان شاه زنده، شهر زیبای خاموشان    

 

«شاه زنده» یک افسانه نیست! یک شخصیت حقیقی است از صدر اسلام که رهسپار ماور‌اءالنهر می‌شود‌؛ سرانجامش اما، افسانه است و افسون دارد... چنان افسانه‌ای که بشود با آن یک شهر ساخت؛ یک کتاب نوشت... یک کتاب پر از نقش و نگار! پر از رنگ! اصلاً بگو خود رنگین‌کمان! رنگین کمانی از رنگ آبی! از لاجوردی بگیر تا فیروزه‌ای! 

بیا با هم برویم به این شهر آبی؛ بچرخیم میان بناهای باشکوه و انبوهی طرح زیبا ؛ به وجد می‌آیی و سیر نمی‌شوی از تماشای کاشی‌ها! یکی از یکی قشنگ‌تر...  چند بنا را که زیر پا بگذاری، مطمئن می‌شوی بنای بعدی زیبایی متفاوتی در چنته دارد! آن قدر نقش زیبا از در و دیوار می‌ریزد که مسحور می‌شوی و فراموش می‌کنی در یک آرامستان ایستاده‌ای... در یک شهر با مردمانی خاموش... گرچه، خاموش خاموش هم نه! از هنر و ذوق و عشق، سخن‌ها دارند... هنر و خلاقیتش به تعدادی هنرمند بنام می‌رسد و عاشقانه‌هایش، به صدها زن و مرد که از شرق و غرب گیتی گِرد آمده‌اند به دور شاه عشق... تا با چوب و خشت و کاشی ثبت کنند دوام‌شان را بر جریده عالم...    

 

ادامه نوشته

از آواز سمرقند (1)

 

در پی نوشتن گزارشی از «آرامستان شاه زنده» که به زودی به چاپ می‌رسد، تصمیم گرفتم تا سفرنامه آسیای میانه را که در کوله پشتی نارنجی ناتمام مانده بود، کامل کنم. در آرشیو وبلاگ، سفرنامه‌های کامل ترکمنستان و بخارا موجود است و اینک ادامه قصه را از سمرقند پی می‌گیریم: 

 

 

تو را در جشن لاله‌های سمرقند و بخارا دیدم؛
در گریبانت عطر خراسان می‌پیچید
تو شعر می‌خواندی؛ من سما می‌رفتم
در جشن لاله‌های جادۀ سمرقند و بخارا
خربزه‌ها دهان وا کرده بودند
اساطیر بیابان یک به یک بیدار می‌شد در یک قدمی ما
صدای خشم مغول از خوارزم می‌آمد.
دل ما از امنیت کشتی نوح خشنود بود
در جشن لاله‌های جادۀ سمرقند و بخارا
تو شعر می‌خواندی؛ من سما می‌رفتم
بخارا در گلخان نشسته بود...

         شهزاده سمرقندی

 

حالا که سوار بر قطار از بخارا عازم سمرقند هستیم، بی‌مناسبت ندیدم به خواندن شعری به نام سفر از یک شاعر تاجیکی دعوتتان کنم که آن را به یاد سفری در فصل بهار از سمرقند به بخارا سروده است...

ادامه نوشته

چهار بکر و بازار خشکبار بخارا

گزارش چهار بکر آخرین گزارش سفر به بخارای شریف است. چهار بکر آرامستانی است که در ۵ کیلومتری غرب بخارا واقع گردیده و فضای جلوی آن محصور در انبوهی از درختان توت می‌باشد. چهار بکر را "شهر مردگان" می‌نامند. قدمت اولین آرامگاه‌های مجموعه، به حدود هزار سال پیش بازمی‌گردد و شامل اقامتگاه‌هایی از دراویش ساکن در این منطقه نیز بوده است اما، مجموعه‌ی بازسازی شده‌ی باشکوهی که در حال حاضر به چشم می‌خورد، متعلق به قرن شانزدهم میلادی است. 

 

 

ادامه نوشته

خانه - موزه فیض‌اله خواجه (گزارش تصویری بخارا)

فیض‌اله خواجه یکی از شخصیت‌های مهم سیاسی بخارا در اوائل قرن بیستم بود. او که در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا آمد، برای تحصیل به مسکو رفت و پس از درک تفاوت جامعه سنتی بخارا با نوآوری‌های جامعه اروپایی، با کمک پدرش حزب بخارایی‌های جوان را پایه‌ریزی کرد. خانه او که در حال حاضر به موزه تبدیل شده، در نزدیکی لب حوض واقع گردیده و یکی از بهترین خانه‌های اشرافی قرن نوزدهم می‌باشد. در باغ خانه، تندیسی از او نصب گردیده است. اتاق میهمانان، پوشیده از نقاشی و گچ‌کاری و مزین به اشعار فارسی است.  

ادامه نوشته

سلسله موی دوست

هر که شد مَحرَمِ دل در حرم یار بماند

و آن که این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من، عیب مکن

شُکر ایزد که نه در پردهٔ پندار بماند

صوفیان واسِتُدند از گرو مِی همه رَخْت

دَلق ما بود که در خانهٔ خَمّار بماند

محتسب شیخ شد و فِسق خود از یاد ببرد

قصهٔ ماست که در هر سر بازار بماند

 

هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم

آب حَسرَت شد و در چشم گُهربار بماند

جز دل من کز اَزَل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدم که در این کار بماند

گشت بیمار که چون چَشم تو گردد نرگس

شیوهٔ تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دَوّار بماند

 

داشتم دَلقی و صد عیب مرا می‌پوشید

خِرقه رهنِ مِی و مُطرب شد و زُنّار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شُد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

 

ادامه نوشته

سر و سامان امیر

آرام بودم؛ شاد و سپاسگزار حضرت حق که مرا به بخارا رسانده بود... به این لحظه افسونگر... به این حال جادویی... از روزنه‌های دیوار نور خوبی به داخل می‌تابید... از تماشا کردن سیر نمی‌شدم؛ به گنبدی می‌نگریستم که آن بیرون کبوتران بخارا میهمانش بودند. به چینش چپ و راست خشت‌ها... و از امیر می‌پرسیدم این خانه‌ی زیبا را دوست داری؟ و انگار که سکوت امیر، علامت رضایت بود... چنان‌ که سکوت من نیز، هرچند با چشمان بارانی...    

ادامه نوشته

مدرسه عبدالعزیز خان

مدرسه عبدالعزیز خان در اواسط قرن هفدهم و درست روبروی مدرسه الغ‌بیگ ساخته شد و در اندازه و طراحی از آن جلو زد. عبدالعزیز خان یکی از امیران سلسله اشترخانی بود؛ در فاصله چند قدم، می‌توان معماری دو دوره گورکانی و اشترخانی را با هم مقایسه کرد. مدرسه، هم در جزئیات داخلی، هم در تزئینات نما، با دیگر مدارس بخارا تفاوت دارد. رنگ‌بندی کاشی‌ها ترکیب زیبای بی‌نظیری است از نقوش نارنجی، طلایی، آبی آسمانی، سبز پسته‌ای و سفید. اگر از آرامگاه امیر اسماعیل سامانی چشم‌پوشی کنم، چشم‌نوازترین بنای بخارا، همین جاست...

ادامه نوشته

به لطافت بخارا

لب حوض، یک نمایشگاه و فروشگاه عروسک خیمه شب‌بازی برپاست. آقا ذاکر، هنرمند عروسک‌ساز، با ذوق و خلاقیتی که به خرج می‌دهد، برای چند خانواده، کارآفرینی کرده است. بیش از ۱۰ کارگر و شاگرد دارد. محل کارش بسیار زیبا و آرامش بخش و البته پر از عروسک‌هایی که گوش بچگی‌هامان پر است از قصه‌هایشان... علی بابا و چهل دزد بغداد، پهلوان کچل و بچه خانم، پهلوان پنبه، جادوگر و دلقک... آقا ذاکر چگونگی ساخته شدن صورت و دستک‌های عروسک‌ها را توضیح داد و سپس به دیدن نمایش آهنگینی میهمانمان کرد. عاشق اجرایش شدیم؛ از حاصل این دیدار، دو عروسک ره‌آورد سفر بخارا ‌شده و بر دیوار آشپزخانه‌مان جا گرفته‌اند. نام یکیشان شد ذاکر به یاد سازندهٔ هنرمندش و دیگری زلیفا به یاد کارمند مهربان آمولت که نام هر دوی آنها حس خوش بخارا را به خاطر می‌آورد...

ادامه نوشته

لب حوض

لب حوض، معروف‌ترین مکان توریستی بخاراست؛ محل رفت و آمد مردم شهر و به نوعی پاتوق گردشگران نیز محسوب می‌شود. فضای آن، تا بخواهید دلنشین و آرامش‌بخش است. انگار کسی دست کرده باشد در دل تاریخ و از میان آن، لب حوض و بازارهای اطرافش را کشیده باشد بیرون و در بخشی از دنیای مدرن و پر هرج و مرج امروزی جای داده باشد؛ به راحتی می‌توانید تصور کنید که در حال تماشای یک فیلم تاریخی هستید. همه چیز حکایت از سکون و آرامش از دست رفته ایام کهن دارد. گویی زمان از این بخش بخارا عبور نکرده باشد. چنان حس خوبی به گردشگر دست می‌دهد که به محض ترک آن، دلتنگ بازگشت می‌شود.

ادامه نوشته

چهار منار

موعد گشت و گذار در شهر فرا رسید. تقریبا‌‌ همان پشت هتل، به چهار منار می‌رسیم. چهار منار، برخلاف ظاهرش که به مسجد می‌ماند، یک مدرسه است و به دستور خلیفه نیازگل و در سال ۱۸۰۷ میلادی ساخته شد. یک حیاط وسیع و یک حوض سنگی جلوی بنا قرار دارد؛ به علاوه تعدادی حجره که در کنار ساختمان اصلی بنا شده‌اند. سه مناره، به عنوان اتاق پشتی مورد استفاده قرار می‌گرفته‌اند. تک منار دیگر، با تعدادی پله‌ به طبقه دوم و گنبدخانه می‌رسد که روزگاری کتابخانه مدرسه بوده است. هرکدام از مناره‌ها منقش به طرح خاصی هستند که ظاهرا به چهار دین اسلام، مسیحیت، یهودیت و بودایی اشاره دارند.

 

جان من عزم بخارا می‌کند...

 

سفرنامه کامل بخارا در مجله جهانگردان به چاپ رسید.

در صورت تمایل، پنجاه و چهارمین شماره مجله را تهیه نمائید. 

 

پیرمرد نازنین تصویر، روبروی دیوار ارگ، آلو بخارا می‌فروشد؛ از دیدن خوش آمدگویی گرم او روی جلد مجله، خوشحال و سپاسگزارم.

ستاره ماه خاصه

دوستان خوب کوله‌پشتی نارنجی،

۱۰ روز پیش، آمار وبلاگ از مرز ۱۰۰,۰۰۰ بازدید گذشت؛ این گزارش، صدمین پست وبلاگ است و ۱۰ روز تا دومین سالروز تولد کوله‌پشتی نارنجی زمان باقیست...

پس، نظم گزارش‌های سفر را به هم زده‌‌ام تا خاص‌ترین پست بخارا را، به این مناسبت تقدیم حضورتان کنم!

ادامه نوشته

جاذبه پنهان بخارا

اینجا هتل آمولت است؛ مدرسه سید کمال، ساخته شده در سال ۱۸۶۱، که تغییر کاربری داده و یک خانواده نازنین در کمال نظم و آرامش اداره‌اش می‌کنند...

سید کمال، بازرگان مشهوری بوده که این مدرسه را برای اقامت و تحصیل طلاب دین و فلسفه ساخته است.

حس فوق‌العاده اقامت در آن را با هیچ کلامی نمی‌توانم بیان کنم؛ پیشنهاد می‌کنم اگر گذرتان به بخارا افتاد، حتما سری به آن بزنید.

 


ادامه نوشته

از قاب نگاه پدر تا کنایه‌های خواجه

یاد روزهای دانشگاه بخیر... استاد ادبیات ما آقای محمدی نام داشت؛ جوان بود و پرشور و چنان مستِ میِ عشق، اشعار بزرگان ادب پارسی را می‌خواند که مو بر تنم راست می‌شد و صدای تپش‌های قلبم به وضوح در گوشم می‌پیچید... از پس خاطرات غبارآلود آن دوره، تنها واژه‌هایی که هنوز در ذهنم می‌درخشند، اشعاریست از منوچهری دامغانی، کسایی مروزی و رودکی و صد البته داستانی که به شیوایی روایت شد و نقش انداخت بر یک جان شیفته:

امیر نصر سامانی با لشگرش به هرات رفته بود. هوای لطیف هرات، چنان کرد که امیر برای ۴ سال همان‌جا ماند و خیال بازگشت در سر نداشت. لشگریان امیر، دلتنگ خانه و خانواده، دست به دامان رودکی شدند تا چیزی بگوید، شعری بسراید، بلکه امیر راه بخارا در پیش گیرد... رودکی شعری سرود و چنگی نواخت و ماج در پیشگاه امیر این‌گونه خواند:

بوی جوی مولیان آید همی     یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او     زیرپایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست     خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی     میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان     ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان     سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی     گر به گنج اندر زیان آید همی

ادامه نوشته

مثلث طلایی آسیای میانه

به نام پروردگار سفر، به نام خداوند راه

 

قصه‌ی پر رمز و رازی بر من گذشته و آماده‌ام تا آنچه دیدهام را با شما در میان بگذارم. پیش از شروع سفرنامه، باید از پشت صحنه‌ی سفر بنویسم تا بدانید سفر چگونه شکل گرفت.

 

آرزوی دور و درازی جامه‌ی عمل پوشید... به مثلث طلایی آسیای میانه سفر کردیم. ۳۳۰۰ کیلومتر را زمینی پیمودیم و اسیر جادوی بخشی از تاریخ و جغرافیا و علم و ادب ایران کهن شدیم. از شهر عشق گذشتیم؛ اشکآباد و تاریخ اشکانیان را یاد کردیم؛ به ویرانه‌های مرو کهن سرک کشیدیم. سلجوقیان هم دوره شد. همآوای رودکی و همپای خاطرات امیر نصر سامانی از آمو دریا گذشتیم. بخارا با تمام زوایای آشکار و نهانش شد نقشِ برجستهی روحمان! زیباییهای سمرقند چون قند، شیرین کاممان کرد. در جشن نوروزی مردم شهر سهیم شدیم. به زادگاه امیر تیمور لنگ سرک کشیدیم. سال تحویل را در تاشکند سپری کردیم و راهی خجند شدیم. به یکباره مِهر همزبانان وجودمان را فرا گرفت. دستانمان خنکای سیر دریا را به خاطر سپرد. ناب‌ترین عواطف انسانی را تجربه کردیم و به سوی پنجرود روان شدیم. به زیارت بزرگمردی که جادوی لطیف کلامش سالها بود مرا به دنبال خود میکشید... و جالب‌ترین بخش، ورود به دوشنبه بود در روز سه شنبه و ترک آن در روز یکشنبه... کسی میداند دوشنبه‌های دوشنبه چه رنگیست؟!

ادامه نوشته

نوروز در آسیای میانه

بازگشته ام از سفر،

 

سفر از من باز نمی گردد...

 

از تهران بارانی به شما سلام می کنم. فرا رسیدن بهار بر شما مبارک.

بیش از سه هفته را در آسیای میانه گذراندیم و سرمست حال و هوای نوروزی آن دیار هستیم. از دو هفته مانده به پایان زمستان، تابلوهای شادباش نوروز در تمام شهرهای بزرگ و کوچک مسیر چشمهایمان را نوازش می داد.

کارهای ناتمام بسیاری دارم که تا پیش از نوشتن گزارش این سفر، سر و سامان دهم. پس بگذارید به تصویر کشیدن حال و هوای بهاری آسیای میانه، هدیه نوروزی من به شما باشد:

 

 

ادامه نوشته

بخارای شریف

دوستان خوبم،

سلام مرا از بخارا پذیرا باشید.

سرشار از ناگفته‌ام و نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم...

فرصت نوشتن گزارش را ندارم؛ اگر هم داشته باشم، اینترنت ذغالی ازبکستان کفاف بارگذاری عکس را نمی‌دهد!

ولی به شدت دوست دارم حال و هوای این سفر را برایتان روایت کنم.

سه روز است که به ازبکستان وارد شده ایم و در یک شب پرستاره رسیدیم به بخارای عزیز.

و چگونه؟

با لطف بی دریغ رانندگان ترانزیت هموطن...

هزار آفرین به مرام و معرفت بی‌مثالشان...

و یک تجربه شگفت انگیز:

از مرز ترکمنستان تا بخارا را سوار بر تریلی آمدیم...

 

آرامگاه امیر اسماعیل سامانی - فوق العاده تر از آن که همیشه تصور می کردم...

چهار منار

مسجد بالا حوض

ارگ بخارا

مدرسه عبدالعزیز خان

مسجد و مناره کلان

مدرسه میر عرب

ملانصرالدین

میهمان یک شب پر ستاره

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی...