می نویسم هایاستان؛ بخوانید ارمنستان...
ایروان – تفلیس – باتومی – ترابزون –سامسون – آنکارا – قونیه – آنتالیا و نهایتا استانبول...
حدود نیمه شب بود که به مرز نوردوز رسیدیم؛ با سایر هموطنان و یک زوج ارمنی وارد سالن گمرک شدیم. همراه داشتن قرص ایبوپروفن در داخل مرزهای ارمنستان ممنوع است. آن زمان من از زانو درد شدیدی رنج می بردم و مجبور بودم دارویم را همراه خودم داشته باشم. مستاصل مانده بودم چه کنم که بانوی ارمنی با مامور گمرک صحبت کرد و قضیه به راحتی حل شد. وارد خان بعدی شدیم؛ برای هزینه ویزا، دلار قبول نمی کردند و مجبور شدیم به یکی از هموطنان زحمت بدهیم تا برود آن طرف و برایمان درام بگیرد. در نهایت آن طرف مرز سوار اتوبوس شدیم؛ فقط ۴۰۰ کیلومتر دیگر تا ایروان فاصله داشتیم. هوا کم کم روشن می شد و من خواب و بیدار بودم. چشم که باز کردم یک منظره زیبا غافلگیرم کرد. یک کلبه چوبی تک و تنها میان یک دشت وسیع خودنمایی می کرد و دیدنش مرا غرق لذت ساخت. رضا خواب بود و دیدن این صحنه خوش آمد گویی را از دست داد. جاده های ارمنستان مثل دیگر کشورهای شوروی سابق، خراب و ناهموارند، با این وجود طبیعت بکر اطراف و کندوهای عسل کنار جاده، ناراحتی را از یادتان خواهد برد.
