سفرنامه خجند (بخش اول تاجیکستان)

 

یادش بخیر... دوره‌ی پیش دانشگاهی را می‌گویم! شیطنت‌های آخر کلاس، زیر سر ما شش نفر بود... من و شیرین و شکوفه، نفیسه و عذرا و شهره... شهره خجندی! آن موقع نمی‌دانستم خجند کجاست؛ در واقع حدس می‌زدم شهری از خراسان باشد. فکرش را نمی‌کردم از ما نباشد! این جا نباشد! فقط از یک چیز مطمئن بودم: باید روزی مردم این شهر را می‌دیدم! در تمام طول سال، شهره با آن طبع آرام و لبخند مهربان برایم علامت سوال بزرگی بود. آیا همه اهالی خجند این گونه‌‌اند؟ یا فقط همین یکی است؟! عجیب این که، در مسیر پیش دانشگاهی، روزی دو بار از جلوی خیابان آل خجند می‌گذشتم اما، نام خیابان هرگز برایم سوالی ایجاد نکرده بود. بعدها فهمیدم خجند از ایران جدا شده... در تاجیکستان کنونی است؛ پدران شهره سالیان بسیار دور به این جا مهاجرت کرده‌ و طلایه‌داران پاسداری از ادب و فرهنگ ایرانی در سده‌های پنج و شش هجری قمری اصفهان بوده‌اند... و شگفتا که طبع‌شان در گذر زمان دستخوش تغییر نگشته بود! باید خجند را می‌دیدم... کِی؟ خدا می‌دانست!

 

ادامه نوشته

از آواز سمرقند (1)

 

در پی نوشتن گزارشی از «آرامستان شاه زنده» که به زودی به چاپ می‌رسد، تصمیم گرفتم تا سفرنامه آسیای میانه را که در کوله پشتی نارنجی ناتمام مانده بود، کامل کنم. در آرشیو وبلاگ، سفرنامه‌های کامل ترکمنستان و بخارا موجود است و اینک ادامه قصه را از سمرقند پی می‌گیریم: 

 

 

تو را در جشن لاله‌های سمرقند و بخارا دیدم؛
در گریبانت عطر خراسان می‌پیچید
تو شعر می‌خواندی؛ من سما می‌رفتم
در جشن لاله‌های جادۀ سمرقند و بخارا
خربزه‌ها دهان وا کرده بودند
اساطیر بیابان یک به یک بیدار می‌شد در یک قدمی ما
صدای خشم مغول از خوارزم می‌آمد.
دل ما از امنیت کشتی نوح خشنود بود
در جشن لاله‌های جادۀ سمرقند و بخارا
تو شعر می‌خواندی؛ من سما می‌رفتم
بخارا در گلخان نشسته بود...

         شهزاده سمرقندی

 

حالا که سوار بر قطار از بخارا عازم سمرقند هستیم، بی‌مناسبت ندیدم به خواندن شعری به نام سفر از یک شاعر تاجیکی دعوتتان کنم که آن را به یاد سفری در فصل بهار از سمرقند به بخارا سروده است...

ادامه نوشته

کوچه پس کوچه‌های موطن فیروزه‌ای (2)

 

حتماً که نباید به شکوه میدان نقش جهان باشد یا زیبایی طرب‌انگیز سقف مسجد شیخ لطف‌الله... لزوماً به شاهکارهای خلق شده در کاخ‌های صفوی نیازی نیست تا مزه‌ی «اصفهان» را چشید... معنای «نصف جهان» تنها به خروش زاینده‌رود نیست که دیگر سال به سال باید چشم به راه آمدنش نشست...

البته که اعجاز محراب الجایتو را باید ساعت‌ها نگریست و روی پل‌های خاطره‌انگیز شهر قدم زد! ولی در نهایت، باید از جاذبه‌های پررنگ شهر عبور کرده و به دل پس کوچه‌های قدیمی‌اش پا گذاشت؛ همین که به محله‌های کهن وارد شوی، افسون خشت و کلون و کاشی آغاز می‌گردد؛ اصفهان را، باید از هزار توی آتشکده‌‌ها و کنیسه‌ها و کلیساهایش نیز شنید که هزار و یک افسانه دارند؛ تاریخ را باید در سکوت آرامستان تخت‌پولاد و خانه‌ی مشروطه جست. بعد باید آرام آرام، وارد محله‌های قدیمی‌تر شد... جویباره و دردشت؛ که از سلجوقیان تا صفویه، هزار راز مگو در سینه دارند... می‌شود پشت درب بسته‌ی آرامگاه خواجه نظام‌الملک شکوه فراموش شده‌ی دوران سلجوقی را به یاد آورد. کمی آن سو‌تر، دو مناره‌ی دار‌الضیافه (سفره‌خانه‌ی سلطان سنجر) ـ که به گیرایی هرچه تمام‌تر سر به آسمان می‌سایند ـ تنها نشان برجای مانده از بنایی هستند که روزگاری دور، مردم شهر سفره‌ی جشن‌هایشان را در آن می‌گستردند... یادت باشد! در بلندای همین کوچه‌های کم‌آوازه و محله‌ی سنتی‌نشین، باید پیرمرد اهل دلی را بیابی تا قصه‌های شیرین برایت بگوید و دلت را به خاک و گل این کوچه‌ها بند کند...   

 

 

ادامه نوشته

گیلگمش، فصلنامه میراث و گردشگری

حضور کمرنگ من در ماه های گذشته، به دلیل مسئولیتی بود که برای انتشار مجله گیلگمش به عهده گرفته بودم. قرار بود اولین شماره (پیش شماره)، در نهمین گردهمایی راهنمایان سراسر کشور رونمایی شود که به لطف خدا این اتفاق رقم خورد.     

  

در حاشیه گردهمایی، روز  یکم اسفند ماه، حدود ۵۰۰ راهنمای گردشگری در میدان نقش جهان بر زمین نشستند تا نقش عشق بر میدان بیاندازند. با گل های مصنوعی بر روی یونولیت قلبی ساخته و به درون حوض انداختیم. چند راهنمای عاشق، برای ساعتها در آب سرد، گلها را بی حرکت نگاه داشتند تا همه با هم بگوییم:

"اصفهان دوستت داریم..." 

 

اذان ظهر به افق نایین

 

روی پشت بام یک مسجد ایستاده‌ام؛ مسجد بابا عبدالله... از هفت محله شهر بانگ اذان برخاسته و من این بالا میان صدای دلکش چندین موذن که از دور و نزدیک به گوش می‌رسند، گم شده‌ام... یا شاید هم گم کرده‌ام: خودم، زمان و هر تعلق خاطر دیگری را... فقط مکان را به یاد دارم... آن پایین، زیبایی و شکوه فروریخته مسجدی هفتصد ساله پیداست... یادگار باشکوه دوره ایلخانی، که آرام آرام دارد از نفس می‌افتد... 

 

 

ادامه نوشته

به رنگ اصفهان

 

این ویدئو به مناسبت هفته نکوداشت اصفهان و توسط سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان تولید و منتشر شده است.

کاشان از نگاهی نو - خانه بروجردی

 

 

خداوندا در توفیق بگشای

نظامی را ره تحقیق بنمای

دلی ده کو یقینت را بشاید

زبانی کـافـرینت را سراید

مده ناخوب را بر خاطرم راه

بدار از ناپسندم دست کوتاه

درونم را به نور خود برافروز

زبانم را ثنای خود در آموز

ادامه نوشته

کاشان از نگاهی نو - خانه طباطبایی

شیرین و فرهاد؟ وامق و عذرا؟ بیژن و منیژه؟ ... چه فرقی می‌کند نامشان چه باشد؟! مهم این است که در کوچه پس کوچه‌های کاشان و در میان جاذبه‌های گردشگری‌اش، قصه یک عشق جا خوش کرده است... بهتر است بگوییم: لیلی و مجنون... یکی بود؛ یکی نبود... در این خانه‌ی بسیار زیبا، روزگاری نه چندان دور دختری زندگی می‌کرده است... لیلی طباطبایی؛ لیلی جان قصه ما، در لا‌به‌لای زیبایی‌های بی‌پایان این خانه رشد کرده و قد کشیده... یک مجنون بروجردی به خواستگاری‌اش آمد و فرمان گرفت تا خانه‌ای در شان لیلی این خانه بسازد... و چنین شد که خانه بروجری‌ ساخته شد و به نگین انگشتری کاشان بدل گشت...

 

 

 

ادامه نوشته

کاشان از نگاهی نو - خانه عامری‌ها

قدمت این خانه باشکوه و زیبا به دوره زندیه می‌رسد... بعدها در دوره قاجار توسط "سهام‌السلطنه عامری‌ فرد" توسعه یافته و در حال حاضر، بعد از مرمت و تغییر کاربری، به هتل سنتی تبدیل شده است.پروفسور مجید سمیعی میهمان افتخاری مراسم افتتاحیه، سرای عامری‌ها را ساختمان عشق و هنر نامیده است... چون با عشق ساخته شده و با عشق برای مردم مرمت گردیده است. 

 

ادامه نوشته

کاشان از نگاهی نو - خانه عباسیان

خانه عباسیان، لوکیشن سریال‌های ملاصدرا، خانه‌ای در تاریکی، مسافر ری، ... و نامزد دریافت جایزه بهترین معماری بنای مسکونی ایرانی - اسلامی است. این خانه به جهت معماری محجبه (نقاب‌دار)، با دیگر خانه‌های تاریخی کاشان متفاوت است.

ادامه نوشته

بار دیگر رودی که دوست می دارم

 

گفتم به اصفهان می‌روم؛

دوستی گفت: زاینده‌رود را دریاب!

دوست دیگری گفت: عکس بگیر!

دیگری گفت: از فرصت استفاده کن و در هوایش نفس بکش!

این دیالوگ‌ها که رد و بدل شد، نکته‌ی جدیدی را دریافتم: که زاینده‌رود – فارغ از بحث‌های زیست محیطی – حداقل در بین دوستان سفردوست، به یک دغدغه ملی تبدیل شده است.

البته که زاینده‌رود برای گردشگران حرف‌های زیادی دارد؛ البته که زیبائی آب روانی که با افسون پل‌های تاریخی‌اش گره خورده، تاثیر عمیقی بر ذهن مسافران برجای می‌گذارد...

با این وجود، باید زاده‌ی اصفهان باشی تا بدانی:

برای مردم اصفهان، زاینده‌رود تنها یک رود نیست... بخش بزرگی از هویت و حافظه‌ی تاریخی ماست که از زیر پل‌های رنگ و وارنگ شهر در گذر است...

باید اصفهان را زندگی کرده باشی تا جز سی و سه پل و پل خواجو – و گهگاه پل جوبی وشهرستان – نام پل‌های دیگر در قاب روزمرگی‌هایت جای گرفته باشد... وحید، مارنان، فلزی، آذر، فردوسی، بزرگمهر و غدیر...

هر کدام از این نام‌ها، با زاینده‌رود معنا می‌یابند و برای هر کدام از ساکنان شهر، معنایی دارند... از بام تا شام و برعکس، تلاش و رفت و آمد و دغدغه‌های مردم را به تماشا می‌نشینند و هرکدام هزار راز مگو در سینه دارند... از احساسات زنده‌ی بشری حکایت‌ها شنیده‌اند؛ اولین ملاقات‌ها، قول و قرارهای عاشقانه، خواستگاری‌ها، عهدهای بسته، قول‌های شکسته، دوستی‌ها، دشمنی‌ها، اشک‌ها و لبخندهای بی پایان یک شهر...

این بار، کنار پل‌های زیادی قدم زدم و تماشا کردم شادی همشهری‌هایی را که آمده بودند دل تنهایی‌شان را با لطافت آب تازه کنند... و صدای آب و صدای آب و صدای آب... و پرنده‌های مهاجری که پس از دو سال برای اقامت زمستانی بازگشته‌‌اند و از شادی زنده‌رود، در آسمان می‌چرخند و می‌رقصند...

از آن روست که خشکی این رود، مانند خاری می‌خلد و زخم می‌اندازد بر دلهایمان... وقتی که آب نیست، اگر گفتند حالمان خوب است، تو باور نکن! آب که روان باشد، حتی اگر برای مدت‌ها فرصت دیدنش را پیدا نکنیم، همین که می‌دانیم هست، حس خوب آرامش در روزمرگی‌هایمان جاریست... خواستن زاینده‌رود، برای ما هوس نیست که امروز باشد و فردا نباشد... عشق به این آب برای ما، عشق به خود زندگی است؛ که باشیم و نباشیم، او باشد و باشد و باشد...

 

 

 

کوچه پس کوچه‌های موطن فیروزه‌ای

دوستان خوبم: سلام!  امیدوارم تاخیرم را در به‌روز رسانی وبلاگ ببخشید.

بخش نوشتاری گزارش بخارا تقریبا تکمیل شده و حالا باید تصاویرش را انتخاب کنم. از کامنت‌ها و ایمیل‌های پرمهرتان سپاسگزارم؛ تا به قول آقا شاهین "پشت درهای بخارا منتظرید" از جاذبه‌های کمتر دیده شده اصفهان یک گزارش تصویری میهمان من باشید.

- آتشکده درب مهر گوهر و مهربان

- خانه مشروطیت

- آرامگاه خواجه نظام‌الملک

- سفره‌خانه سلطان سنجر

                                                  و

مسجد آقا نور

ادامه نوشته

میعاد بهاره

قرار هرساله ام با گلها، امسال به تاخیر افتاد و دیروز قسمت شد تا به باغ گلها بروم. هرچند گرما، از رزهای محبوب من اثر چندانی برجا نگذاشته بود اما، گلهای مینیاتوری باغ بسیار زیبا بودند. عکسها را ببینید تا شما هم چون من، دل تنهائیتان تازه شود... 

 

ادامه نوشته

سفرنامه تصویری مالزی

مالزی به عنوان اولین کشور خارجی تعداد بسیار زیادی از نوترین تجربه‌ها را در اختیارم گذاشت.

خوب، بد، زشت و زیبا

با وجود آنکه مدرن‌ترین کشور جنوب شرق آسیا محسوب نمی‌شود و بلافاصله بعد از آن سنگاپور را به عنوان یک کشور مدرن دیدیم، اما همان غریب‌نوازیِ اولین تجربه سفر به علاوه داستان ورود به سنگاپور که در پست بعدی برایتان خواهم گفت، از مالزی خاطرات بهتری در ذهنم حک کرده؛ یک کشور مسلمان، پیشرفته و سرشار از همزیستی‌های مسالمت آمیز.

ادامه نوشته

ابیانه در قاب خزان

ادامه نوشته

مسجد جامع اصفهان

تا حال و هوای معنوی ماه مبارک رمضان برقرار است، بهتر است با هم سری بزنیم به مسجد بی نظیر اصفهان:

مسجد جامع (عتیق) که اصفهانیها مسجد جمعه می نامندش...

با فرض این که احتمالا بیشتر شما از قبل مسجد را می شناسید، از پرگویی پرهیز کرده و با ذکر چند نکته، به دیدن عکسهای مسجد دعوتتان می کنم. 

 

ادامه نوشته

باغ گلها

نمی دانم اصفهان آمده اید یا خیر؟ و اگر آمده اید، فرصت پیدا کرده اید تا باغ گلها را ببینید؟ دوست داشتم یک گزارش تصویری کامل از باغ را برایتان تهیه کنم تا با فضای پارک خوب آشنا شوید؛ به همین خاطر دیروز بعد از ظهر، کوله به دوش و دوربین به گردن راه افتادم به سمت پل بزرگمهر... بالاخره بعد از ماه ها، پروژه تعریض پل برای تردد اتوبوسهای بی آر تی به پایان رسید و پل چهره زیبایی به خودش گرفته... نمی دانم این بشقاب طرح مینای زیبا را دقیقا کی روی پل گذاشته اند اما انگار هدیه خانه نویی پل بزرگمهر است:

بعد از گرفتن چند عکس از این بشقاب و کمی نگاه کردن به زاینده رود و خورشیدی که هر لحظه به غرب رودخانه نزدیک می شد، وارد باغ گلها شدم. از حواس پرتی ام همین قدر بدانید که وقتی برای گرفتن چهارمین عکس ماکرو سر حوصله روی زمین نشستم، باتری دوربین تمام شد و هیچ یادم نبود شارژر همانجا همراهم است... از این رو مجبور شدم در چند قسمت گزارش از عکسهای سال قبل نیز استفاده کنم...

 

ادامه نوشته