باتومی

بلیت قطار سریع السیر را روز قبل به کمک نانا خریده بودیم. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت؛ صندلی هایمان کنار هم نبود؛ از نظر ما اشکالی نداشت اما، نانا دلش راضی نمی شد که ۶ ساعت مسیر را هر کدام به تنهایی بگذرانیم. پس تاکسی گرفت و تا داخل قطار آمد تا تا بلکه بتواند با همقطاران ما صحبت کند. صندلی های قطار اتوبوسی و دو به دو روبروی هم بودند. کنار من یک خانواده  ۳ نفره نشسته بودند و کنار رضا یک پیرزن گرجی که به هیچ وجه دلش نمی خواست جا به جا شود. وقتی به نانا اطمینان خاطر دادیم که مشکلی نیست، به خداحافظی و ترک قطار رضایت داد...

 

ادامه نوشته

تفلیس، عروس قفقاز

نام گرجستان که می آید، یادم می افتد به روزی که عهدنامه گلستان امضا شد؛ همان روزی که تفلیس برای همیشه هویتی غیرایرانی گرفت و سایه روس را سنگین تر از همیشه بر سرش احساس کرد. دقیقا ۲۰۰ سال از جدایی گرجستان از خاک ایران می گذرد و با این حال، قدم به خاک تفلیس که بگذاری، بوی آشنایی در کوچه پس کوچه هایش به مشامت می رسد؛ غربتی در کار نیست و نه فقط همین؛ تا مردم بفهمند ایرانی هستی برق آشنای نگاه یک هموطن را در چشمانشان خواهی یافت...

 

ادامه نوشته