رد پای ما (از قسطنطنیه تا زادگاه عمر خیام)

روشن‌ترین لحظۀ این سال فرا رسید.
اولین رد پای مشترک ما بر این کره خاکی...
ماحصل یک سال تلاش شبانه‌روزی رضا در انزوا و وحشت ایام کرونا... و ویراستاری‌ من با عشق و افتخار در آغازین ماه‌های رفتن‌ مادر... رنج بسیار بردیم تا رسیدن به این لحظه مبارک که به همت و اشتیاق آقای بختیاری عزیز در انتشارات ایرانشناسی به چاپ رسید.
برگ سبزیست تحفه درویش...
برای ایران...

آبراهام والنتاین ویلیامز جکسن (1937-1862 میلادی) از پیشگامان مطالعات ایرانی در امریکا بود که از او به عنوان نخستین ایران‌شناس بزرگ آکادمیک امریکایی نیز یاد می‌شود. جکسن که حدود 40 سال وظیفۀ تدریس زبان‌های هندوایرانی در دانشگاه کلمبیا را نیز به عهده داشت، یکی از محققان خوش‌نام در رشتۀ زبان، ادبیات و ادیان ایران باستان به‌‌شمار می‌رود که برای مطالعات و مشاهدات ایران‌شناسی خود پنج مرتبه به ایران سفر کرد. سفرنامۀ حاضر مربوط به سال‌های 1907 و 1910 میلادی است. ارزش این کتاب را می‌توان در بررسی اوضاع و احوال اجتماعی و زندگی مردم دانست. جکسن در مسیر مسافرتش از باکو و حاشیۀ دریای مازندران تا شرق ایران، یعنی مشهد و نیشابور، جلوه‌های فراوانی از فرهنگ، زندگی اجتماعی، آداب، باورها و مناسک مردم را ثبت و ضبط کرده است. این دانشمند در کنار گزارش رویدادهای سفر در این کتاب، اطلاعات کامل و جامعی از تاریخ، ادبیات و فرهنگ مردم ایران نیز ارائه کرده است.

برای خرید کتاب اینجا کلیک کنید.

عالیجنابِ بلاد روس

 

اگر بخواهم دستاورد دو ترم اول تحصیل در کارشناسی ارشد ادبیات تطبیقی را در یک جمله خلاصه کنم، باید بگویم نقش برجسته آن در یک نام خلاصه می‌شود: آشنایی بیشتر با فئودور داستایوفسکی. بعد از سفر اول به روسیه، در یادداشتی که در مجله جهانگردان به چاپ رسید، اشاره مختصری به خانه‌ - ‌موزه‌های پوشکین، داستایوفسکی، آنا آخماتووا و جایگاه متفاوت گردشگری ادبی ایران و روسیه داشتم. اگر مایل به خواندن آن هستید، به این لینک مراجعه کنید. برای ادای احترامی که حالا به نسبت چهار سال پیش صد چندان شده، گزارشی از خانه‌- موزه وی در شهر سنت پترزبورگ تقدیم حضورتان می‌کنم:

 

فئودور داستایوفسکی چهار سال پایانی عمر خود (از اکتبر 1878 تا 1881) را به همراه همسر و فرزندانش در یکی از طبقات این ساختمان سپری کرده است. آنا گریگوریفنا، منشی او بود که سه سال بعد از مرگ همسر اول داستایوفسکی با وی ازدواج کرد. ماحصل 14 سال زندگی مشترک که تا پایان عمر داستایوفسکی ادامه داشت، چهار فرزند بود که یکی از آنها در سه ماهگی و دیگری در سه سالگی از دنیا رفتند. یک دختر و یک پسر از آنها باقی ماند که لیوبوف و فئودور نام دارند. همسر و فرزندان داستایفسکی بلافاصله بعد از مرگ وی از این ساختمان نقل مکان کردند. این آپارتمان - که در طبقه دوم قرار دارد - بعد از نوسازی بنیادین ساختمان، با کمک اطلاعات بستگان نویسنده، بازسازی و در صد و پنجاهمین سالروز تولد فئودور داستایوفسکی، در نوامبر 1971 به موزه تبدیل شد.

 

والدین فئودور داستایوفسکی

در طبقه اول ساختمان نمایشگاهی برپا شده تا بازدیدکننگان را با بیوگرافی و زندگی ادبی نویسنده آشنا سازد. بعد از دیدن این طبقه، نوبت به تماشای آپارتمان شخصی خانواده داستایوفسکی می‌رسد:

 

اتاق نشیمن

اتاق کار فئودور داستایوفسکی – عالیجناب برادران کارامازوف را در این اتاق نگاشته است.

 

این میز کار آنا گریگوریفناست. به گفته وی روند غالب داستان‌نویسی همسرش به این شکل بوده: شبها به رویدادهای فصل بعدی فکر می‌کرد؛ بعدازظهرها داستان را به آنا دیکته می‌گفت؛ سپس نوشته‌های آنا را اصلاح می‌کرد و برای بازنویسی مجدد به او بازمی‌گرداند. آنا در کنار نگهداری از بچه‌ها، مسئولیت ویرایش نوشته‌ها،  فروش کتاب‌ها و مدیریت امور مالی را نیز بر عهده داشت و از آنجا که همسرش را به عنوان یک نویسنده می‌ستود، با از خودگذشتگی و تحمل مشکلات مالی، زندگی را برای داستایوفسکی آسان‌تر می‌کرد. لئو تولستوی، بعد از مرگ داستایوفسکی به آنا گفته بود بسیاری از نویسندگان اوضاع بهتری داشتند اگر همسری مانند آنا در خانه‌شان می‌بود. خود عالیجناب نیز قدر همسرش را که صمیمی‌ترین دوست وی نیز به شمار می‌رفت، می‌دانست و آخرین و مهم‌ترین رمان خود (برادران کارامازوف) را به وی تقدیم کرد. بعد از فوت همسرش، آنا در طی 37 سال باقی‌مانده، زندگیش را به تحقیقات و گردآوری هرچه به زندگی همسرش مربوط می‌شد و ویرایش آثار او اختصاص داد. بر پایه آن تحقیقات در سال 1901 در موزه تاریخ روسی بخشی به نام مطالعات داستایوفسکی ایجاد شد و بر پایه آن، اولین موزه داستایوفسکی در خانه خردسالیش در مسکو ایجاد شد. آنا، در آخرین سال‌های عمر خود کتاب خاطراتی از زندگی فئودور داستایوفسکی منتشر کرد. بر همین اساس، نوشته هایی که در سالن در معرض دید قرار دارند حاوی اطلاعات جذاب و کمتر شناخته شده ای از جزئیات زندگی نویسنده هستند و باعث آشنایی بهتر مخاطب با وی می شوند. نوشته ها حاکی از آنست که داستایوفسکی از لحاظ سبک ادبی و جهان بینی، پیرو پوشکین، شاعر بزرگ روس، بوده است.

 

این تصویر مربوط به اتاق غذاخوری خانواده است. جایی که خانواده هر روز ساعت 6 عصر برای صرف شام گرد هم می‌آمدند؛ تنها زمانی که فرصت دیدار میسر بود؛ او دوست داشت قهوه بعد از غذایش را داغ داغ و در تنهایی اتاق کارش بنوشد و اگر کسی در حین نوشیدن آن با او صحبت می‌کرد، می‌رنجید. بعد از صرف قهوه برای پیاده‌روی از خانه خارج می‌شد.داستایوفسکی برای نوشتن به سکوت نیاز داشت و این سکوت تنها شب هنگام بر خانه حاکم می‌شد. بنابراین تمام شب را بر روی داستان‌هایش کار می‌کرد و صبح‌ها می‌خوابید. داستایوفسکی دوست داشت سماور همیشه روشن باشد و عادت به خوردن چایی سنگین (غلیظ) داشت. چایی دم کردن هیچ کس جز خودش را هم قبول نداشته است تا آنجا که اگر مجبور می‌شد چایی دم کرده آنا را بنوشد، زیر لب از بیچارگی خودش می‌نالید. وی برای صرف ناهار و خرید بیرون می‌رفت و از تقاطع خیابان‌‌های نِوفسکی و ولادیمیرسکی اغلب کالاچ (پیراشکی گوشت یا سبزیجات)، پاستیلای سفید، عسل، شکلات، مربای کی‌یف، کشمش سیاه و ژله میوه می‌خرید.

فئودور پسر

لیوبوف

کاغذ دیواری بازمانده از زمان سکونت خانواده داستایوفسکی

داستایوفسکی به انسداد ریه مزمن مبتلا بود ولی با وجود منع شدید پزشکان برای اجتناب از سیگار کشیدن، در طول شب‌ها‌یی که رمان می‌نوشت، پشت هم سیگار می‌کشید. این جعبه‌ای که مشاهده می‌کنید، بسته سیگارهایی است که خودش از ترکیب دو نوع سیگار می‌پیچید. نوشته روی در جعبه، دستخط لیوبوف دختر اوست که در روز مرگ پدر تاریخ زده و نوشته: امروز پدرم مرد.

 

وسایل شخصی و متعلقات زیادی از داستایوفسکی برجای نمانده اما آنچه در تصویر می‌بینید کلاه خود عالیجناب است زیر حفاظ شیشه‌ای.

 

و تصویر آخر خانه ابدی فئودور و آنا گریگوریفنا داستایوفسکی را در صومعه الکساندر نِوفسکی سنت پترزبورگ نشان می‌دهد.

 

کشف شهر مخصوص (سفرنامه کره جنوبی - قسمت پنجم)

 

 

زمان دیدار رسمی از شهر سئول فرا رسید. بعد از صرف صبحانه با مترو خودمان را به قصر گیونگ بوک گونگ رساندیم و مستقیم وارد بخشی از تاریخ این شهر شدیم. واژه گونگ در زبان کره‌ای به معنی قصر است و قصر گیونگ بونگ که اولین و مهم‌ترین قصر سلسله چوسان بوده و در سال 1359 میلادی ساخته شده، در شمال سئول قرار دارد. این قصر از میان پنج قصر اصلی سلسله چوسان از همه بزرگ‌تر و دارای 7700 اتاق بوده است. کاربرد آن هم مسکونی و هم اداری بوده و طی دو مرحله در قرون 16 و 19، توسط ژاپنی‌ها تخریب و در معرض آتش‌سوزی قرار گرفته است. در حال حاضر بسیاری از بخش‌های قصر بازسازی شده و چندین موزه در آن دایر است.

از همان بدو ورود انگار پا به داخل یکی از سریال‌های تاریخی کره‌ای گذاشتیم! حال و هوای قصر، نمایش نمادین تاریخی که از عبور و مرور سربازان اجرا می‌شد؛ گرشگران کره‌ای و خارجی در لباس سنتی کره (هانبوک)، همه و همه نشان از این داشت که رویای چندین ساله‌ای به بار نشسته. از درک چنین لحظاتی خوشحالم بودم؛ شنیدن کلمات کره‌ای از زبان مردم محلی، که چند سالی بود وقت صرف یادگیری‌شان می‌کردم، لذت خاصی داشت. گرچه شب قبل در میونگ دونگ هم بین مردم قرار گرفته بودیم اما، تاثیر معماری زیبای کره‌ای انکارناپذیر بود...

 

 

ادامه نوشته

آنتونی گائودی: معمار طبیعت

 

این مطلب در اولین شماره از دو ماهنامه طراحان ایده منتشر شده است.

 

 

مشکل بتوان هویت شهر بارسلون را مستقل از معمار مشهور کاتالونیایی‌اش در نظر گرفت. هویت بارسلون چنان با نام آنتونی گائودی درهم تنیده که کافیست تنها در چند خیابان شهر قدم بزنید تا سمبل کارهای وی را در تزئینات خانه‌ها و خیابان‌هایش بیابید. با اینکه 166 سال از تولد این معمار مشهور می‌گذرد، وقتی به آثار خلق شده او نگاه کنید، بلافاصله متوجه می‌شوید با طراحی روبرو هستید که ایده‌های خلاقانه‌اش در قرن گذشته، از انتظارات عصر حاضر هم فراتر می‌روند.   

آنتونی گائودی که گویی با طراحی‌های منحصربه‌فردش از آینده می‌آید، سبک خاصی را در آثار خود دنبال می‌کند که برگرفته از عشق به طبیعت، پویایی و عرفان ذهنی اوست. ویژگی آثار وی، تلفیق رنگ و نور با زوایای مختلف از عناصر طبیعت اعم از گیاهان و جانوران جنگل و دریاست. وی در تعاریف جدیدی که در معماری‌اش ارائه می‌دهد، تعاریف قدیم از هر سازه را به چالش می‌کشد. برای بررسی این ایده‌ها، «کاسا میلا» – که موفق‌ترین اثر غیرمذهبی او به شمار می‌رود – را انتخاب کرده‌ایم.

کاسا میلا، که در خیابان گراسیا واقع شده، در میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است. گائودی در پنجاه و چهار سالگی و در اوج شهرت حرفه‌ای خود سفارش ساخت این بنا را از خانم و آقای میلا گرفت. اجرای این پروژه به سال‌های 1906 تا 1912 میلادی بازمی‌گردد. خانواده میلا، خانه‌ای می‌خواستند که قدرت و شکوه بیشتری از سایر منازل بارسلون داشته و شامل چندین آپارتمان باشد که بتوانند آنها را اجاره بدهند. گرچه طرح اولیه بنا موجب ترس و یاس خانواده میلا شد اما با وجود محدودیت‌های مالی و زمانی تحمیل شده به پروژه، گائودی توانست طرح خود را پیش ببرد. نام دیگر این بنا "لاپدررا" و به معنی معدن سنگ است. این نام را به جهت شباهت نمای خشن بنا به یک معدن روباز کسب کرده است. گائودی خود، نمای آن را به «لایه‌ای از سنگ که گل‌ها و گیاهان روندهٔ بالکن‌هایش به آن غنا بخشیده‌اند و همواره رنگ آن را تغییر می‌دهند» تشبیه کرده‌ است.

فضاهای داخلی بنا دارای حرکاتی متوازن و فرورفتگی‌هایی است که احساس زندگی و پویایی را بدون واسطه به بیننده القا می‌کنند. طرح کلی آن به شکل یک "8" نامتقارن است. خطوط نمای ساختمان به شکل منحنی و نرده‌های بالکن فلزی و مانند گیاهان استوایی پیچ و تاب دارند. طبقات مختلف شامل: زیرزمین (پارکینگ)، طبقه همکف با دو حیاط نورگیر داخلی (پاسیو) یکی به شکل دایره و دیگری به شکل بیضی، یک نیم طبقه، طبقه اصلی (آپارتمان محل سکونت خانواده میلا)، چهار طبقه فوقانی مشتمل بر بیش از 20 آپارتمان و طبقه آخر که اصطلاحا زیرشیروانی نامیده می شود. به هر گوشه‌ای نگاه کنید، رقص و چرخش هنرمندانه سنگ و چوب و آجر را درخواهید یافت. این ادراک آنی از تفاوت در شیوه طراحی، در همان بدو ورود به ساختمان و با یک نگاه مختصر به طبقات بالاتر از میان پاسیو، نیز کاملا مشهود است. در بی‌نظمی ظاهری بصری، یک نظم خاص به چشم می‌خورد که عامل اصلی تفاوت و خلاقیت به کار رفته در کاسا‌ میلا است.

 برای درک بهتر این ایده‌های متفاوت، بهتر است کمی موشکافانه‌تر به طراحی‌ قسمت‌‌های مختلف بپردازیم:

 

نمای ساختمان

اصولا کاسا میلا توسط نمای سنگی خود هویت پیدا می‌کند و از دو جهت حائز اهمیت است: در درجه اول نما با ساختار داخلی هر طبقه ارتباط دارد؛ گائودی با قرار دادن وزن اصلی بنا بر روی ستون‌ها، عملا دیوارها را به عناصر تزئینی تبدیل کرده و به صاحبان آن اجازه می‌دهد بدون نگرانی بابت تاثیر مخرب تغییرات بر تمام بنا، طراحی داخلی خانه را اصلاح کنند. در درجه بعدی این ساختار نما، موجب رسیدن نور کافی به قسمت‌های مختلف بنا می‌شود.  

 

در ورودی اصلی

در بزرگ ورودی کاسا میلا سه تکه طراحی شده است. در سمت راست برای ورودی اشخاص و به سمت آسانسورهاست. در بزرگ وسط برای ورود اتومبیل‌ها و در سمت چپ برای جابجایی و تهویه هوا تعبیه شده است. به طور کلی گائودی در تمام طراحی‌هایش، به استفاده از نور و هوا اعتقاد راسخ دارد.

 

رمپ و پارکینگ زیرزمینی

کاسا میلا در سال 1912 افتتاح شد. طراحی رمپ و پارکینگ زیرزمینی اگرچه برای زندگی مدرن امروز با حجم وسیع استفاده از خودرو شخصی و ترافیک رایج در رانندگی و پارک وسائل نقلیه در شهرهای بزرگ یک نیاز ابتدایی تلقی می‌شود اما پیش‌بینی چنین نیازی در یک قرن پیش، بینشی فراتر از زمان می‌طلبد.

 

طراحی داخلی

 قسمت‌های مختلف آپارتمان‌ها، گرداگرد فضای پاسیو جای گرفته‌اند. گائودی با این تدبیر، مخاطب اثرش را مجبور می‌کند تا دور پاسیو را برای رسیدن به مقصد خود بچرخد و پویایی بنا را کاملا درک کند. گائودی از این اجبار در جای دیگری نیز به طور عامدانه بهره می‌برد: وی برای آشنایی و ایجاد ارتباط بین ساکنان ساختمان، مسیر دسترسی به آسانسور برای طبقات مختلف را طوری طراحی کرده که افراد در حین رفت و آمد در مسیر و پاگرد بین طبقات، یکدیگر را ملاقات کرده و با هم آشنا شوند.

وجود دو پاسیو نورگیر و تعداد زیادی پنجره، در کنار طراحی ویژه نما، سبب شده تا تمام قسمت‌های ساختمان در بخشی از روز نور خورشید را در خود احساس کنند و به همین دلیل، مَثَل شاعرانه‌ای رایج شده که می‌گوید در کاسا میلا، خورشید زندگی می‌کند! می‌توان از منظر دیگری نیز به موضوع نگاه کرد: چنین ایده‌ای برای به کارگیری هرچه بیشتر نور خورشید تاثیر حداکثری در کاربرد حداقلی الکتریسیته برای روشنایی ساختمان دارد وگائودی گام بزرگی در ذخیره انرژی کاسا میلا برداشته است.

این خلاقیت و ایده‌پردازی در طراحی عناصر جزئی آپارتمان‌ها نیز مشهود است: بر روی در ورودی آپارتمان‌ها، دریچه‌ای تعبیه شده با روکش فلزی که به افراد داخل آپارتمان اجازه می‌‌دهد بدون خطر از هویت شخص پشت در اطمینان حاصل کنند. در زندگی مدرن امروز، چشمی‌های در یا آیفون‌های تصویری دقیقا همین نقش را ایفا می‌کنند. دستگیره درها نیز  منطبق بر شکل انگشتان دست و برای استفاده راحت ایجاد شده‌اند. مبلمان چوبی نیز متناسب با فیزیولوژی بدن طراحی شده‌اند. گائودی در بهینه‌سازی فضا نیز تا آنجا پیش می‌رود که در اتاق‌های رو به سالن را کشویی ابداع کند وبا پنهان کردن درها داخل دیوار کناری، فضایی بزرگ و بدون حائل را به وجود بیاورد.

 

بالاترین طبقه بنا

 طبقه آخر، که اصطلاحا زیرشیروانی نامیده می‌شود، یک فضای عایق برای ساختمان بوده و و به عنوان رختشویخانه کاربرد داشته است. نکته جذاب این طبقه، طراحی چوبی سقف سالن است که شبیه ستون فقرات و دنده‌های یک جانور بزرگ طراحی شده است. این طبقه، در حال حاضر تبدیل به نمایشگاهی از ماکت‌ها، قالب‌ها و ایده‌های طراحی کاسا میلاست.

 

پشت بام

آخرین قسمت و شاید جذاب‌ترین قسمت بنا، پشت بام مواج و غیر هم‌سطح کاسا میلاست.  ذهن خلاق گائودی، با طراحی 28 دودکش‌ منحصربه‌فرد که شبیه کلاه‌خود سربازان طراحی شده‌اند، در کنار ورودی‌ راه‌پله‌ها که همچون تزئینات پارک گوئی با تکه‌های سرامیک‌ شکل گرفته‌‌اند،‌ از یک فضای بلااستفاده، یک اثر هنری آفریده‌اند؛ فضا به قدری چشمگیر و رمزآلود است که شاعر کاتالانی، Pere Gimferrer ، این بام را، باغ جنگجویان لقب داده است.

 

فرشته درخشش

 

 

برای بازدید مجازی از این اثر معماری، سایت رسمی کاسا میلا  را ببینید.

 

پینوشت: تصاویری از کاسا میلا در دومین سفرنامه شهر بارسلونا قرار دارد.

 

   

خونه مادربزرگه

 

از همان دم در و از پشت ستون‌های آجریِ به اصطلاح هشتی، چشم هر دویمان قالی دستباف ته سالن را گرفت. چند لحظه بی‌حرکت ایستادیم و حظ بصر بردیم. هنوز نمی‌دانستیم شصت و دو متر از هنر دستان عمو اوغلی چشممان را گرفته! از نقش‌بافته‌های فاخر عمو که دل می‌کنیم، باز هم تا چشم کار می‌کند، هنر است که تراوش می‌کند از میان روزمرگی‌ آدم‌های خوش ذوقِ به جا مانده لای ورق‌های کتاب تاریخ... از لاله و چادرشب بگیر تا سماور و قلیان. از لباس فاخر و دُر و گوهر تا کشکول و تبرزین و گُل‌گیر شمع! حلقه یاسین و بازوبند قرآنی و اشیایی از این دست که آرزوها و حسرت‌ها و دعاهای گره خورده بر آنها در گوش تویی که به تماشا ایستاده‌ای، قصه می‌خوانند... حال و هوای این اتاق، آدم را پرت می‌کند به جایی میان گذشته، میان عطر خوب مادربزرگ‌ها و پنج‌دری‌ها... به سادگی همین کلمات می‌توان ناآرام و بغض‌آلود، وارد این سالن شد، غبار و خستگی زمانه را پشت یکی از آن اشیای جادویی که بیشتر به دل می‌نشیند پنهان کرد تا به خاطرات دیگر موزه بپیوندند و در نهایت با یک حال خوب این مکان را ترک نمود. هر تکه از این اشیا نفیس می‌تواند گوشه‌ای از تاریخ نانوشته آدم‌های قدیمی زندگی هر کدام از ما باشد؛ آدم‌هایی که گرچه اشک‌ها و لبخندهایشان به یاد کسی نمانده اما، ردی از تمام احساساتشان در حافظه یادگاری‌هایشان جاریست. اینجا اگرچه نمایشگاه هنر و زندگی موزه ملک نام دارد اما، بوی ناب خاطره می‌دهد... همان که امروزی‌ترها، صدایش می‌زنند: نوستالژی!

 

با سپاس ویژه از معاون فرهنگی و رئیس اداره موزه ملک، جناب آقای رضا دبیری نژاد برای ارسال تصاویر 

 

 

سفرنامه پنجکنت (بخش دوم تاجیکستان)

 

بالاخره ماشین بعد از ساعت‌ها معطلی، بعدازظهر به راه افتاد. از خجند که دور شدیم، کم‌کم ارتفاع افزایش ‌یافت و جاده کوهستانی‌ ‌شد. میانه راه، بارش برف هم آغاز گردید. هرچه پیش می‌رفتیم، شدت برف بیشتر می‌شد و من کم‌کم نگران می‌شدم که نکند تا شب به پنجکنت نرسیم و در راه بمانیم. راننده برای ناهار در یک رستوران بین‌راهی توقف کرد. «شهرت» صاحب رستوران مرد جالبی بود؛ عاشق شیر و ببر و پلنگ... و این عشق آن قدر جدی بود که با پرداخت دوازده هزار دلار، دو شیر سنگی بزرگ را از ایران برای تزئین ورودی رستورانش به این جاده بیاورد. شش ـ هفت نفر کارمند داشت. تا راننده و مسافر دیگر ناهار می‌خوردند، ما هم یک قوری چای کبود (سبز) و یک گرده نان گرفتیم. موقع حساب کردن، آقا شهرت گفت شما میهمان ما هستید؛ راه سفید... بعد هم بچه‌های کافه‌اش را جمع کرد تا با ما عکس یادگاری بگیرند. هرچه فکر می‌کنم، یادم نیست رستورانش قبل از سه راه عاینی (عینی) بود یا بعد از آن. کنار شهری که بعد از نویسنده صاحب‌نام تاجیک، عینی خوانده می‌شود، یک سه‌راهی به همین نام هست که واسطه دسترسی به خجند، پنجکنت و دوشنبه است. «عاینی» که از شهرهای باستانی تمدن سغد محسوب می‌شود، در سال‌های 1930 تا 1955 به نام «زحمت‌آباد» معروف بوده... هنوز منبع مستندی از دلیل این نامگذاری نیافته‌ام.

 


  

ادامه نوشته

سفرنامه خجند (بخش اول تاجیکستان)

 

یادش بخیر... دوره‌ی پیش دانشگاهی را می‌گویم! شیطنت‌های آخر کلاس، زیر سر ما شش نفر بود... من و شیرین و شکوفه، نفیسه و عذرا و شهره... شهره خجندی! آن موقع نمی‌دانستم خجند کجاست؛ در واقع حدس می‌زدم شهری از خراسان باشد. فکرش را نمی‌کردم از ما نباشد! این جا نباشد! فقط از یک چیز مطمئن بودم: باید روزی مردم این شهر را می‌دیدم! در تمام طول سال، شهره با آن طبع آرام و لبخند مهربان برایم علامت سوال بزرگی بود. آیا همه اهالی خجند این گونه‌‌اند؟ یا فقط همین یکی است؟! عجیب این که، در مسیر پیش دانشگاهی، روزی دو بار از جلوی خیابان آل خجند می‌گذشتم اما، نام خیابان هرگز برایم سوالی ایجاد نکرده بود. بعدها فهمیدم خجند از ایران جدا شده... در تاجیکستان کنونی است؛ پدران شهره سالیان بسیار دور به این جا مهاجرت کرده‌ و طلایه‌داران پاسداری از ادب و فرهنگ ایرانی در سده‌های پنج و شش هجری قمری اصفهان بوده‌اند... و شگفتا که طبع‌شان در گذر زمان دستخوش تغییر نگشته بود! باید خجند را می‌دیدم... کِی؟ خدا می‌دانست!

 

ادامه نوشته

تلخ و شیرین یک پایتخت (آخرین قسمت سفرنامه ازبکستان)

 

نزدیک چهار ساعت طول کشید تا قطار، فاصله سمرقند به تاشکند را بپیماید. سمرقند از سال 1924 به مدت شش سال پایتخت ازبکستان بود تا در سال 1930 تاشکند جایگزین آن شد. تاشکند یعنی شهر سنگی؛ نام قدیم آن چاچ بوده و در شاهنامه فردوسی و آثار دیگر شعرا بسیار ذکر شده است. تحفه شهر، به کمان چاچی معروف بود که مرغوب‌ترین نوع کمان محسوب می‌شد. تاشکند در دوره اتحاد جماهیر شوروی، بعد از مسکو و لنینگراد و کیف، چهارمین شهر توسعه یافته شوروی بود.   

 

 

 

ادامه نوشته

از آواز سمرقند (2)

"سرای‌ملک خانم" معروف به بی‌بی خانم همسر مورد علاقه‌ تیمور بود. تیمور این مسجد را به همسر خود هدیه کرد. بعدها شاهرخ میرزا این سنت خانوادگی را ادامه داد و مسجد گوهرشاد مشهد را برای بانویش بنا کرد. از آن رو که در ساخت مسجد عجله به خرج دادند، بنایش استحکام چندانی نداشته و بارها تخریب گشته است. در ميان مسجد، یک رحل سنگی بزرگ قرار دارد كه قرآن بسيار بزرگی بر روی آن می‌نهاده‌اند... 

 

موزه رصدخانه الغ‌بیگ

 

نان سمرقندی

ادامه نوشته

از آواز سمرقند (1)

 

در پی نوشتن گزارشی از «آرامستان شاه زنده» که به زودی به چاپ می‌رسد، تصمیم گرفتم تا سفرنامه آسیای میانه را که در کوله پشتی نارنجی ناتمام مانده بود، کامل کنم. در آرشیو وبلاگ، سفرنامه‌های کامل ترکمنستان و بخارا موجود است و اینک ادامه قصه را از سمرقند پی می‌گیریم: 

 

 

تو را در جشن لاله‌های سمرقند و بخارا دیدم؛
در گریبانت عطر خراسان می‌پیچید
تو شعر می‌خواندی؛ من سما می‌رفتم
در جشن لاله‌های جادۀ سمرقند و بخارا
خربزه‌ها دهان وا کرده بودند
اساطیر بیابان یک به یک بیدار می‌شد در یک قدمی ما
صدای خشم مغول از خوارزم می‌آمد.
دل ما از امنیت کشتی نوح خشنود بود
در جشن لاله‌های جادۀ سمرقند و بخارا
تو شعر می‌خواندی؛ من سما می‌رفتم
بخارا در گلخان نشسته بود...

         شهزاده سمرقندی

 

حالا که سوار بر قطار از بخارا عازم سمرقند هستیم، بی‌مناسبت ندیدم به خواندن شعری به نام سفر از یک شاعر تاجیکی دعوتتان کنم که آن را به یاد سفری در فصل بهار از سمرقند به بخارا سروده است...

ادامه نوشته

سهم امروز من از یوشـِ نیما...

 

سلام نیما!

حال و احوالت چطور است؟!

خواب شب را بر خود حرام کرده‌ام تا آرزوی چندین ساله‌ام را به تحقق برسانم... به سوی یوش در حرکتم تا ریشه‌های پدرانه شعرت را از نزدیک ببینم و بشناسم...

چند ساعتی میان خواب و بیداری و افکاری نه چندان شاعرانه سپری می‌شود؛ وقتی می‌رسیم، به تکاپو می‌افتم تا چیزهایی را بیابم که می‌توانست بر لطافت طبع تو اثر بگذارد: به کوه‌های سبز می‌نگرم... به پیچ جاده‌ها... به مسیر زیبای بلده به یوش... هرگز این مسیر را در ظل آفتاب تابستان پیموده بودی؟! حتم دارم نور خورشید آنقدرها هم آزاردهنده نبوده! خنکای نسیم آن وقت‌ها هم همین طور نوازشگر بود، نبود؟! 

تابلویی با نام تو سر یک کوچه، نشان می‌دهد فاصله زیادی با تو ندارم... چقدر خوب که دارم مسیر خانه آبا و اجدادی‌ات را یاد می‌گیرم! چقدر خوب که پس زمینه تابلوی نامت نقش کاهگل است...

سنگفرش کوچه‌ها مرا یاد کودکانه‌های محالم می‌اندازد. نام تو باز هم بر پلاک کوچه سمت راست دیده می‌شود! وای! چه می‌بینم؟! آن درخت را که با دیوار خانه همسایه یکی شده، دیده بودی؟! مگر کاهگل و چوب هم می‌توانند چنین همسایه شوند؟ آب چشمه هم از کنارشان جاریست! درختی این چنین عاشق باید همیشه آبیاری شود، نباید؟!

از پیچ کوچه گذشتیم و ...

چه خانه زیبایی! خودت هم با دیدن نمای خانه، این چنین ذوق می‌کردی؟! پنجره‌ها و چراغ‌‌های خانه عجیب دوست‌داشتنی هستند...

وارد می‌شویم و درست میان حیاط خانه به استقبال می‌آیی! سلام می‌کنم؛ احترام می‌کنم؛ تو را و همه عاشقانه‌هایت را... کاش سایه‌بان بالای سرت بود! آیا هنوز هم شب‌ها چشم به راهی؟!

به تنهایی خواهرت هم سرک می‌کشم... جایش خوب است؛ دیگر تنها نیست...

به در و دیوارها نگاه می‌کنم... حیاط خوبی دارید؛ باصفا و دل‌انگیز است... تنها نکته آزاردهنده در چیدمان  فضاست. ستون‌ها و درها به پیروی از معماری ایرانی قرینه نیستند؛ یادت هست از اول اینگونه بوده یا هنگام بازسازی به این شکل درآمده؟!

به دور و بر حیاط نگاه می‌کنم؛ این گل‌های ختمی آن وقت‌ها که نبودند، بودند؟! چه شهدی می‌نوشند زنبورهای این حوالی! یادم باشد وقت رفتن عسل بخرم...

از پله‌ها بالا می‌روم؛ طرح رنگین سقف چوبی، زیباست... کفش‌هایم را درمی‌‌آورم و یکی یکی اتاق‌ها را پشت سر می‌گذارم. پنج‌‌دری ها را بیشتر دوست داشتم؛ شاید تأثیر بازی نور با ارسی‌های خوشرنگ‌شان باشد..

از تمام موزه، کتابخانه را بیشتر دوست دارم و از اشیا، عینکت چشمم را می‌گیرد... با دیدن عینک تو، به یاد کلاه داستایووسکی می‌افتم... چه حس خوبی! لبخند می‌زنم... آن عکسی که با شراگیم و شهریار گرفته‌ای را یادت هست؟ تاریخ ندارد! نتوانستم خیالاتم را به درستی به جریان بیندازم...

کم‌کم وقت رفتن می‌شود؛ نرسیده به هشتی، نیم‌تنه برنزی‌‌ات را می‌بینم که زیر پرده سرمه‌ای رنگ نشسته و به رفت و آمدها نظارت دارد... بهتر است به جای خداحافظی بگویم به امید دیدار! نظرت چیست؟!

راستی! همسایه‌ روبرویی‌تان چه زن نازنینی است! چه خانه باصفایی دارد! گلدان‌های گلش را باید می‌دیدی! از حوض کوچک و فواره بامزه‌اش چه بگویم؟! عاشق مهربانی‌هایش شدم! نشد از او بپرسم اما فکر می‌کنم تو را ندیده باشد! سنش به تاریخ حضور تو نمی‌رسد... ولی از چایی‌هایی که ‌آورد و آلو و سیب‌هایی که با لطف هدایت کرد و از درخت به دست‌مان رساند، حدس می‌زنم شاعرانه‌های وجودش شنیدنی باشند...

در راه بازگشت، باز هم به باغ بزرگ می‌رسیم؛ حتم دارم آن درخت کهنسال زیبا را دیده بودی! شک ندارم ساعت‌ها تماشایش کرده‌ای حتی اگر به پدرانه‌هایت راه نیافته باشد! در مسیر رفت، هیجان دیدار تو نگذاشته بود آن پیر بلندبالای دلربا به چشم بیاید...  

باید جایی بنشینیم و رفع خستگی کنیم؛ آن وقت‌ها هم برای رسیدن به کنار رود، از همین مسیر می‌گذشتید؟! چقدر جای خوبیست! زمین سرسبز و صدای آب و هیاهوی باد میان سپیدارها... از آسمان آبی و حجم‌های سپید ابر دیگر نگویم... جایت سبز!  آدم عاشق هم نباشد، اینجا شاعر می‌شود... چه خواب خوبی رفتم! نوازش نسیم در کیفیت آن لحظه‌ها اثر داشت...  در تمام عمر، فقط دو سه جای دیگر به این خوبی خوابیده‌ام!  

وقت رفتن است... در راه، چشم می‌بندم و به شعرهایت فکر می‌کنم... دلم می‌خواهد بنشینم و چند روز با پدرانه‌هایت خلوت کنم... چشم می‌گشایم و تماشای زباله‌های بی‌انتهای جاده چالوس، حالم را خراب می‌کند... چه خوب که نیستی تا اینها را ببینی! غم آن خفته چند، چشمانت را تر می‌کرد و از خواب بی‌خواب می‌شدی؛ اگر این صحنه‌ها را می‌دیدی، چه بلایی به سرت می‌آمد؟!...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدن این ویدئو کلیپ نیز خالی از لطف نیست. 

«بهار دیدهٔ من نیست جز که عکس رخش...»

 

ماه اردیبهشت به انتها رسید؛ جای جای ایران را در این ماه می‌توان به تماشا نشست اما اردیبهشت، خاص شیراز است و شیراز، خاص اردیبهشت... این نکته را تمام کسانی که آن را در اردیبهشت ماه نظاره کرده‌اند، تصدیق می‌کنند... اردیبهشت شیراز، جادو می‌کند، اسیر و عاشق که

«آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار...»

دیدنی‌های شیراز آن‌قدر زیاد است که با یکی دو دیدار به سرانجام نمی رسد! اغلب گردشگران، بسته به میزان وقتی که برای تماشا دارند، اولین دیدارها را به پرسپولیس، پاسارگاد، نقش رستم، نقش رجب، حافظیه، سعدیه، ارگ کریمخانی، بازار، مسجد و حمام وکیل، نارنجستان قوام، دروازه قرآن، شاهچراغ و باغ ارم گره می‌زنند...

وقتی که باز گذر سفر به شیراز بیفتد، حریص می‌شوی برای دیدار جاذبه‌های پنهان یا کمتر دیده شده آن؛ می‌زنی به دل پس کوچه‌هایی که بار اول فرصت دیدارشان را نیافته‌ای و شیراز را جور دیگری می‌بینی... مهم‌تر از بازدید پرسرعت از جاذبه‌ها، لمس تجربه‌‌هائیست که طعم شیراز را در دل و جان ماندگار می‌کنند...

اگر عاشق شیخ سخن باشی، سعدیه در تمام سفرها بی‌تکرار، تکرار می‌شود... هرگز فراموش نمی‌کنم تجربه ناب اولین  زیارت را؛ شب هنگام بود و بدون حضور اغیار نشستیم به گلستان‌خوانی... آن سکوت و تنهایی را حالا دیگر مشکل می‌توان جست... «که آفرین خدا بر روان سعدی باد...»

 

ادامه نوشته

قزوین: برداشت اول

برداشت اول از قزوین، اردیبهشت ماه شکل گرفت؛ اگر بلاگفا مشکل پیدا نکرده بود، همان وقت گزارشش را نوشته بودم. اردیبهشت قزوین، باشکوه و دیدنی‌ست. همه جای شهر گل به چشم می‌خورد و بوی توت سفید از دور و نزدیک به مشام می‌رسد. آن موقع می‌خواستم عنوان سفرنامه را بگذارم:

رنگ گل، بوی توت...

حالا که این گزارش را می‌نویسم، پاییز قزوین را نیز از نزدیک دیده‌ام. گرچه همچنان بهارش را ترجیح می‌دهم اما، از پاییز شهر هم بسیار آموختم... مردم به همان میهمان‌نوازی و خوش برخوردی قبل بودند... از بین سایت‌هایی که بار اول دیدیم، دوباره به کاروانسرای سعدالسلطنه و خانه امینی‌ها سرک کشیدیم که عکسهایش را در گزارش دوم ادغام کرده‌ام.

و حالا این شما و این قزوین؛ شهر زیبایی‌های نادیده گرفته شده... 

 

ادامه نوشته

جایگاه گردشگری ادبی؛ از تهران تا پِتِل پورت...

 

این گزارش در شماره 65 مجله جهانگردان به چاپ رسیده است:

 

 از طلوع گردشگری ادبی به طور عام  در سطح جهان، مدت مدیدی نمی‌گذرد. این شاخه از گردشگری که با مطالعه، ادبیات و فرهنگ نوشتاری هر کشور نسبت مستقیم دارد، می‌تواند با آموزش کافی، تفاوت عمیقی درسطح دیدگاه گردشگران ایجاد نماید.  به طور کلی، مکان‌ها و اشیایی که با اتفاقات مهم زندگی، آثار هنری یا مرگ یک شخصیت مشهور ادبی در ارتباط باشند، در این تقسیم‌بندی قرار می‌گیرند؛ مکان‌هایی مانند محل تولد و زندگی، مسیر ادبی، لوکیشن خلق یک اثر و آرامگاه‌ها از این دسته‌اند. از برجسته‌ترین جاذبه‌های گردشگری این شاخه در سطح بین‌الملل، می‌توان به «خانه جین آستین»، «مسیر کد داوینچی»، «خانه خیالی شرلوک هولمز» و «آرامگاه شکسپیر» اشاره کرد.

 ایران که از دیرباز مهد ادب بوده و از این نظر میان کشورهای جهان کمتر رقیبی دارد، قدردان این میراث هنگفت نیست؛ در حالی که کشورهای پیشرو در صنعت گردشگری، پا را از دایره تقسیمات ابتدایی فراتر نهاده و فضاهای خیالی یا سمبلیک برای جذب گردشگر ادبی ایجاد می‌کنند، ‌ما برای پذیرایی از کسانی که با مطالعه و دانش کافی به جستجو می‌پردازند نیز، دستمان خالیست؛ چه برسد به کسانی که به ادبیات علاقه چندانی ندارند و این سبک گردشگری، وظیفه آشنایی آنان را با این میراث فرهنگی برعهده دارد. به جرأت می‌توان گفت در حال حاضر، ایران با وجود داشتن سرمایه‌های ارزشمند در این زمینه، حرف چندانی برای گفتن ندارد. بیشترین مکان‌هایی که بر جای مانده، آرامگاه شاعران و نویسندگان است. خانه و مایملک بسیاری از مفاخر ادبی یا تخریب شده یا اگر مختصری هست نیز، در خلال بی‌توجهی دارد از دست می‌رود و چه فاصله‌ بزرگیست میان ایران و روسیه؛ از داشته‌های تهران تا برداشت‌های سنت‌پترزبورگ...

در این نوشته، تعمدا از توضیح در مورد دو آرامستان‌ معروف روسیه (نِوودویچی و نِوسکی) که مانند «آرامستان پرلاشز» شهرت جهانی دارند و مدفن شخصیت‌های مشهور بسیاری هستند، چشم‌پوشی کرده و تنها سه خانه موزه از شهر سنت پترزبورگ به عنوان نمونه معرفی می‌گردند:

 

خانه داستایوفسکی؛ خانه‌ای در خورد پیل

بی‌شک فئودور داستایوفسکی را می‌توان مشهورترین نویسنده روسی در میان ایرانیان لقب داد. «شب‌های روشن»، «یادداشتهای زیرزمینی»، «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» از شاخص‌ترین آثار او هستند. خانه محل اقامت وی در سنت پترزبورگ، که محل نوشتن رمان «برادران کارامازوف» نیز بوده را، با توضیحات همسر و نزدیک‌ترین دوستانش به همان شکلی بازسازی کرده‌اند که نویسنده در آن سکونت داشته است؛ در یکی از طبقات، موزه‌ای به فراخور شأن وی ساخته‌ شده تا گردشگران را با زندگی و آثار او آشنا سازد. موزه که از دو سالن تشکیل شده، عبارت است از مجموعه‌ای از تصاویر، دست‌نوشته‌ها، کتاب‌‌ها و سایر ملزومات متعلق به نویسنده که با راهنمای صوتی اطلاعات فوق‌العاده‌ای را در اختیار بازدیدکنندگان می‌گذارد. ورودی آپارتمان را میزی تزئین کرده که «کلاه» نویسنده را در یک قاب شیشه‌ای محافظت می‌کند؛ تنها یادگار واقعی از لوازم شخصی وی. اتاق نشیمن، اتاق کار داستایوفسکی، اتاق کار همسرش، اتاق بچه‌ها ( که راهنمای صوتی و نوشته‌های راهنما قاطعانه بیان می‌کنند اطلاعاتی از آن در دسترس نبوده و اتاق بر طبق سنت آن بازه زمانی چیده شده است.) هرکدام شامل اطلاعات ریز و جذابی است که گردشگر را گوش به زنگ و مشتاق نگاه می‌دارد. عادات نویسنده، غذاهای مورد علاقه، مسیر پیاده‌روی و حتی تکیه کلام‌های او، نکاتی هستند که دیده و شنیده می‌شوند. بقایای کاغذ دیواری که زمان اقامت داستایوفسکی بر دیوار بوده، جایی در یک قاب شیشه‌ای قرار گرفته و نشان می‌دهد که جزئیات چه نقشی در برجسته‌سازی درک فضا ایفا می‌کنند.

 

 

خانه پوشکین؛ لمس یک حادثه

«الکساندر پوشکین» را بزرگ‌ترین شاعر زبان روسی می‌دانند. موزه پوشکین در سنت پترزبورگ، آپارتمانی است که در آن ساکن بوده و آخرین روزهای زندگی وی را در خود ثبت کرده است. پوشکین در پی شایعاتی که در مورد همسر زیبارویش «ناتالیا» بر سر زبان‌ها افتاده بود، برای اعاده حیثیت به «جرج دانتس»، افسر فرانسوی پیشنهاد دوئل داد و پایان زندگی خویش را با یک تراژدی رقم زد. گردشگرانی که به این خانه وارد می‌شوند، با یک روایت جذاب با پوشکین آشنا شده و نسبت به زندگی، آثار و مرگ او حساس می‌گردند؛ به طوری که حتی اگر پیش از دیدن موزه، جز نام، چیز دیگری از وی نمی‌دانند، هنگام خروج، سرشار از احساس و با کنجکاوی و ولع به سراغ آثار وی خواهند رفت. چیدمان اتاق‌ها، محل شروع و پایان روایت و جزئیات هر بخش، همه اصولی و حساب شده‌اند. بخش ابتدایی موزه، دست‌نوشته‌ها و نقاشی‌های پوشکین را نشان می‌دهد. دقیقا همان جا، تابلوی هشدار عکاسی ممنوع کنار یک نقاشی قرار دارد که او را بعد از دوئل، زخمی شده در محل حادثه نشان می‌دهد. یک اشاره سریع برای آن که بیننده بداند قرار است با چه چیزی روبرو شود! در سالن بعدی، اطلاعات کم‌کم در اختیار گردشگر قرار می‌گیرد. شوک خفیف بعدی، تماشای تپانچه‌ایست که در دوئل استفاده شده و از تمام موزه، تنها عکسبرداری از همین دو عنصر برجسته تاثیرگذار ممنوع است! به آپارتمان که وارد شوید، ابتدا صندلی انتظار ناتالیا را خواهید یافت. راهنمای صوتی می‌گوید که ناتالیا دو روز بعد از دوئل را، در نگرانی از وضعیت پوشکین، در این اتاق سپری کرده است. اتاق بعدی، اتاق ناتالیاست. با پرتره معروف وی اثر «الکساندر برولوف»، گلدوزی و دست‌نوشته‌هایی که نگرانی از بی‌پولی و بدهکاری را دائم تکرار می‌کنند؛ از اتاق بچه‌ها که گذر کنید، به مهم‌ترین اتاق خانه می‌رسید: کتابخانه و اتاق کار شاعر؛ یک اتاق به شدت زیبا و باشکوه با میز کار و تخت کوچکی برای استراحت. پوشکین بعد از دوئل از این اتاق خارج نشد و دو روز آخر را در آن گذراند. راهنمای صوتی به بازدیدکننده خواهد گفت که شاعر، دو اثر معروفی که بعدها توسط «چایکوفسکی» به اپرا تبدیل شدند را، در این اتاق نگاشته است؛ اما تاثیرگذارترین جمله‌ای که گردشگر می‌شنود این است: "خداحافظ دوستان من!" جمله‌ای که پوشکین خطاب به کتاب‌هایش می‌گوید! در بخش آخر موزه، پرتره پوشکین اثر «پیوتر سکولوف» و ماسک مرگ او را به نمایش گذاشته‌اند. حس و حال گردشگری که از این موزه بیرون می‌آید، قطعا با حالی که به آن قدم گذاشت تفاوت دارد و این همه، به یمن قدرت یک روایت تاثیرگذار است...

 

 

 

خانه آنا آخماتووا؛ تجربه تلخی ایام

این موزه که خانه مشترک «آنا آخماتووا» و «نیکلای پونین» است، به طرز گیرایی بازدیدکننده را دچار تجربه‌های نو می‌کند! راهنمای موزه بعد از تحویل راهنمای صوتی، شما را به خارج آپارتمان و طبقه پایین هدایت می‌کند تا لختی پشت پنجره بایستید و به باغی بنگرید که آنا روزی به آن می‌نگریسته... و باید همه تن چشم شد و «سایه زیباترین کاج را در آن سوی ممنوع‌ترین پنجره» یافت! بعد باید پله‌ها را از نو بالا رفت و پشت در ورودی ایستاد. جایی روی دیوار، پنجره کوچکی به چشم می‌خورد؛ راهنمای صوتی می‌گوید که در روزهای خفقان حکومت استالین، اهل خانه با شنیدن زنگ در، از پشت پنجره به شخص تازه ‌وارد نگاه می‌کنند. بعد از لمس این ترس و دلهره، می‌شنوید که باید زنگ قدیمی در را بزنید ولی منتظر باز شدن آن نمانید؛ در را بگشایید و وارد شوید: در بدو ورود، بارانی نیکلای پونین را آویخته بر دیوار خواهید یافت. آنا در روز بازداشت وی، آن را به جالباسی آویخت و بعد از این همه سال هنوز همانجاست... در راهروی منزل، انبوهی از وسایل قدیمی و چمدان‌های خاک خورده شما را از تونل زمان عبور می‌دهند. به اتاق نشیمن که وارد شوید، با تعداد زیادی از عکس‌های خانوادگی آویخته بر دیوار احاطه می‌شوید؛ بهترین قسمت ماجرا اما، میز ناهارخوری وسط اتاق است با یک آباژور قرمز قدیمی و زیبا؛ طرح این آباژور را در سایت موزه «آنا آخماتووا» نیز خواهید یافت. کنار درب ورودی، پرتره‌ای از «الکساندر پوشکین» وجود دارد که یادآوری می‌کند بانوی شاعر، علاقه خاصی به وی داشته و عضو آکادمی علوم در پوشکین شناسی بوده است. تجربه بی‌نظیر این اتاق، اجازه نشستن سر میز ناهارخوری و ورق زدن یکی از کتاب‌های شعر آناست. دو اتاق بعدی، اتاق‌های او را در طی دو مرحله اقامت در این خانه تشکیل می‌دهند. وسایل شخصی، اشارپ وی، دست‌نوشته‌ها و پرتره‌اش که اثر آمادئو مودیلیانی است، قابل مشاهده‌اند. در بخش موزه، دست‌نوشته‌های آنا، به همراه تصاویر متعددی از دوره‌های مختلف زندگیش در معرض دید بازدیدکنندگان قرار دارند. اطلاعات بسیاری از رنج‌های زندگی این شاعر و تنها فرزندش «لف» که تحت تاثیر حکومت استالین قرار داشت، در اختیار مخاطب قرار می‌گیرد. آنا آخماتووا که دکترای افتخاری دانشگاه آکسفورد را دریافت کرد، بعد از مرگ بزرگ‌ترین شاعر زن روسیه لقب گرفت...

 

 

 

و اینک: خرده هوشی، سر سوزن ذوقی:

شکی نیست که فاصله بسیاری میان گردشگری ایران و جهان وجود دارد. سوال تامل‌برانگیز آن است که از کدام راه می‌توان این فاصله را کاهش داد؟ غنای ادبی این سرزمین، می‌تواند کلید چنین پرسشی باشد. می‌توان هنگام مرمت خانه‌های ثبت شده، از خاطرات بستگان مشاهیر برای خلق فضای با کیفیت بهره برد؛ می‌شود برای اشیایی که غالبا سر از انبارهای متروک درمی‌آورند، ارزش قائل شد؛ شاید بتوان به جای سرازیر کردن اشیای یادگاری به سطل‌های زباله، برای روایت تاریخ از آنها کمک گرفت؛ ثبت ملی شدن ساختمان‌ها به هیچ وجه کافی نیست؛ می‌توان از خانه چند تکه شده پروین اعتصامی، درنگ‌جایی برای شعر و ادب آفرید؛ می‌شود برای خانه جلال و سیمین نقشه‌های خوبی کشید؛ سایه درخت ارغوان ابتهاج هنوز پابرجاست؛ و شاید که با همت ما، خانه «نادر ابراهیمی» تبدیل به موزه شود... که نه «آتش بدون دود» او کم از «برادران کارامازوف» دارد و نه سوگنامه «گالان اوجای ترکمن» کم از قصه «پوشکین».

بزرگ‌ترین درس سفر به روسیه، دریافت سطح بالای کتابخوانی مردم عادی در زندگی روزمره است. اگر سرانه مطالعه افراد جامعه را با کیفیت گردشگری ادبی آن کشور یک رابطه دوطرفه تلقی کنیم، می‌توان امیدوار بود با بهره‌گیری از این شاخه گردشگری، مردم ایران نیز به مطالعه بیشتر تشویق شوند و با شعر و ادب دوباره آشتی کنند...

 

 فرشته درخشش      

سفرنامه تاجیکستان - انسان‌شناسی و فرهنگ

 

سفرهای نانوشته و سفرنامه‌های ناتمام بسیاری هست که باید در کوله پشتی نارنجی روایت شود؛ با این وجود، در میان دغدغه‌های ذهنی این روزها، کمتر مجالی برای نوشتن پیدا می‌کنم.

سعی خواهم کرد پیش از شروع سفرنامه جدید، حداقل بخش نوشتاری سفرنامه‌های ترکمنستان و ازبکستان را به آرشیو بازگردانم. پیشتر، دو قسمت از سفرنامه تاجیکستان در  سایت انسان‌شناسی و فرهنگ منتشر شده بود. شما را به خواندن آن‌ها دعوت می کنم:

 

سفرنامه خجند

 

- سفرنامه پنجکنت

 

 

 

خانه - موزه مقدم

در یکی از خانه‌های زیبای دوره قاجار شهر تهران، ضیافت مجللی از طرح و رنگ برپاست. آثار هنری دوره‌های مختلف تاریخی چشم به راه تماشاگران خوش ذوق نشسته‌اند. پیش از دیدن خانه، بهتر است کمی با صاحبان آن آشنا شویم: خانه مقدم، عمارت خانوادگی خاندان محمد تقی خان احتساب‌الملک است که از درباریان مشهور دوره قاجار و وزیرمختار ایران در سوئیس بوده است.

 

ادامه نوشته

خانه - موزه فیض‌اله خواجه (گزارش تصویری بخارا)

فیض‌اله خواجه یکی از شخصیت‌های مهم سیاسی بخارا در اوائل قرن بیستم بود. او که در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا آمد، برای تحصیل به مسکو رفت و پس از درک تفاوت جامعه سنتی بخارا با نوآوری‌های جامعه اروپایی، با کمک پدرش حزب بخارایی‌های جوان را پایه‌ریزی کرد. خانه او که در حال حاضر به موزه تبدیل شده، در نزدیکی لب حوض واقع گردیده و یکی از بهترین خانه‌های اشرافی قرن نوزدهم می‌باشد. در باغ خانه، تندیسی از او نصب گردیده است. اتاق میهمانان، پوشیده از نقاشی و گچ‌کاری و مزین به اشعار فارسی است.  

ادامه نوشته

خزان گلستان

ادامه نوشته

مدرسه عبدالعزیز خان

مدرسه عبدالعزیز خان در اواسط قرن هفدهم و درست روبروی مدرسه الغ‌بیگ ساخته شد و در اندازه و طراحی از آن جلو زد. عبدالعزیز خان یکی از امیران سلسله اشترخانی بود؛ در فاصله چند قدم، می‌توان معماری دو دوره گورکانی و اشترخانی را با هم مقایسه کرد. مدرسه، هم در جزئیات داخلی، هم در تزئینات نما، با دیگر مدارس بخارا تفاوت دارد. رنگ‌بندی کاشی‌ها ترکیب زیبای بی‌نظیری است از نقوش نارنجی، طلایی، آبی آسمانی، سبز پسته‌ای و سفید. اگر از آرامگاه امیر اسماعیل سامانی چشم‌پوشی کنم، چشم‌نوازترین بنای بخارا، همین جاست...

ادامه نوشته

ستاره ماه خاصه

دوستان خوب کوله‌پشتی نارنجی،

۱۰ روز پیش، آمار وبلاگ از مرز ۱۰۰,۰۰۰ بازدید گذشت؛ این گزارش، صدمین پست وبلاگ است و ۱۰ روز تا دومین سالروز تولد کوله‌پشتی نارنجی زمان باقیست...

پس، نظم گزارش‌های سفر را به هم زده‌‌ام تا خاص‌ترین پست بخارا را، به این مناسبت تقدیم حضورتان کنم!

ادامه نوشته

شهر سپید عشق (2)

صبح با صدای باران از خواب برخاستیم؛ ظاهرا توده‌ی ابرهایی که قرار بود تا آخرین روزهای سفر با ما همراهی کنند، وقتی ما خواب بودیم، از راه رسیده بودند. برنامه آن روز دیدن ویرانه‌های شهر باستانی نسا بود و کمی هم گردش در شهر؛ اما اول میبایست تکلیف ماری را روشن می‌کردیم. می‌دانستیم که جاده‌های این سفر، جاده‌های سختی هستند برای مسافرت و قرار اولیه این بود که شبانه با قطار به ماری برویم اما، آقا نادر گفت پروازهای ترکمنستان گران نیستند و اگر بلیت گیر بیاوریم، هواپیما برای صرفه‌جویی در زمان گزینه‌ی مناسب‌تریست. شنبه بود و دفاتر خدمات مسافرتی تعطیل. پس تصمیم گرفتیم یک شب دیگر هم در عشق‌آباد بمانیم و فردا با هواپیما به ماری برویم. رفتیم به پذیرش هتل اطلاع بدهیم که امشب هم ماندگار هستیم. ۲ خانم مهربان آنجا نشسته بودند و مکالمه جالبی بین ما شکل گرفت. یکی‌شان معلم تاریخ بود و کمی انگلیسی می‌فهمید و نقش دیلماج را به عهده گرفت! هرچه ما می‌پرسیدیم به روسی برای همکارش ترجمه می‌کرد و بالعکس!

 

ادامه نوشته

موزه هنرهای بد

موزه هنرهای بد یا Museum Of Bad Art که به MOBA مشهور است، یک مجموعه خصوصی است که به جمع‌آوری، حفظ و نمایش انواع آثار هنری بدی می‌پردازد که اصل بوده و تعمدا و به این منظور خراب نشده باشند. این موزه در ایالت ماساچوست امریکا و در دو شعبه آثار خود را در معرض دید علاقمندان قرار می‌دهد. موزه در سال ۱۹۹۴ تاسیس شده و دارای بیش از پانصد قطعه هنری است. موزه بر این باور است که برای یک اثر هنری بد به همان اندازه انرژی و وقت گذاشته می‌شود که خلق یک اثر هنری زیبا نیاز دارد، به همین دلیل اثر هنری بد نیز، ارزش به نمایش گذاشته ‌شدن را دارد. سالانه هشت هزار نفر از سراسر جهان از موزه بازدید می‌کنند و منتقدان مطرحی از نیویورک تایمز و دانشگاه هاروارد آثارش را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهند. از حاصل فعالیتهای موزه ۲ کتاب منتشر شده است:

"موزه هنرهای بد: هنرهایی بدتر از آنچه بتوان نادیده گرفت" و "موزه هنرهای بد: شاهکارها"

اصلی‌ترین اثر این موزه که دلیل ایجاد آن هم شناخته می‌شود، اثر "لوسی در دشت پرگل" نام دارد که یک عتیقه ‌فروش به نام "اسکات ویلسون" آن را در سال ۱۹۹۴ در میان توده‌ای از زباله یافت. وی نقاشی را به دوستش "جان رایلی"نشان داد و رایلی به حدی شیفته‌ی این اثر شد که آن را قاب گرفت. ویلسون به جمع آوری چنین آثاری ادامه داد و فروشگاهی از این آثار را در کنار خیابان راه‌اندازی کرد و رایلی نیز به نمایش گذاشتن این آثار را آغاز کرد.

ادامه نوشته

به سوی آنکارا

سفر ۱۷ ساعته باتومی – آنکارا پیش تر آغاز شده بود. قصه به آنجا رسید که در هوتا، منتظر رسیدن اتوبوس آنکارا نشسته بودیم. اتوبوس راس ساعت آمد و سوارمان کرد. سیستم حمل و نقل ترکیه بسیار مدرن است و به دلیل اینکه سالهاست از خدمات آنلاین فروش بلیت استفاده می‌کنند، در شهرهای بین راهی هم مسافران بدون اتلاف وقت سوار اتوبوس می‌شوند. نکته‌ مثبتی که در ۳ سال اخیر اتفاق افتاده، تغییر محدودیت سرعت از ۸۰ به ۱۲۰ کیلومتر در ساعت است.

جاده‌ای که از هوتا تا سامسون می‌رود، یکی از زیباترین جاده‌هایی‌ست که تا به حال دیده‌ام. اگر امکان سفر با دوچرخه یا ماشین شخصی به ترکیه را دارید، پیشنهاد می کنم حتما این مسیر را در برنامه سفر خود بگنجانید.

ادامه نوشته

سفرنامه کردستان (سنندج - نگل)

اردیبهشت امسال، ترمینال غرب پلی شد برای رسیدن به گوشه ای از بهشت سرزمین مادری... سنندج به عنوان اولین میزبان کردستان پذیرایمان شد. بعد از پشت سر گذاشتن هرج و مرج ترمینال و تعویض تعاونی، اتوبوس حدود نیمه شب به راه افتاد و ۶ ساعت بعد وارد سنندج شدیم. از قبل تصمیم گرفته بودیم برویم پارک آبیدر تا هم استراحت کنیم و هم شهر را از بالا به تماشا بنشینیم. راننده های مهربان ترمینال گفتند که هوای آبیدر این موقع صبح خنک است و بهتر است از رفتن به آنجا چشم پوشی کنیم. راننده بردمان به پارکی در مرکز شهر. دستشویی پارک بسته بود و داشتیم دنبال راه حل می گشتیم که رفتگر مهربان خیابان، کارش را رها کرد و آمد کلید را از نگهبان گرفت. هوا هنوز تاریک بود و برای من که داخل اتوبوس لحظه ای نتوانسته بودم چشم روی هم بگذارم، فرصت خوبی برای استراحت. کیسه خوابم را درآوردم و خوابیدم...

ادامه نوشته

سفرنامه ویتنام (سایگون 2)

به نام خدا، به امید صلح و تقدیم به تمام کسانی که زخمی از جنگ بر روح و جسم دارند...

"در ویتنام جنگ بود، آتش بود و خون بود. خبرنگاری بودم که دیر یا زود گذارش به آنجا می افتاد. شب شد و خوابیدم و ناگهان صدای جنگ گوشها را پر کرد. همه جا می لرزید. خرابیها به بار آمد. قلبها سوراخ شد و در یک آن ضجه ی کودکان بی سرپرست و مادرانی که کودکشان از دست رفته بود، به گوش رسید و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمی شود...

به این فکر می کردم که در طرف دیگر دنیا بحث بر سر این است که آیا می توان قلب بیماری را که فقط ده دقیقه از زندگیش باقیست، به جای قلب بیمار دیگری گذاشت تا شفا یابد؟ در حالی که اینجا هیچ کس از خودش نمی پرسید که آیا صحیح است جان یک عده انسان پاک و سالم را بگیرند و ...؟ نفرت و خشم سراپایم را می لرزاند و مغزم را سوراخ می کند و با خود قرار می گذارم که این گسیختگی دنیا را برای تو "الیزابتا" و برای دیگران تعریف کنم.

برای تو که تضادهای این دنیای پر غوغا را نمی شناسی و برای تو که نمی دانی چرا وقتی می خندم، از ته دل می خندم و چرا وقتی گریه می کنم، این چنین زیاد می گریم و چرا وقتی باید شاد باشم، خوشحال نمی شوم و چرا گاهی مشکل پسند و زمانی سهل گیرم. تو هنوز نمی دانی در این دنیا با تلاشها و معجزه ها زندگی انسان رو به مرگی را نجات می دهند ولی باعث مرگ صدها، هزارها و میلیونها موجود زنده و سالم می شوند! می دانی؟ زندگی خیلی بیشتر از لحظه ی بین تولد و مرگ است..."

برگرفته از کتاب "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" اثر تحسین برانگیز اوریانا فالاچی

 

 

ادامه نوشته

سفرنامه اندونزی (جاکارتا)

 اگر بخواهم برای درک جاکارتا از شهر دیگری کمک بگیرم باید از برلین نام ببرم. هرچه سایه سیاه تاریخ در ابتدای امر، برلین را بی روح جلوه می دهد، اینجا لمس فقر، قلب را کرخت می کند... جاکارتا با چند ساعت توقف حس واقعیش را نشانتان نمی دهد. باید صبوری کنید تا به سخن بیاید. توریست پذیر است و از آنجا که قطب اقتصادی و مرکز "آسه آن" شده از غرب تا شرق و از شمال تا جنوب کره زمین آدم های رنگ و وارنگ برای کار به جاکارتا می آیند؛ با این حال مدرنیته و فقر همسایه دیوار به دیوارند. اما برای ایرانیها به ندرت پیش می آید که جاکارتا را به عنوان هدف انتخاب کنند مگر اینکه کنفرانسی، همایشی، مسابقه ای چیزی باشد یا مثل هزاران هزار پناهجوی استرالیا بروند آنجا که با ترس و لرز چند روزی مخفی شده و در نهایت تمام رویاهایشان را به ناخدای قایق های کوچک متعفن بسپارند شاید بعد از یک مرگ زنده، در سرزمینی دیگر از نو متولد شوند...

ادامه نوشته

سفرنامه اروپا - رم

سلام دوستان. با آخرین پست سفرنامه اروپا در خدمت شما هستم. از عمر کوله پشتی نارنجی بیش از ۵ ماه می گذرد و برای دومین بار در نوشتن سفرنامه به چالش کشیده شدم. نوشتن از رم برایم آسان نبود... نه به دلیل گرما زدگی که نگذاشت و نتوانستم آن طور که باید در این شهر پرسه بزنم و تاریخ را بپیمایم... نه... ساده بگویم رم با من حرف نزد؛ زمان درستی برای برقراری ارتباط نبود. آخر رم که چیزی کم ندارد؛ هرچه باشد خواهر خوانده پاریس لقب گرفته و تاریخ کهنی را روایت می کند؛ هر چه با میلان و فلورانس و ونیز از همان لحظه اول اخت شدم، با وجود میهمان نوازی رمی ها و لبخندهای دلنشین و رفتارهای دوستانه شان، دلم به جوش و خروش نیفتاد که نیفتاد. اگر دیدار دوباره اش قسمت شد، چرایش را می فهمم و می نگارم.

ادامه نوشته

سفرنامه اروپا - بارسلونا (2)

باورتان بشود یا نه، این بنا با همه جرثقیل هایی که در تصویر پیداست، نمای بیرونی یک جاذبه توریستی خارق العاده و شگفت انگیز است. ساگرادا فامیلیا یا خانواده مقدس نام این کلیساست و در میراث جهانی یونسکو ثبت شده است... اگر فکر می کنید در حال مرمت است سخت در اشتباهید، چون ساخت کلیسا هنوز به پایان نرسیده و اگر بخواهید آن را به شکلی که در ماکت ساخته شده ببینید، باید تا سال 2026 صبر کنید...

40 سال از عمر پربار معمار کاتالان با عشق فراوان، بر ساخت این کلیسا صرف شده است. گائودی معتقد بود معبدی که برای پرستش خداست، باید با کمک های مردمی بنا شود و این رویه هنوز هم بدون تغییر دنبال می شود؛ هرچند گائودی هیچ گاه نام کلیسا بر آن ننهاده اما، چون اکثر تزئینات بنا به روایت هایی از زندگی و مرگ مسیح می پردازد، کلیسا نامیدن آن چندان دور از ذهن نیست...

ادامه نوشته

رویا - پاریس - خاطره (3)

موزه لوور در میان ۱۰۰ موزه مطرح جهان، با ۸,۵۰۰,۰۰۰ بازدید سالیانه، پربازدیدترین موزه به شمار می رود. بیش از ۳۵,۰۰۰ اثر هنری در آن نگهداری می شود. مونالیزا یا لبخند ژوکوند اثر معروف لئوناردو داوینچی، شاخص ترین اثر موزه می باشد.

 

 

ادامه نوشته

سفر نامه اروپا - آمستردام

معجون عجیب و غریبی است... خاص تر از آن است که با ۳ روز اقامت بتوان ادعای درکش را داشت. با هر سلیقه ای به این شهر وارد شوی، چیزی برای دلخوشی و سرگرمی می یابی. آمستردام شهریست که در آن نمی توان کسل شد؛ این شهر سبک منحصر به فردی را داراست که از هر جای دیگری متمایزش می سازد. به دلیل کشیدن کانال های آب به داخل شهر، ونیز را تداعی می کند اما فرقش با ونیز تنها به دلیل وجود وسایل نقلیه و مخصوصا دوچرخه نیست، اینجا برخلاف ونیز درخت فراوان دارد.

ادامه نوشته