به پیاده روی علاقه خاصی دارم... خود به خود در بیشتر اوقات هم برایم هیجان انگیز و ماجراجویانه می شود. برای پرهیز از عادت، تمام سعیم را می کنم که مسیرهای تازه ای را امتحان و کوچه پس کوچه های جدید را کشف کنم؛ گاهی که مجبورم مسیرهای تکراری محله را طی کنم، برای خودم پروژه در نظر می گیرم... یک روز تفاوت درها را پیدا می کنم، یک روز رنگ های پنجره ها را... یک روز نقاشی های دیوار اتوبان را بررسی می کنم، روز دیگر گربه ها را می شمارم... یک روز مغازه ها را چک می کنم تا تغییرات احتمالی کاربری شان را دریابم، گاهی هم نمای ساختمانها را ارزیابی می کنم؛ در این بین گاهی، فقط گاهی هم به احوال مردم در حال عبور نگاه می کنم تا ببینم در لحظه چه حالی دارند... دیشب اتفاق جالبی افتاد:

یکی از مسیرهای پر تردد خانه، تقریبا حدود یک کیلومتر پیاده روی دارد. دیشب در قسمتی کوتاهی از خیابان تصمیم گرفتم تفاوت موزائیک ها را کشف کنم. در کمتر از ۱۰۰ متر پیاده رو، ۱۰ مدل موزائیک با جنسهای مختلف شمردم که ناگهان لحظه ی باشکوهی شکل گرفت. جلوی یک خانه ی نسبتا قدیمی طرح موزائیک خانه ی پدری ام را یافتم که در آن به دنیا آمدم... تمام خاطرات خوب بچگی هجوم آوردند به پیاده رو ی خیابان... از لی لی بازی ها و رد بی پایان گچ روی آنها تا سرگیجه های خیره شدن به موزائیک ها هنگام تاب بازی... برای اولین بار در خیابانهای تهران چیزی یافتم که حس خانه را داشت... 

همین اتفاق کوچک مرا سرشار از انرژی کرد. هنوز هم می توان با کمی دقت بهانه های کوچک شادمانی را جست...