ازدواج به سبک چین و ماچین

 

 

اگر تا به حال واژه «Blind Date» به گوشتان نخورده یا در سریال‌های تولیدی شرق آسیا با معنای عینی آن مواجهه نداشته‌اید، باید بدانید که در تعدادی از کشورهای شرقی، که سنت‌های قدیم خود را دست نخورده حفظ کرده‌اند، ازدواج همچنان به صورت سنتی شکل می‌گیرد و  انتخاب گزینه قابل قبول برای دختران و پسران هر خانواده، بر عهده والدین آنهاست. بسته به خرده فرهنگ‌های هر ناحیه این انتخاب به کمک واسطه‌هایی برای معرفی خانواده‌ها به یکدیگر و متناسب با شرایط آن جامعه و آن خانواده صورت می‌گیرد و بعد از آن دختر و پسر برای اولین بار به صورت ناشناس سر اولین قرار خود حاضر می‌شوند. این داستان با گزینه‌های پیشنهادی آنقدر تکرار می‌شود تا دختر و پسر از یکدیگر خوششان آمده و قرارهایشان را جدی‌تر ادامه بدهند و به مرحله ازدواج برسند. البته که در این میان درصدی از جوانان عاشق می‌شوند و بدون رضایت خانواده با فرد دلخواه خود ازدواج می‌کنند اما این رخداد با نارضایتی، برخورد ، دعوا، قهر یا حتی طرد شدن از سمت خانواده‌ها همراه است. گرچه در اقصی نقاط جهان و حتی در کشورهای پیشرفته، ازدواج‌های سیاسی یا اقتصادی برای حفظ منافع غول‌های اقتصاد یا سیاست صورت می‌گیرد اما، درصد بسیار پایین چنین ازدواج‌هایی به نسبت درصد جمعیت هر کشور، آن را به پدیده‌ای قابل چشم‌پوشی بدل می‌کند. بنابراین وقتی از کشوری با حدود یک میلیارد و پانصد میلیون نفر جمعیت صحبت می‌کنیم که برای اکثریت افراد جامعه ازدواج به شیوه سنتی شکل می‌گیرد، معنای واژگانی که در این خصوص به کار می‌بریم، کاملا تغییر پیدا می‌کنند.   

 

با این پیش زمینه، بیایید تا یک رخداد اجتماعی بی‌نظیر را با هم مرور کنیم:

تصور کنید وارد یک پارک بزرگ شده‌اید که ازدحام جمعیت پیش رو شما را مجبور می‌کند یک قدم یک قدم از میان آن جمعیت عبور کرده و به طرف جلو حرکت کنید. زنان و مردانی که می‌بینید همه بالای پنجاه سال سن دارند و افراد سالمند هم بین آنها به چشم می‌خورند. همین که بتوانید از میان جمعیت جلوی پایتان را ببینید، انبوهی چتر رنگی باز شده و نشسته بر روی زمین به چشم می‌خورد که بر روی هر کدام نوشته‌ای قرار دارد که اعداد لاتین روی آن به طور مشخص حداقل مربوط به بیست سال پیش است و سال تولد آنها را نشان می‌دهد... تعداد انگشت شماری از این چترها عکس دختر جوانی هم برخود دارند. جو حاکم بر محیط یک انتظار بی‌پایان را نشان می‌دهد و اگر مانند من قبل از ورود به پارک هیچگونه تصوری از فضای ذکر شده نداشته باشید، احساس می‌کنید این پیرزنان و پیرمردان از کهنه جنگی برگشته‌‌اند و عکس و مشخصات گم‌شدگان‌شان را در معرض دید عموم گذاشته‌اند تا دستی از غیب بیاید و این انتظار را به پایان برساند و گمگشته را به کنعان بازگرداند. حدسم در مورد انتظار و گمگشته درست بود اما خیلی طول نکشید تا بدانم در دایره حدسیات، خطا کرده‌ام و اینها والدینی هستند که برای فرزندانشان به جستجوی شریک زندگی آمده‌اند. روی برگه‌ها اطلاعاتی از قبیل نام، سن، قد، مدرک تحصیلی، شغل (گاهی همراه با میزان حقوق)، حیوان سال تولد تقویم چینی و شهر محل زندگی به همراه شماره تماسی - که امروزه به اپلیکیشن‌های پیام رسان منتهی می‌شود – وجود دارد تا بعد از انتخاب والدین و توافق اولیه، قرار ملاقات جوانان ترتیب داده شود... والدین برای نمایش تبلیغ مورد نظر خود برای یک دوره پنج ماهه، نزدیک 3 دلار حق عضویت پرداخت می‌کنند؛ این در حالی است که دلالان ازدواج برای دستیابی به پایگاه داده افراد، 15 دلار می‌پردازند. تماشای این واقعه برای گردشگرانی که از کشورها و فرهنگ‌های متفاوت می‌آیند، به خودی خود عجیب است اما، وقتی اتفاقات پشت این رخداد، افکار عمومی، تعارضات قابل ایجاد، احساسات و عواطف نوعی هر کدام از این افراد را به دایره تخیل اضافه کنید، حجم بی‌سابقه‌ای از احساسات جدید، غریب و تا حدی غم‌انگیز را به دنیایی که تا پیش از این تجربه از جهان هستی و چگونگی زندگی مردم فرهنگ‌های دیگر در ذهنتان داشتید، خواهد افزود.

 

 

اگر قصد سفر به شانگهای را دارید، برنامه‌ریزی کنید روز شنبه یا یکشنبه را در این شهر حضور داشته باشید و مستقیم به پارک مردم بروید تا شانس دیدن یکی از عجیب‌ترین و جالب‌ترین رخدادهای اجتماعی – فرهنگی قرن 21 را که «بازار ازدواج» هم نامیده می‌شود، از دست ندهید. برای عکس گرفتن از چترها مشکلی نخواهید داشت اما عکاسی از صورت والدین از نمای نزدیک باعث رنجش آنهاست و باید از آن پرهیز کرد.

 

‌صنایع‌دستی: رد پای فرهنگ در گذر زمان

 

شهر الصویره - مراکش

 

ایران‌‌زمین با پیشینه چندین هزار ساله خود یکی از مهم‌ترین خاستگاه‌های تمدن بشری است. یافته‌های باستان‌شناسی که قدمت برخی تا 8 هزار سال پیش از میلاد می‌رسد، به روشنی نشان می‌دهد که ایران از دیرباز مهد فرهنگ و هنر بوده است که بیشترین نمود آن را می‌توان در صنایع‌دستی جستجو کرد. ایران در حال حاضر دارای 14 رشته اصلی صنایع‌دستی و بیش از 300 نوع محصول است و همین نکته به تنهایی ریشه‌دار بودن و گستردگی این هنر-صنعت را در این کشور نشان می‌دهد؛ موضوعی که خود به تنهایی می‌تواند روایتگر بخش‌هایی از تاریخ، طبیعت، پیوستگی فرهنگی و هویت اقوام مختلف ایران باشد. 

 

شاخه‌های اصلی صنایع‌دستی ایران عبارتند از: نساجی سنتی، بافته‌های داری، پوشاک سنتی، رودوزی‌های سنتی، چاپ‌های سنتی، هنرهای‌دستی وابسته به معماری، سفال و سرامیک و کاشی، صنایع‌دستی چرمی، صنایع‌دستی فلزی، صنایع‌دستی دریایی، صنایع‌دستی چوبی، صنایع‌دستی مستظرفه، صنایع‌دستی سنگی و آبگینه.

 

1) نساجی سنتی: به تولید انواع پارچه‌های سنتی اطلاق می‌شود. این هنر شامل ۲۶ رشته اصلی است که از میان آن‌ها می‌توان به ابریشم‌بافی، پتو‌بافی، پارچه‌بافی، جاجیم‌بافی، شَعربافی، عبابافی و ترمه‌بافی اشاره کرد. ترمه، که یکی از سوغات برجسته صنایع‌دستی به شمار می‌رود، دست‌بافته بسیار ظریفی است که از کرک و ابریشم و با نقش‌های تزئینی سنتی همچون بته‌جقه، ترنج و اسلیمی بافته می‌شود.

 

2) بافته‌های داری: بافته‌های داری، بافته‌هایی هستند که از دار برای تولید آن‌ها استفاده می‌شود؛ دارها نیز یا عمودی هستند و یا افقی. این هنر شامل رشته‌هایی همچون زیلو‌بافی، گلیم‌بافی، نمدمالی و قالیبافی است. قالی ایرانی که از شهرت بین‌المللی برخوردار است؛ زیرانداز پرزداری است که با استفاده از ابریشم، پنبه، پشم، کرک و غیره و منطبق با آداب و رسوم هر منطقه بافته می‌شود و متناسب با مواد اولیه، طرح، نقش و نوع بافت انواع مختلفی همچون گبه، گل‌برجسته و خِرسک دارد. خوب است بدانید، مهارت فرش‌بافی فارس و مهارت فرش‌بافی کاشان (2010) از سوی کنوانسیون میراث جهانی یونسکو و به عنوان میراث معنوی و همچنین گلیم شیرکی‌پیچ شهر سیرجان در استان کرمان (2017) نیز از سوی شورای جهانی صنایع‌دستی به ثبت جهانی رسیده‌اند. همچنین شهر تبریز (2015) به عنوان شهر جهانی فرش دستباف نیز جهانی شده است.

 

3) پوشاک سنتی: تولیداتی برای پوشش بدن و الحاقاتی شامل سربند، پاپوش، شال، کلاه و غیره که مطابق بر آداب و رسوم و نمادهای خاص هر منطقه بافته می‌شوند. پاپوش‌های سنتی که در مناطق مختلف و بر اساس شرایط آب و هوایی تولید می‌شوند، مورد استفاده روستاییان و عشایر بوده و مواد اولیه آن‌ها عمدتا نخ پنبه‌، ابریشم یا چرم است. گیوه‌دوزی، چاروق‌دوزی و چموش‌دوزی از این دسته‌اند. گیوه نوعی پاپوش سنتی است و گیوه مریوان (2017) که به آن «کَلاش» نیز می‌گویند، به ثبت جهانی رسید.

 

4) رودوزی‌های سنتی: به هنر آراستن سطح روی پارچه‌های ساده یا نقش‌دار با نخ‌های الوان و به کمک سوزن و قلاب، رودوزی می‌گویند. رودوزی‌های سنتی با بیش از ۱۰۰ نوع مختلف، یکی از متنوع‌ترین و گسترده‌ترین شاخه‌های صنایع‌دستی ایران است که به لحاظ وسعت جغرافیایی در هر منطقه انواع مختلفی دارد. از انواع رودوزی می‌توان به سوزن‌دوزی، پَته‌دوزی، سکه‌دوزی و گُلابتون‌دوزی اشاره کرد.

 

5) چاپ‌ سنتی: به هنر انتقال طرح و نقش با مهرهای دست‌ساز روی پارچه‌های پنبه‌ای، نخی، ابریشم و کتان گفته می‌شود. این هنر شامل دو رشته کَلاقه‌ای (باتیک) و قلمکار است. قلمکار، که نوعی چاپ به وسیله مهر چوبی به روی زمینه پارچه ساده است، از سوغات ایران نیز به شمار می‌رود.

 

6) هنرهای‌دستی وابسته به معماری: به هنرهایی مانند آهک‌بری، گچبری و مقرنس‌کاری می‌گویند که با استفاده از تکنیک‌های مختلف معماری سنتی در ساختار اصلی بناها به صورت تزیینی و کاربردی مورد استفاده قرار می‌گیرند.

 

7) سفال، سرامیک و کاشی سنتی: به محصولاتی گفته می‌شود که با استفاده از خاک رس و به روش‌های مختلف گِل را فرم داده و در کوره می‌پزند. انواع کاسه، کوزه و گلدان سفال که از قدیمی‌ترین دست‌ساخته‌های بشر به شمار می‌روند و قدمت تولید آنها در ایران به ۸ هزار سال قبل از میلاد می‌رسد، از این دسته‌اند. عمده‌ترین مصرف کاشی‌ها در معماری و در تزئینات بناها است. این هنر شامل رشته‌های خرمهره‌سازی، سفال و سرامیک، کاشی مشبک، کاشی زرین‌فام، کاشی معرق، کاشی معقلی، کاشی مینایی، کاشی هفت‌رنگ، موزاییک کاشی و نقاشی روی سفال است. شهر لالجین در استان همدان به عنوان مرکز سفال ایران (2016) و روستای کَلپورگان در شهر سراوان استان سیستان و بلوچستان نیز به عنوان تنها موزه زنده سفال جهان با قدمت هفت‌هزار سال (2016) به ثبت جهانی رسیده‌اند.  

 

8) صنایع‌دستی چرمی: به تولیداتی گفته می‌شود که با استفاده از چرم و پوست دباغی شده و با طرح و نقوش سنتی و با تکنیک‌های مختلف روی چرم تهیه می‌شوند. این هنر شامل رشته‌هایی همچون جلدسازی چرمی، سراجی سنتی، سوخت روی چرم، نقاشی روی چرم و زین‌سازی است.

 

9) صنایع‌دستی فلزی: با استفاده از ابزارهای مختلف دستی فلزی، به ایجاد فرم و نقوش سنتی روی انواع فلزاتی مانند آهن، مس، برنج، طلا و نقره می‌پردازد. این هنر شامل ۲۳ رشته است. قلم‌زنی که حکاکی و ایجاد نقش و نگار به وسیله چکش و انواع قلم‌ها روی سطوح فلزی است، یکی دیگر از سوغات صنایع‌دستی ایران به شمار می‌رود.

 

10) صنایع‌دستی دریایی: بیشتر در سواحل ایران به خصوص خلیج فارس و با استفاده از انواع صدف، گوش‌ماهی، ستاره دریایی و استخوان ماهی و ترکیب آن‌ها با ابتکار هنرمندان، احجام یا زیورآلات تزئینی همچون گردنبند، دستبند، تابلو، قاب عکس و نقاشی روی صدف تولید می‌شود.

 

11) صنایع‌دستی چوبی: محصولات چوبی که توسط ابزار و وسایل مختلف بر آن‌ها نقوش هنری ایجاد می‌شود؛ همچنین تولید فراورده‌های چوبی با استفاده از روکش حاصل از به هم چسباندن قطعات کوچک چوب، فلزات و استخوان را گویند. این رشته شامل ۲۱ شاخه هنری است که از جمله آن‌ها می‌توان به بامبو‌بافی، خراطی، معرق چوب، منبت چوب و خاتم‌کاری اشاره کرد. خاتم‌کاری، هنر آراستن سطح اشیا با مثلث‌هایی کوچک به صورت اشکال منظم هندسی است.  

 

12) صنایع‌دستی مستظرفه: مجموعه‌ای از هنرهاست که به خلق آثاری زیبا و بدیع روی کاغذ می‌پردازد. این هنر شامل ۱۴ رشته است که از جمله آن‌ها می‌توان به تذهیب، تشعیر، نقاشی لاکی و نگارگری اشاره کرد. نگارگری یا مینیاتور، نوعی نقاشی است که مخصوص ایران است و عمده‌ترین ویژگی آن نداشتن بعد و پرسپکتیو است. این نوع نقاشی به وسیله چرخش قلم‌مو و نازک و ضخیم کردن خط، سعی در نشان دادن حجم، عمق و بعد دارد.

 

13) صنایع‌دستی سنگی: مواد اولیه این صنعت انواع سنگ‌های قیمتی و نیمه‌قیمتی نظیر فیروزه، مرمر، یشم، سنگ سیاه و سفید است که به کمک ابزار و وسایل مختلف تراشیده و حکاکی می‌شوند. این هنر شامل رشته‌هایی همچون تراش سنگ‌های قیمتی، حکاکی روی سنگ، فیروزه‌کوبی و مرصع‌کاری است. شهر مشهد به عنوان شهر جهانی گوهرسنگ‌ها (2016) به ثبت جهانی رسید.

 

14) آبگینه: به محصولاتی گفته می‌شود که از طریق ترکیب و ذوب مواد معدنی مانند سِلیس، خرده شیشه و اکسیدهای رنگی فلزات حاصل می‌شوند. شیشه‌گری عبارت است از تولید ظروف و اشیای مصرفی و تزیینی از جنس خمیر حاصل از مواد ذکر شده به روش‌های دمیدن، قالب‌گیری و غیره. این هنر شامل رشته‌هایی همچون آینه‌کاری، تراش شیشه، معرق شیشه و نقاشی پشت‌شیشه است.

 

نکته جالب توجه اینکه از میان 602 مورد صنایع‌دستی به ثبت رسیده در میراث جهانی یونسکو (2015)، 366 اثر مربوط به ایران و از میان آن‌ها 196 مورد مربوط به شهر اصفهان است. به همین دلیل با توجه به تعدد آثار تاریخی اصفهان (در میان هشت شهر اول جهان)، طراحی و معماری آن، قدمت داد و ستد، تداوم تولید، عرضه و فروش هنرهای سنتی و صنایع‌دستی، این شهر در آذر ماه 1394 به عنوان شهر خلاق صنایع‌دستی به ثبت رسید.

 

پی‌نوشت: این مطلب در فصلنامه الکترونیک انگلیسی زبان «عمو نوروز» به چاپ رسیده است. برای دانلود مجله به این لینک مراجعه کنید.

 

آنتونی گائودی: معمار طبیعت

 

این مطلب در اولین شماره از دو ماهنامه طراحان ایده منتشر شده است.

 

 

مشکل بتوان هویت شهر بارسلون را مستقل از معمار مشهور کاتالونیایی‌اش در نظر گرفت. هویت بارسلون چنان با نام آنتونی گائودی درهم تنیده که کافیست تنها در چند خیابان شهر قدم بزنید تا سمبل کارهای وی را در تزئینات خانه‌ها و خیابان‌هایش بیابید. با اینکه 166 سال از تولد این معمار مشهور می‌گذرد، وقتی به آثار خلق شده او نگاه کنید، بلافاصله متوجه می‌شوید با طراحی روبرو هستید که ایده‌های خلاقانه‌اش در قرن گذشته، از انتظارات عصر حاضر هم فراتر می‌روند.   

آنتونی گائودی که گویی با طراحی‌های منحصربه‌فردش از آینده می‌آید، سبک خاصی را در آثار خود دنبال می‌کند که برگرفته از عشق به طبیعت، پویایی و عرفان ذهنی اوست. ویژگی آثار وی، تلفیق رنگ و نور با زوایای مختلف از عناصر طبیعت اعم از گیاهان و جانوران جنگل و دریاست. وی در تعاریف جدیدی که در معماری‌اش ارائه می‌دهد، تعاریف قدیم از هر سازه را به چالش می‌کشد. برای بررسی این ایده‌ها، «کاسا میلا» – که موفق‌ترین اثر غیرمذهبی او به شمار می‌رود – را انتخاب کرده‌ایم.

کاسا میلا، که در خیابان گراسیا واقع شده، در میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است. گائودی در پنجاه و چهار سالگی و در اوج شهرت حرفه‌ای خود سفارش ساخت این بنا را از خانم و آقای میلا گرفت. اجرای این پروژه به سال‌های 1906 تا 1912 میلادی بازمی‌گردد. خانواده میلا، خانه‌ای می‌خواستند که قدرت و شکوه بیشتری از سایر منازل بارسلون داشته و شامل چندین آپارتمان باشد که بتوانند آنها را اجاره بدهند. گرچه طرح اولیه بنا موجب ترس و یاس خانواده میلا شد اما با وجود محدودیت‌های مالی و زمانی تحمیل شده به پروژه، گائودی توانست طرح خود را پیش ببرد. نام دیگر این بنا "لاپدررا" و به معنی معدن سنگ است. این نام را به جهت شباهت نمای خشن بنا به یک معدن روباز کسب کرده است. گائودی خود، نمای آن را به «لایه‌ای از سنگ که گل‌ها و گیاهان روندهٔ بالکن‌هایش به آن غنا بخشیده‌اند و همواره رنگ آن را تغییر می‌دهند» تشبیه کرده‌ است.

فضاهای داخلی بنا دارای حرکاتی متوازن و فرورفتگی‌هایی است که احساس زندگی و پویایی را بدون واسطه به بیننده القا می‌کنند. طرح کلی آن به شکل یک "8" نامتقارن است. خطوط نمای ساختمان به شکل منحنی و نرده‌های بالکن فلزی و مانند گیاهان استوایی پیچ و تاب دارند. طبقات مختلف شامل: زیرزمین (پارکینگ)، طبقه همکف با دو حیاط نورگیر داخلی (پاسیو) یکی به شکل دایره و دیگری به شکل بیضی، یک نیم طبقه، طبقه اصلی (آپارتمان محل سکونت خانواده میلا)، چهار طبقه فوقانی مشتمل بر بیش از 20 آپارتمان و طبقه آخر که اصطلاحا زیرشیروانی نامیده می شود. به هر گوشه‌ای نگاه کنید، رقص و چرخش هنرمندانه سنگ و چوب و آجر را درخواهید یافت. این ادراک آنی از تفاوت در شیوه طراحی، در همان بدو ورود به ساختمان و با یک نگاه مختصر به طبقات بالاتر از میان پاسیو، نیز کاملا مشهود است. در بی‌نظمی ظاهری بصری، یک نظم خاص به چشم می‌خورد که عامل اصلی تفاوت و خلاقیت به کار رفته در کاسا‌ میلا است.

 برای درک بهتر این ایده‌های متفاوت، بهتر است کمی موشکافانه‌تر به طراحی‌ قسمت‌‌های مختلف بپردازیم:

 

نمای ساختمان

اصولا کاسا میلا توسط نمای سنگی خود هویت پیدا می‌کند و از دو جهت حائز اهمیت است: در درجه اول نما با ساختار داخلی هر طبقه ارتباط دارد؛ گائودی با قرار دادن وزن اصلی بنا بر روی ستون‌ها، عملا دیوارها را به عناصر تزئینی تبدیل کرده و به صاحبان آن اجازه می‌دهد بدون نگرانی بابت تاثیر مخرب تغییرات بر تمام بنا، طراحی داخلی خانه را اصلاح کنند. در درجه بعدی این ساختار نما، موجب رسیدن نور کافی به قسمت‌های مختلف بنا می‌شود.  

 

در ورودی اصلی

در بزرگ ورودی کاسا میلا سه تکه طراحی شده است. در سمت راست برای ورودی اشخاص و به سمت آسانسورهاست. در بزرگ وسط برای ورود اتومبیل‌ها و در سمت چپ برای جابجایی و تهویه هوا تعبیه شده است. به طور کلی گائودی در تمام طراحی‌هایش، به استفاده از نور و هوا اعتقاد راسخ دارد.

 

رمپ و پارکینگ زیرزمینی

کاسا میلا در سال 1912 افتتاح شد. طراحی رمپ و پارکینگ زیرزمینی اگرچه برای زندگی مدرن امروز با حجم وسیع استفاده از خودرو شخصی و ترافیک رایج در رانندگی و پارک وسائل نقلیه در شهرهای بزرگ یک نیاز ابتدایی تلقی می‌شود اما پیش‌بینی چنین نیازی در یک قرن پیش، بینشی فراتر از زمان می‌طلبد.

 

طراحی داخلی

 قسمت‌های مختلف آپارتمان‌ها، گرداگرد فضای پاسیو جای گرفته‌اند. گائودی با این تدبیر، مخاطب اثرش را مجبور می‌کند تا دور پاسیو را برای رسیدن به مقصد خود بچرخد و پویایی بنا را کاملا درک کند. گائودی از این اجبار در جای دیگری نیز به طور عامدانه بهره می‌برد: وی برای آشنایی و ایجاد ارتباط بین ساکنان ساختمان، مسیر دسترسی به آسانسور برای طبقات مختلف را طوری طراحی کرده که افراد در حین رفت و آمد در مسیر و پاگرد بین طبقات، یکدیگر را ملاقات کرده و با هم آشنا شوند.

وجود دو پاسیو نورگیر و تعداد زیادی پنجره، در کنار طراحی ویژه نما، سبب شده تا تمام قسمت‌های ساختمان در بخشی از روز نور خورشید را در خود احساس کنند و به همین دلیل، مَثَل شاعرانه‌ای رایج شده که می‌گوید در کاسا میلا، خورشید زندگی می‌کند! می‌توان از منظر دیگری نیز به موضوع نگاه کرد: چنین ایده‌ای برای به کارگیری هرچه بیشتر نور خورشید تاثیر حداکثری در کاربرد حداقلی الکتریسیته برای روشنایی ساختمان دارد وگائودی گام بزرگی در ذخیره انرژی کاسا میلا برداشته است.

این خلاقیت و ایده‌پردازی در طراحی عناصر جزئی آپارتمان‌ها نیز مشهود است: بر روی در ورودی آپارتمان‌ها، دریچه‌ای تعبیه شده با روکش فلزی که به افراد داخل آپارتمان اجازه می‌‌دهد بدون خطر از هویت شخص پشت در اطمینان حاصل کنند. در زندگی مدرن امروز، چشمی‌های در یا آیفون‌های تصویری دقیقا همین نقش را ایفا می‌کنند. دستگیره درها نیز  منطبق بر شکل انگشتان دست و برای استفاده راحت ایجاد شده‌اند. مبلمان چوبی نیز متناسب با فیزیولوژی بدن طراحی شده‌اند. گائودی در بهینه‌سازی فضا نیز تا آنجا پیش می‌رود که در اتاق‌های رو به سالن را کشویی ابداع کند وبا پنهان کردن درها داخل دیوار کناری، فضایی بزرگ و بدون حائل را به وجود بیاورد.

 

بالاترین طبقه بنا

 طبقه آخر، که اصطلاحا زیرشیروانی نامیده می‌شود، یک فضای عایق برای ساختمان بوده و و به عنوان رختشویخانه کاربرد داشته است. نکته جذاب این طبقه، طراحی چوبی سقف سالن است که شبیه ستون فقرات و دنده‌های یک جانور بزرگ طراحی شده است. این طبقه، در حال حاضر تبدیل به نمایشگاهی از ماکت‌ها، قالب‌ها و ایده‌های طراحی کاسا میلاست.

 

پشت بام

آخرین قسمت و شاید جذاب‌ترین قسمت بنا، پشت بام مواج و غیر هم‌سطح کاسا میلاست.  ذهن خلاق گائودی، با طراحی 28 دودکش‌ منحصربه‌فرد که شبیه کلاه‌خود سربازان طراحی شده‌اند، در کنار ورودی‌ راه‌پله‌ها که همچون تزئینات پارک گوئی با تکه‌های سرامیک‌ شکل گرفته‌‌اند،‌ از یک فضای بلااستفاده، یک اثر هنری آفریده‌اند؛ فضا به قدری چشمگیر و رمزآلود است که شاعر کاتالانی، Pere Gimferrer ، این بام را، باغ جنگجویان لقب داده است.

 

فرشته درخشش

 

 

برای بازدید مجازی از این اثر معماری، سایت رسمی کاسا میلا  را ببینید.

 

پینوشت: تصاویری از کاسا میلا در دومین سفرنامه شهر بارسلونا قرار دارد.

 

   

سفرنامه پنجکنت (بخش دوم تاجیکستان)

 

بالاخره ماشین بعد از ساعت‌ها معطلی، بعدازظهر به راه افتاد. از خجند که دور شدیم، کم‌کم ارتفاع افزایش ‌یافت و جاده کوهستانی‌ ‌شد. میانه راه، بارش برف هم آغاز گردید. هرچه پیش می‌رفتیم، شدت برف بیشتر می‌شد و من کم‌کم نگران می‌شدم که نکند تا شب به پنجکنت نرسیم و در راه بمانیم. راننده برای ناهار در یک رستوران بین‌راهی توقف کرد. «شهرت» صاحب رستوران مرد جالبی بود؛ عاشق شیر و ببر و پلنگ... و این عشق آن قدر جدی بود که با پرداخت دوازده هزار دلار، دو شیر سنگی بزرگ را از ایران برای تزئین ورودی رستورانش به این جاده بیاورد. شش ـ هفت نفر کارمند داشت. تا راننده و مسافر دیگر ناهار می‌خوردند، ما هم یک قوری چای کبود (سبز) و یک گرده نان گرفتیم. موقع حساب کردن، آقا شهرت گفت شما میهمان ما هستید؛ راه سفید... بعد هم بچه‌های کافه‌اش را جمع کرد تا با ما عکس یادگاری بگیرند. هرچه فکر می‌کنم، یادم نیست رستورانش قبل از سه راه عاینی (عینی) بود یا بعد از آن. کنار شهری که بعد از نویسنده صاحب‌نام تاجیک، عینی خوانده می‌شود، یک سه‌راهی به همین نام هست که واسطه دسترسی به خجند، پنجکنت و دوشنبه است. «عاینی» که از شهرهای باستانی تمدن سغد محسوب می‌شود، در سال‌های 1930 تا 1955 به نام «زحمت‌آباد» معروف بوده... هنوز منبع مستندی از دلیل این نامگذاری نیافته‌ام.

 


  

ادامه نوشته

ره‌آورد سفر یک هنرمند عزت‌ساز!

 

گزارش پیش رو، حاصل اولین مصاحبه من با یک شخصیت هنری است و در ششمین شماره فصلنامه گیلگمش به چاپ رسیده است: 


اگر به خانه هنرمندان ایران رفته باشید، احتمالا مجسمه عزت‌الله انتظامی را دیده‌ و چند دقیقه‌ای را به تماشای این اثر هنری اختصاص داده‌اید. این مجسمه، یکی از خاص‌ترین مجسمه‌های برنزی مفاخر ایران است که روح آقای بازیگر را دربر گرفته و بیننده را به تحسین سازنده آن وادار می‌کند. اولین برخورد من با هنر علیرضا آسانلو، همین جا شکل گرفت. علیرضا (پیمان) آسانلو، هنرمند نقاش و مجسه‌سازی است که قاب هنرش از مرزهای ایران فراتر رفته و در عرصه‌های بین‌المللی خو ش درخشیده است.  سفر اخیرش به اروپا و امریکا دستاوردهای بزرگی داشته که به همین بهانه گزارشی از زندگی و آثار هنری‌اش تهیه کرده‌ایم: 

ادامه نوشته

گنبدهای فیروزه‌ای شهری سبز... (سفرنامه ازبکستان - شهر سبز)

 

حالا که زیبائی‌های سمرقند را تماشا کرده‌ و از آن گذشته‌ایم، به شهرسبز می‌رویم؛ زادگاه امیر تیمور‌ لنگ! با یک سواری از جلوی ریگستان و همراه با دو مسافر دیگر... مقصد راننده شهر کتاب است؛ کتاب با سمرقند حدود شصت کیلومتر فاصله دارد؛ از آن جا تا شهرسبز هشت کیلومتر بیشتر راه نیست. با پرداخت مبلغی بیشتر به توافق می‌رسیم ما را به شهر سبز برساند...

بیشتر جاده، خاکی و سنگلاخ اما، زیبا و چشم‌نواز بود. تماشای منظره کوه‌های پوشیده از برف، ابرهای پراکنده، دریاچه‌ای در دوردست و سیمای زمینی که داشت با باد بهاری جان می‌گرفت، لذت‌ بسیاری داشت. بین راه، نزدیک جایی که چند ماشین توقف کرده بودند، راننده نگه داشت و سنگ‌هایی را بالای یک تپه نشانمان داد تا اگر دوست داریم برویم و عکس بگیریم. سنگ‌هایی که انگار با انگشتان دست‌هایشان یک قلب را درست کرده بودند... به شهر کتاب که رسیدیم، دو مسافر دیگر پیاده شدند و ما راه را به سمت شهرسبز ادامه دادیم. همان ورودی شهرسبز، بنای کاخ آکسارای پیداست... ساعت دو بعد از ظهر بود. راننده پرسید اگر امروز به سمرقند بازمی‌گردیم منتظرمان بماند. قرار گذاشتیم سه ساعت بعد، در ایستگاه سواری‌های کتاب او را ببینیم...

 

ادامه نوشته

از آواز سمرقند (2)

"سرای‌ملک خانم" معروف به بی‌بی خانم همسر مورد علاقه‌ تیمور بود. تیمور این مسجد را به همسر خود هدیه کرد. بعدها شاهرخ میرزا این سنت خانوادگی را ادامه داد و مسجد گوهرشاد مشهد را برای بانویش بنا کرد. از آن رو که در ساخت مسجد عجله به خرج دادند، بنایش استحکام چندانی نداشته و بارها تخریب گشته است. در ميان مسجد، یک رحل سنگی بزرگ قرار دارد كه قرآن بسيار بزرگی بر روی آن می‌نهاده‌اند... 

 

موزه رصدخانه الغ‌بیگ

 

نان سمرقندی

ادامه نوشته

نشاید که نامت نهند آدمی...

 

هنوز بیست ساله هم نشده! دختری که حسادت تمام دنیایش را فرا گرفته و من در عجبم اگر حال و هوای نوجوانیش این است، بیست سال دیگر به کجا خواهد رسید! طنز تلخ ماجرا اینست که او دایه مهربان‌ تمام گربه‌های جهان است اما از احوال خانواده خودش یا نزدیک‌ترین اطرافیانش درک صحیحی ندارد....

یک حس بد دارد روحم را می‌خورد... این روزها بیشتر از همیشه در رفتار اجتماعی آدم‌ها دقیق می‌شوم و می‌بینم به طرز تهوع‌آوری خودی و غیرخودی تعریف کرده‌ایم. یک چیزی جایی گمشده که از درون اغنا نمی‌شویم و هر لحظه ساز جدیدی به دست می‌گیریم. قدرت و ثروت کاری کرده که دیوانگان فرمانروایان جهان می‌شوند و زندگی خیلی از آدم‌ها را درگیر تصمیمات بی‌خردانه می‌کنند. وقتی انسانیت بی‌ارزش می‌شود، دیگر چندان فرقی ندارد آن یکی عشقش بکشد 3200 کیلومتر دیوار بسازد یا این یکی، برای 80 شاهین بلیت هواپیما بخرد و روی صندلی آدم‌ها بنشاند. صرف نظر از واقعیت ماجرای پسرک پنج ساله با دست های بسته، این تصویر نشانه آتش گرفتن جهان متمدن نیست؟! دنیایی که این قوانین اجرایی را پذیرفته، حواسش به خط‌خطی‌های ذهن پسرک هست که زندگی‌اش هرگز به دقیقه‌های قبل از لمس دستبند باز نخواهد گشت؟!

در یکی از جلسات طولانی کارگاه‌های «کنوانسیون جهانی راهنمایان گردشگری» بودیم وقتی پلاسکو آتش گرفت... یکی از بچه‌ها که خبر را اعلام کرد، دل من هم آتش گرفت. اولین خاطره شیرین تهران‌گردی با پدر به پلاسکو برمی‌گشت و این ساختمان برایم همان قدر نماد سفر بود که برج آزادی. در غم از دست دادن خاطرات عزیز کودکی غوطه‌ور بودم که خبر فروریختن و زیر آوار ماندن ده‌ها تن از آتش‌نشانان و هم‌وطنان رسید و درد خودم فراموشم شد و چنان حجمی از غم و اندوه گلویم را گرفت که تا یک هفته بعد توان رهایی از آن را پیدا نکردم. دردناک‌ترین بخش ماجرا آن بود که مشغول انجام چنان مسئولیتی بودیم که تمرکز مطلق می‌طلبید و باید آگاهانه هر چیز دیگری را موقتا فراموش می‌کردیم. با این وجود در تمام این مدت به سلفی‌های خبرساز می‌اندیشیدم و از خودم می‌پرسیدم ریشه این همه خودخواهی و بی‌توجهی و خودبرتربینی ما از کجاست؟ کمی بعد خاطرم آمد چندی پیش یک فرد معروف در حوزه سفر، در جلسه‌ای که قرار بود خودش را معرفی کند و با همراهی یک گروه برای کمک به یک حادثه طبیعی برود، هرچه عکس نشان داد سلفی‌هایی بود که در هنگام وقوع حوادث طبیعی گرفته بود. آن موقع به ذهنم رسید که اگر او واقعا برای کمک می‌رفت، فرصت آن همه سلفی گرفتن را پیدا نمی‌کرد...  

چند روز پیش برای ماموریتی باید به سازمان حج و زیارت می‌رفتم. در مسیر برگشت، پشت چراغ قرمز یک موتورسوار و یک راننده با هم دعوایشان شد. اینکه چه اتفاقی افتاد یا چه فحش‌های رکیکی رد و بدل شد اصلا مهم نیست. راننده پیاده شد و قفل فرمان را برداشت و با خونسردی یک جلاد رفت تا به حساب موتورسوار برسد. در آن لحظه، فقط و فقط به عصبانیت بجا یا نابجای خود می‌اندیشید بدون اینکه فکر کند ممکن است در یک لحظه جان یک آدم را بگیرد... مردم هم ایستاده بودند و مهیج‌ترین فیلم زندگی‌شان را می‌نگریستند...

تمام اینها درد است... درد بیگانگی... اعدام و آتش‌سوزی و دعوا فرقی ندارد... واکسینه شده‌ایم در برابر مرگ، در برابر غم. اگر چیزی هم برای لحظه‌ای متاثرمان کند، سوار شدن بر موجیست که دنیای مجازی برای دیده شدن در اختیارمان گذاشته... از تمام دلاوری های قرن‌های متمادی این سرزمین، به جایی رسیده‌ایم که اخبار روز هرچه که باشد، حضورمان را با یک پست اینستاگرام به تمام جهان فریاد می کنیم... ما اینجا هستیم و اینگونه فکر می‌کنیم و این، مهم‌ترین موضوع جهان است...

 

آرامستان شاه زنده، شهر زیبای خاموشان    

 

«شاه زنده» یک افسانه نیست! یک شخصیت حقیقی است از صدر اسلام که رهسپار ماور‌اءالنهر می‌شود‌؛ سرانجامش اما، افسانه است و افسون دارد... چنان افسانه‌ای که بشود با آن یک شهر ساخت؛ یک کتاب نوشت... یک کتاب پر از نقش و نگار! پر از رنگ! اصلاً بگو خود رنگین‌کمان! رنگین کمانی از رنگ آبی! از لاجوردی بگیر تا فیروزه‌ای! 

بیا با هم برویم به این شهر آبی؛ بچرخیم میان بناهای باشکوه و انبوهی طرح زیبا ؛ به وجد می‌آیی و سیر نمی‌شوی از تماشای کاشی‌ها! یکی از یکی قشنگ‌تر...  چند بنا را که زیر پا بگذاری، مطمئن می‌شوی بنای بعدی زیبایی متفاوتی در چنته دارد! آن قدر نقش زیبا از در و دیوار می‌ریزد که مسحور می‌شوی و فراموش می‌کنی در یک آرامستان ایستاده‌ای... در یک شهر با مردمانی خاموش... گرچه، خاموش خاموش هم نه! از هنر و ذوق و عشق، سخن‌ها دارند... هنر و خلاقیتش به تعدادی هنرمند بنام می‌رسد و عاشقانه‌هایش، به صدها زن و مرد که از شرق و غرب گیتی گِرد آمده‌اند به دور شاه عشق... تا با چوب و خشت و کاشی ثبت کنند دوام‌شان را بر جریده عالم...    

 

ادامه نوشته

از آواز سمرقند (1)

 

در پی نوشتن گزارشی از «آرامستان شاه زنده» که به زودی به چاپ می‌رسد، تصمیم گرفتم تا سفرنامه آسیای میانه را که در کوله پشتی نارنجی ناتمام مانده بود، کامل کنم. در آرشیو وبلاگ، سفرنامه‌های کامل ترکمنستان و بخارا موجود است و اینک ادامه قصه را از سمرقند پی می‌گیریم: 

 

 

تو را در جشن لاله‌های سمرقند و بخارا دیدم؛
در گریبانت عطر خراسان می‌پیچید
تو شعر می‌خواندی؛ من سما می‌رفتم
در جشن لاله‌های جادۀ سمرقند و بخارا
خربزه‌ها دهان وا کرده بودند
اساطیر بیابان یک به یک بیدار می‌شد در یک قدمی ما
صدای خشم مغول از خوارزم می‌آمد.
دل ما از امنیت کشتی نوح خشنود بود
در جشن لاله‌های جادۀ سمرقند و بخارا
تو شعر می‌خواندی؛ من سما می‌رفتم
بخارا در گلخان نشسته بود...

         شهزاده سمرقندی

 

حالا که سوار بر قطار از بخارا عازم سمرقند هستیم، بی‌مناسبت ندیدم به خواندن شعری به نام سفر از یک شاعر تاجیکی دعوتتان کنم که آن را به یاد سفری در فصل بهار از سمرقند به بخارا سروده است...

ادامه نوشته

آدمها...

 

برداشت اول:

نزدیک صبح است و باران اشک امانم را بریده؛ در فکر لحظه‌ای هستم که قرار است با یک دوست صمیمی در موقعیتی غم‌انگیز روبرو شویم... گرامی مادرش را از دست داده... صورت مهربان مادر را دقیق به یاد ندارم اما، میهمان‌نوازی‌اش خوب در خاطرم مانده است.

نامش سعید است، گرامی‌ترین رفیق ده ساله زندگیم؛ کسی که او را ده بار هم در دنیای حقیقی ندیده‌ام؛ با این وجود، به اندازه صد سال با هم خاطره داریم.... چه بسیار با هم خندیده‌ایم... چه بسیار با هم گریسته‌ایم... چه بسیار که دلتنگی‌های غربت را با هم سبک کرده‌ایم... سالهاست به شوخی و با خنده می گوید پیغمبر است؛ به خاطر که نه، به جان می سپارم... راست می گوید! پیامبر لبخند است... خوب می داند درد را چطور فراری بدهد و دل را بیارامد... راه آوردن لبخند را بر لب، خوب می داند... پیک آرامش است این سعیدترین سعیدی که می‌شناسم...

دو سال پیش، در یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی آمد و نفس کشیدن را برای چندین ساعت متوالی آسان کرد... تا آخر دنیا ممنون و مدیون مهربانی آن روز خواهم ماند... حالا می‌رویم تا شاید ذره‌ای از بار غمش بکاهیم و امیدوارم شدنی باشد این ناشدنی‌ترین کار دنیا...

 

برداشت دوم:

در صحن حرم علی‌ابن‌موسی‌الرضا (ع) ایستاده‌ام و به رفت و آمد مردم می‌نگرم... بسیاری از مردم پیش از خارج شدن از درب حیاط، رو به حرم می‌کنند و بعد از ادای احترام، عقب‌عقب خارج می‌شوند... بدون این که به ریشه و فلسفه این رفتار فکر کنم، فقط و فقط از تماشا کردن این خلوص رفتار لذت می‌برم و از خودم می‌پرسم این آدم‌های معتقد که رسم احترام را خوب می‌دانند، در زندگی روزمره هم حواسشان به حفظ حرمت‌ها هست؟

 

برداشت سوم:

در سالن ترانزیت و روبروی مانیتور، منتظر اعلام گیت پرواز هستم. از پشت سرم صدای ضعیف و نالان مردی می‌آید که از خودش می‌پرسد یعنی یک مسلمان اینجا پیدا نمی‌شود که به من کمک کند؟ برگشتم و فاصله را کم کردم و پرسیدم کمکی از دست من برمی‌آید؟ گفت که عصایش لیز می‌خورد و راه رفتن برایش سخت است و به ویلچر نیاز دارد؛ از حراست بانوان پرسیدم مشکل را چطور می‌توان حل کرد؟ پاسخ دادند اگر همراه دارد، همراهش می‌تواند برود طبقه پایین ویلچر بگیرد... مرد تنها بود؛ پرسیدم می‌تواند به تنهایی از ویلچر استفاده کند؟ جوابش منفی بود. کارت پروازش را که دیدم، متوجه شدم همسفر پرواز ماست. رضا رفت تا برایش ویلچر بیاورد... تقریبا شک ندارم اگر در آن لحظه صدایش را نمی‌شنیدم، تمام آن مسیر وحشتناک طولانی را باید به تنهایی و با درد می‌پیمود... در بزرگی پروردگار شکی ندارم اما در بزرگی بنده‌هایش چرا... توجه به «احساسات و نیازهای آدم‌ها» اصلاً کار سختی نیست... نمی‌فهمم از کی تا این حد خودخواه و نامهربان شده‌ایم و چشم به روی «غیر» می‌بندیم... و بدبختی این که، دایره  «غیر» روز به‌ روز دارد بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شود... 

 

شهر مکنس / مراکش

 

الصویره، مغربی کوچک...

 

سه روزی می‌شود که وارد کشور مراکش شده‌ایم و امروز به شهری رسیده‌ایم که الصویره نام دارد. به محض وارد شدن به محله قدیمی ـ که در تمام مراکش مدینه نامیده می‌شود ـ درمی‌یابیم که ارزش آمدن داشته است؛ انگار شناسنامه جاذبه‌های مراکش باشد و تمام انتظارات عجیب و غریب یک مسافر از راه رسیده را از این کشور، چاره کند! هنوز وارد مدینه نشده، به بازار مکاره‌اش می‌رسیم؛ در ردیف بی پایان مغازه‌ها اولین چیزی که به چشم می‌آید تنوع رنگ است! چرم و فرش و سفال فرقی ندارد! به اجناس هر مغازه‌ای می‌نگری الوان است! و ترکیب اینها با رایحه‌ دلپذیر روغن آرگان جادوی بی‌نظیری را ایجاد می‌کند...

 

 

 

ادامه نوشته

راهنمای سفر به آلاچاتی

آشنایی اجمالی:

آلاچاتی، پیش‌تر آگریلیا نام داشت؛ در قرن 14 میلادی، بنای این شهر عثمانی پایه گذاشته شد و از قرن 17، یونانی‌های مسلمان در آن سکونت گزیدند. این دهکده تا دهۀ 1990 به فراموشی سپرده شده بود تا سرانجام روشنفکران صلح‌دوست ترکیه به آن علاقه‌مند شدند. از سال 2000 میلادی مسافرت به آلاچاتی محبوب و پای بسیاری از گردشگران به آن گشوده شد. موقعیت جغرافیایی، آن را به محل مناسبی برای موج‌سواری تبدیل نموده و به همین منظور در کنار ساحل، چندین کلاس‌ آموزشی موج‌سواری برپاست. خانه‌های سنگی، کوچه‌های سنگفرش و در و پنجره‌های رنگین خانه‌ها که با گل‌ و گیاه تزئین شده، بزرگ‌ترین جاذبۀ گردشگری آن محسوب می‌شوند. خانه‌های سبک یونانی در محلۀ قدیمی، بیش از صد سال قدمت دارند. از سال 2005 که آلاچاتی به عنوان یک سایت تاریخی ثبت گردید، از خانه‌های قدیمی به خوبی محافظت شده و بناهای جدید هماهنگ با نمای دهکده ساخته می‌شوند. در محله قدیمی‌ خبری از ماشین نیست و همه با پای پیاده تردد می‌کنند؛ و کسانی که به اقتضای کارشان عجله دارند (مثل پستچی‌ها یا نوجوانان محصل) با موتور وسپا در رفت و آمدند.  قدمت آسیاب‌های بادی آلاچاتی به قرن 19 میلادی بازمی‌گردد. از کنار آسیاب‌های نمای خوبی از شهر پیداست. کمی دورتر، ردیفی از توربین‌های بادی نیز در همسایگی دهکده به زیبایی منظره می‌افزایند. «مِهمِت کولوم» نویسنده ترک، رمان دوم خود را با الهام از این دهکده نگاشته است.

 

برای رسیدن به آلاچاتی:

از ایستگاه اتوبوس شهر ازمیر، باید سوار اتوبوس‌های چشمه بشوید. حدود یک ساعت و نیم طول می‌کشد تا به آلاچاتی برسید. اگر در شهر چشمه اقامت کنید با مینی‌بوس‌های ترکی که «دولموش» خوانده می‌شوند، می‌توانید به آنجا رفت و آمد کنید. در فصول پرگردشگر، از فرودگاه ازمیر نیز هر ساعت، اتوبوس‌هایی به مقصد چشمه و آلاچاتی حرکت می‌کنند.   

ادامه نوشته

سهم امروز من از یوشـِ نیما...

 

سلام نیما!

حال و احوالت چطور است؟!

خواب شب را بر خود حرام کرده‌ام تا آرزوی چندین ساله‌ام را به تحقق برسانم... به سوی یوش در حرکتم تا ریشه‌های پدرانه شعرت را از نزدیک ببینم و بشناسم...

چند ساعتی میان خواب و بیداری و افکاری نه چندان شاعرانه سپری می‌شود؛ وقتی می‌رسیم، به تکاپو می‌افتم تا چیزهایی را بیابم که می‌توانست بر لطافت طبع تو اثر بگذارد: به کوه‌های سبز می‌نگرم... به پیچ جاده‌ها... به مسیر زیبای بلده به یوش... هرگز این مسیر را در ظل آفتاب تابستان پیموده بودی؟! حتم دارم نور خورشید آنقدرها هم آزاردهنده نبوده! خنکای نسیم آن وقت‌ها هم همین طور نوازشگر بود، نبود؟! 

تابلویی با نام تو سر یک کوچه، نشان می‌دهد فاصله زیادی با تو ندارم... چقدر خوب که دارم مسیر خانه آبا و اجدادی‌ات را یاد می‌گیرم! چقدر خوب که پس زمینه تابلوی نامت نقش کاهگل است...

سنگفرش کوچه‌ها مرا یاد کودکانه‌های محالم می‌اندازد. نام تو باز هم بر پلاک کوچه سمت راست دیده می‌شود! وای! چه می‌بینم؟! آن درخت را که با دیوار خانه همسایه یکی شده، دیده بودی؟! مگر کاهگل و چوب هم می‌توانند چنین همسایه شوند؟ آب چشمه هم از کنارشان جاریست! درختی این چنین عاشق باید همیشه آبیاری شود، نباید؟!

از پیچ کوچه گذشتیم و ...

چه خانه زیبایی! خودت هم با دیدن نمای خانه، این چنین ذوق می‌کردی؟! پنجره‌ها و چراغ‌‌های خانه عجیب دوست‌داشتنی هستند...

وارد می‌شویم و درست میان حیاط خانه به استقبال می‌آیی! سلام می‌کنم؛ احترام می‌کنم؛ تو را و همه عاشقانه‌هایت را... کاش سایه‌بان بالای سرت بود! آیا هنوز هم شب‌ها چشم به راهی؟!

به تنهایی خواهرت هم سرک می‌کشم... جایش خوب است؛ دیگر تنها نیست...

به در و دیوارها نگاه می‌کنم... حیاط خوبی دارید؛ باصفا و دل‌انگیز است... تنها نکته آزاردهنده در چیدمان  فضاست. ستون‌ها و درها به پیروی از معماری ایرانی قرینه نیستند؛ یادت هست از اول اینگونه بوده یا هنگام بازسازی به این شکل درآمده؟!

به دور و بر حیاط نگاه می‌کنم؛ این گل‌های ختمی آن وقت‌ها که نبودند، بودند؟! چه شهدی می‌نوشند زنبورهای این حوالی! یادم باشد وقت رفتن عسل بخرم...

از پله‌ها بالا می‌روم؛ طرح رنگین سقف چوبی، زیباست... کفش‌هایم را درمی‌‌آورم و یکی یکی اتاق‌ها را پشت سر می‌گذارم. پنج‌‌دری ها را بیشتر دوست داشتم؛ شاید تأثیر بازی نور با ارسی‌های خوشرنگ‌شان باشد..

از تمام موزه، کتابخانه را بیشتر دوست دارم و از اشیا، عینکت چشمم را می‌گیرد... با دیدن عینک تو، به یاد کلاه داستایووسکی می‌افتم... چه حس خوبی! لبخند می‌زنم... آن عکسی که با شراگیم و شهریار گرفته‌ای را یادت هست؟ تاریخ ندارد! نتوانستم خیالاتم را به درستی به جریان بیندازم...

کم‌کم وقت رفتن می‌شود؛ نرسیده به هشتی، نیم‌تنه برنزی‌‌ات را می‌بینم که زیر پرده سرمه‌ای رنگ نشسته و به رفت و آمدها نظارت دارد... بهتر است به جای خداحافظی بگویم به امید دیدار! نظرت چیست؟!

راستی! همسایه‌ روبرویی‌تان چه زن نازنینی است! چه خانه باصفایی دارد! گلدان‌های گلش را باید می‌دیدی! از حوض کوچک و فواره بامزه‌اش چه بگویم؟! عاشق مهربانی‌هایش شدم! نشد از او بپرسم اما فکر می‌کنم تو را ندیده باشد! سنش به تاریخ حضور تو نمی‌رسد... ولی از چایی‌هایی که ‌آورد و آلو و سیب‌هایی که با لطف هدایت کرد و از درخت به دست‌مان رساند، حدس می‌زنم شاعرانه‌های وجودش شنیدنی باشند...

در راه بازگشت، باز هم به باغ بزرگ می‌رسیم؛ حتم دارم آن درخت کهنسال زیبا را دیده بودی! شک ندارم ساعت‌ها تماشایش کرده‌ای حتی اگر به پدرانه‌هایت راه نیافته باشد! در مسیر رفت، هیجان دیدار تو نگذاشته بود آن پیر بلندبالای دلربا به چشم بیاید...  

باید جایی بنشینیم و رفع خستگی کنیم؛ آن وقت‌ها هم برای رسیدن به کنار رود، از همین مسیر می‌گذشتید؟! چقدر جای خوبیست! زمین سرسبز و صدای آب و هیاهوی باد میان سپیدارها... از آسمان آبی و حجم‌های سپید ابر دیگر نگویم... جایت سبز!  آدم عاشق هم نباشد، اینجا شاعر می‌شود... چه خواب خوبی رفتم! نوازش نسیم در کیفیت آن لحظه‌ها اثر داشت...  در تمام عمر، فقط دو سه جای دیگر به این خوبی خوابیده‌ام!  

وقت رفتن است... در راه، چشم می‌بندم و به شعرهایت فکر می‌کنم... دلم می‌خواهد بنشینم و چند روز با پدرانه‌هایت خلوت کنم... چشم می‌گشایم و تماشای زباله‌های بی‌انتهای جاده چالوس، حالم را خراب می‌کند... چه خوب که نیستی تا اینها را ببینی! غم آن خفته چند، چشمانت را تر می‌کرد و از خواب بی‌خواب می‌شدی؛ اگر این صحنه‌ها را می‌دیدی، چه بلایی به سرت می‌آمد؟!...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدن این ویدئو کلیپ نیز خالی از لطف نیست. 

...As time goes by

حتی اگر فیلم «کازابلانکا» را ندیده باشید، حتماً نامش را بارها و بارها شنیده‌اید! کازابلانکا، نام بزرگترین شهر مراکش و پایتخت تجاری آن است که مشهور بودن نامش را به شاهکار «مایکل کورتیز» مدیون است... جالب است بدانید حتی یک دقیقه از لوکیشن فیلم نه تنها در کازابلانکا که در قاره افریقا هم فیلمبرداری نشده است.

این در حالیست که مجریان تورهای مراکش در برنامه سفر بازدید از لوکیشن فیلم کازابلانکا را قید می‌کنند. داستان از چه قرار است؟! برایتان می‌گویم:

«کافه ی ریک» واقع در کازابلانکا، که در سال 2004 میلادی افتتاح شده، یک ریاد (خانه سنتی مراکشی) است که در سال 1930 ساخته شده است. یک بانوی خلاق امریکایی تزئینات داخلی آن را به فضای کافه فیلم کازابلانکا شبیه ساخته است. شبها موسیقی «همچنان که زمان می‌گذرد» نیز اجرا می‌شود تا حس و حال فیلم را بیشتر در کافه جاری کند.

ساعات کاری کافه محدود و هزینه‌های سرو غذا و نوشیدنی در آن به نسبت دیگر کافه‌ها گران است؛ به علاوه برای ورود حتماً از قبل باید میز رزرو کرده باشید. بدمان نمی‌آمد برای دقایقی حضور در کافه را تجربه کنیم و قهوه‌ای در آن بنوشیم که متأسفانه آن شب همه میزها برای شام رزرو بود و تمام سهم ما از تجربه کافه ریک، دو عکس زیر شد:

راهنمای سفر به ولادیمیر، نگین حلقه طلایی روسیه

 

گزارشی از شهر ولادیمیر، در ویژه نامه 6و7 روزنامه همشهری (ویژه نامه سراسر کشور) به چاپ رسید. نام نویسنده، به علت اشتباه ویرایشی «آزاده درخشش» قید شده است. 

 

«به یک شهر کارتونی سفر می‌کنیم: از آن شهرهای تمیز و دوست‌داشتنی که روزگاری نه چندان دور، آقایان با بارانی و کلاه و عصا و بانوان با دامن‌های بلند پف کرده و اشارپ و چتر آفتابی، دست در دست کودکان‌شان در خیابان‌هایش قدم می‌زدند... کوچه‌های سنگفرشی که نور چراغ‌های زیبای‌شان در تاریکی شب و زیر باران تماشایی‌ست... با خانه‌هایی دو یا سه طبقه که اتاق‌های زیرشیروانی‌شان جان می‌دهد برای قایم‌موشک و شیطنت‌های کودکانه... خانه‌هایی در رنگ‌های شاد و پنجره‌هایی که نور خورشید را به داخل خانه می‌پاشند... از آن شهرهای پر از درشکه و دوچرخه... آنجا که وقتی از پیچ کوچه به خیابان وارد شوی، قبل از دیدن سینی نان زنجبیلی‌های تازه روی سر نانوای سپیدپوش، عطر خوش آن، مشامت را پر می‌کند...  از آن معدود جاهایی که آدم‌هایش مهربانند و هیچ عجله ندارند! در دنیای واقعی اما، تنها ظاهر آدم‌هایش کمی فرق دارد... دیگر از آن لباس‌های قشنگ پیشین خبری نیست و جای درشکه‌ها را اتوبوس‌های برقی گرفته‌‌اند اما، دیگر مختصات شهر، هنوز همان است که بود... نام این شهر کارتونی، «ولادیمیر» است؛ یک شهر کوچک زیبا، روی یک حلقه طلای روسی...»

 

برای خواندن گزارش تصویری ولادیمیر، به «ادامه مطلب» سری بزنید.

ادامه نوشته

کوچه پس کوچه‌های موطن فیروزه‌ای (2)

 

حتماً که نباید به شکوه میدان نقش جهان باشد یا زیبایی طرب‌انگیز سقف مسجد شیخ لطف‌الله... لزوماً به شاهکارهای خلق شده در کاخ‌های صفوی نیازی نیست تا مزه‌ی «اصفهان» را چشید... معنای «نصف جهان» تنها به خروش زاینده‌رود نیست که دیگر سال به سال باید چشم به راه آمدنش نشست...

البته که اعجاز محراب الجایتو را باید ساعت‌ها نگریست و روی پل‌های خاطره‌انگیز شهر قدم زد! ولی در نهایت، باید از جاذبه‌های پررنگ شهر عبور کرده و به دل پس کوچه‌های قدیمی‌اش پا گذاشت؛ همین که به محله‌های کهن وارد شوی، افسون خشت و کلون و کاشی آغاز می‌گردد؛ اصفهان را، باید از هزار توی آتشکده‌‌ها و کنیسه‌ها و کلیساهایش نیز شنید که هزار و یک افسانه دارند؛ تاریخ را باید در سکوت آرامستان تخت‌پولاد و خانه‌ی مشروطه جست. بعد باید آرام آرام، وارد محله‌های قدیمی‌تر شد... جویباره و دردشت؛ که از سلجوقیان تا صفویه، هزار راز مگو در سینه دارند... می‌شود پشت درب بسته‌ی آرامگاه خواجه نظام‌الملک شکوه فراموش شده‌ی دوران سلجوقی را به یاد آورد. کمی آن سو‌تر، دو مناره‌ی دار‌الضیافه (سفره‌خانه‌ی سلطان سنجر) ـ که به گیرایی هرچه تمام‌تر سر به آسمان می‌سایند ـ تنها نشان برجای مانده از بنایی هستند که روزگاری دور، مردم شهر سفره‌ی جشن‌هایشان را در آن می‌گستردند... یادت باشد! در بلندای همین کوچه‌های کم‌آوازه و محله‌ی سنتی‌نشین، باید پیرمرد اهل دلی را بیابی تا قصه‌های شیرین برایت بگوید و دلت را به خاک و گل این کوچه‌ها بند کند...   

 

 

ادامه نوشته

گیلگمش، فصلنامه میراث و گردشگری

حضور کمرنگ من در ماه های گذشته، به دلیل مسئولیتی بود که برای انتشار مجله گیلگمش به عهده گرفته بودم. قرار بود اولین شماره (پیش شماره)، در نهمین گردهمایی راهنمایان سراسر کشور رونمایی شود که به لطف خدا این اتفاق رقم خورد.     

  

در حاشیه گردهمایی، روز  یکم اسفند ماه، حدود ۵۰۰ راهنمای گردشگری در میدان نقش جهان بر زمین نشستند تا نقش عشق بر میدان بیاندازند. با گل های مصنوعی بر روی یونولیت قلبی ساخته و به درون حوض انداختیم. چند راهنمای عاشق، برای ساعتها در آب سرد، گلها را بی حرکت نگاه داشتند تا همه با هم بگوییم:

"اصفهان دوستت داریم..." 

 

جایگاه گردشگری ادبی؛ از تهران تا پِتِل پورت...

 

این گزارش در شماره 65 مجله جهانگردان به چاپ رسیده است:

 

 از طلوع گردشگری ادبی به طور عام  در سطح جهان، مدت مدیدی نمی‌گذرد. این شاخه از گردشگری که با مطالعه، ادبیات و فرهنگ نوشتاری هر کشور نسبت مستقیم دارد، می‌تواند با آموزش کافی، تفاوت عمیقی درسطح دیدگاه گردشگران ایجاد نماید.  به طور کلی، مکان‌ها و اشیایی که با اتفاقات مهم زندگی، آثار هنری یا مرگ یک شخصیت مشهور ادبی در ارتباط باشند، در این تقسیم‌بندی قرار می‌گیرند؛ مکان‌هایی مانند محل تولد و زندگی، مسیر ادبی، لوکیشن خلق یک اثر و آرامگاه‌ها از این دسته‌اند. از برجسته‌ترین جاذبه‌های گردشگری این شاخه در سطح بین‌الملل، می‌توان به «خانه جین آستین»، «مسیر کد داوینچی»، «خانه خیالی شرلوک هولمز» و «آرامگاه شکسپیر» اشاره کرد.

 ایران که از دیرباز مهد ادب بوده و از این نظر میان کشورهای جهان کمتر رقیبی دارد، قدردان این میراث هنگفت نیست؛ در حالی که کشورهای پیشرو در صنعت گردشگری، پا را از دایره تقسیمات ابتدایی فراتر نهاده و فضاهای خیالی یا سمبلیک برای جذب گردشگر ادبی ایجاد می‌کنند، ‌ما برای پذیرایی از کسانی که با مطالعه و دانش کافی به جستجو می‌پردازند نیز، دستمان خالیست؛ چه برسد به کسانی که به ادبیات علاقه چندانی ندارند و این سبک گردشگری، وظیفه آشنایی آنان را با این میراث فرهنگی برعهده دارد. به جرأت می‌توان گفت در حال حاضر، ایران با وجود داشتن سرمایه‌های ارزشمند در این زمینه، حرف چندانی برای گفتن ندارد. بیشترین مکان‌هایی که بر جای مانده، آرامگاه شاعران و نویسندگان است. خانه و مایملک بسیاری از مفاخر ادبی یا تخریب شده یا اگر مختصری هست نیز، در خلال بی‌توجهی دارد از دست می‌رود و چه فاصله‌ بزرگیست میان ایران و روسیه؛ از داشته‌های تهران تا برداشت‌های سنت‌پترزبورگ...

در این نوشته، تعمدا از توضیح در مورد دو آرامستان‌ معروف روسیه (نِوودویچی و نِوسکی) که مانند «آرامستان پرلاشز» شهرت جهانی دارند و مدفن شخصیت‌های مشهور بسیاری هستند، چشم‌پوشی کرده و تنها سه خانه موزه از شهر سنت پترزبورگ به عنوان نمونه معرفی می‌گردند:

 

خانه داستایوفسکی؛ خانه‌ای در خورد پیل

بی‌شک فئودور داستایوفسکی را می‌توان مشهورترین نویسنده روسی در میان ایرانیان لقب داد. «شب‌های روشن»، «یادداشتهای زیرزمینی»، «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» از شاخص‌ترین آثار او هستند. خانه محل اقامت وی در سنت پترزبورگ، که محل نوشتن رمان «برادران کارامازوف» نیز بوده را، با توضیحات همسر و نزدیک‌ترین دوستانش به همان شکلی بازسازی کرده‌اند که نویسنده در آن سکونت داشته است؛ در یکی از طبقات، موزه‌ای به فراخور شأن وی ساخته‌ شده تا گردشگران را با زندگی و آثار او آشنا سازد. موزه که از دو سالن تشکیل شده، عبارت است از مجموعه‌ای از تصاویر، دست‌نوشته‌ها، کتاب‌‌ها و سایر ملزومات متعلق به نویسنده که با راهنمای صوتی اطلاعات فوق‌العاده‌ای را در اختیار بازدیدکنندگان می‌گذارد. ورودی آپارتمان را میزی تزئین کرده که «کلاه» نویسنده را در یک قاب شیشه‌ای محافظت می‌کند؛ تنها یادگار واقعی از لوازم شخصی وی. اتاق نشیمن، اتاق کار داستایوفسکی، اتاق کار همسرش، اتاق بچه‌ها ( که راهنمای صوتی و نوشته‌های راهنما قاطعانه بیان می‌کنند اطلاعاتی از آن در دسترس نبوده و اتاق بر طبق سنت آن بازه زمانی چیده شده است.) هرکدام شامل اطلاعات ریز و جذابی است که گردشگر را گوش به زنگ و مشتاق نگاه می‌دارد. عادات نویسنده، غذاهای مورد علاقه، مسیر پیاده‌روی و حتی تکیه کلام‌های او، نکاتی هستند که دیده و شنیده می‌شوند. بقایای کاغذ دیواری که زمان اقامت داستایوفسکی بر دیوار بوده، جایی در یک قاب شیشه‌ای قرار گرفته و نشان می‌دهد که جزئیات چه نقشی در برجسته‌سازی درک فضا ایفا می‌کنند.

 

 

خانه پوشکین؛ لمس یک حادثه

«الکساندر پوشکین» را بزرگ‌ترین شاعر زبان روسی می‌دانند. موزه پوشکین در سنت پترزبورگ، آپارتمانی است که در آن ساکن بوده و آخرین روزهای زندگی وی را در خود ثبت کرده است. پوشکین در پی شایعاتی که در مورد همسر زیبارویش «ناتالیا» بر سر زبان‌ها افتاده بود، برای اعاده حیثیت به «جرج دانتس»، افسر فرانسوی پیشنهاد دوئل داد و پایان زندگی خویش را با یک تراژدی رقم زد. گردشگرانی که به این خانه وارد می‌شوند، با یک روایت جذاب با پوشکین آشنا شده و نسبت به زندگی، آثار و مرگ او حساس می‌گردند؛ به طوری که حتی اگر پیش از دیدن موزه، جز نام، چیز دیگری از وی نمی‌دانند، هنگام خروج، سرشار از احساس و با کنجکاوی و ولع به سراغ آثار وی خواهند رفت. چیدمان اتاق‌ها، محل شروع و پایان روایت و جزئیات هر بخش، همه اصولی و حساب شده‌اند. بخش ابتدایی موزه، دست‌نوشته‌ها و نقاشی‌های پوشکین را نشان می‌دهد. دقیقا همان جا، تابلوی هشدار عکاسی ممنوع کنار یک نقاشی قرار دارد که او را بعد از دوئل، زخمی شده در محل حادثه نشان می‌دهد. یک اشاره سریع برای آن که بیننده بداند قرار است با چه چیزی روبرو شود! در سالن بعدی، اطلاعات کم‌کم در اختیار گردشگر قرار می‌گیرد. شوک خفیف بعدی، تماشای تپانچه‌ایست که در دوئل استفاده شده و از تمام موزه، تنها عکسبرداری از همین دو عنصر برجسته تاثیرگذار ممنوع است! به آپارتمان که وارد شوید، ابتدا صندلی انتظار ناتالیا را خواهید یافت. راهنمای صوتی می‌گوید که ناتالیا دو روز بعد از دوئل را، در نگرانی از وضعیت پوشکین، در این اتاق سپری کرده است. اتاق بعدی، اتاق ناتالیاست. با پرتره معروف وی اثر «الکساندر برولوف»، گلدوزی و دست‌نوشته‌هایی که نگرانی از بی‌پولی و بدهکاری را دائم تکرار می‌کنند؛ از اتاق بچه‌ها که گذر کنید، به مهم‌ترین اتاق خانه می‌رسید: کتابخانه و اتاق کار شاعر؛ یک اتاق به شدت زیبا و باشکوه با میز کار و تخت کوچکی برای استراحت. پوشکین بعد از دوئل از این اتاق خارج نشد و دو روز آخر را در آن گذراند. راهنمای صوتی به بازدیدکننده خواهد گفت که شاعر، دو اثر معروفی که بعدها توسط «چایکوفسکی» به اپرا تبدیل شدند را، در این اتاق نگاشته است؛ اما تاثیرگذارترین جمله‌ای که گردشگر می‌شنود این است: "خداحافظ دوستان من!" جمله‌ای که پوشکین خطاب به کتاب‌هایش می‌گوید! در بخش آخر موزه، پرتره پوشکین اثر «پیوتر سکولوف» و ماسک مرگ او را به نمایش گذاشته‌اند. حس و حال گردشگری که از این موزه بیرون می‌آید، قطعا با حالی که به آن قدم گذاشت تفاوت دارد و این همه، به یمن قدرت یک روایت تاثیرگذار است...

 

 

 

خانه آنا آخماتووا؛ تجربه تلخی ایام

این موزه که خانه مشترک «آنا آخماتووا» و «نیکلای پونین» است، به طرز گیرایی بازدیدکننده را دچار تجربه‌های نو می‌کند! راهنمای موزه بعد از تحویل راهنمای صوتی، شما را به خارج آپارتمان و طبقه پایین هدایت می‌کند تا لختی پشت پنجره بایستید و به باغی بنگرید که آنا روزی به آن می‌نگریسته... و باید همه تن چشم شد و «سایه زیباترین کاج را در آن سوی ممنوع‌ترین پنجره» یافت! بعد باید پله‌ها را از نو بالا رفت و پشت در ورودی ایستاد. جایی روی دیوار، پنجره کوچکی به چشم می‌خورد؛ راهنمای صوتی می‌گوید که در روزهای خفقان حکومت استالین، اهل خانه با شنیدن زنگ در، از پشت پنجره به شخص تازه ‌وارد نگاه می‌کنند. بعد از لمس این ترس و دلهره، می‌شنوید که باید زنگ قدیمی در را بزنید ولی منتظر باز شدن آن نمانید؛ در را بگشایید و وارد شوید: در بدو ورود، بارانی نیکلای پونین را آویخته بر دیوار خواهید یافت. آنا در روز بازداشت وی، آن را به جالباسی آویخت و بعد از این همه سال هنوز همانجاست... در راهروی منزل، انبوهی از وسایل قدیمی و چمدان‌های خاک خورده شما را از تونل زمان عبور می‌دهند. به اتاق نشیمن که وارد شوید، با تعداد زیادی از عکس‌های خانوادگی آویخته بر دیوار احاطه می‌شوید؛ بهترین قسمت ماجرا اما، میز ناهارخوری وسط اتاق است با یک آباژور قرمز قدیمی و زیبا؛ طرح این آباژور را در سایت موزه «آنا آخماتووا» نیز خواهید یافت. کنار درب ورودی، پرتره‌ای از «الکساندر پوشکین» وجود دارد که یادآوری می‌کند بانوی شاعر، علاقه خاصی به وی داشته و عضو آکادمی علوم در پوشکین شناسی بوده است. تجربه بی‌نظیر این اتاق، اجازه نشستن سر میز ناهارخوری و ورق زدن یکی از کتاب‌های شعر آناست. دو اتاق بعدی، اتاق‌های او را در طی دو مرحله اقامت در این خانه تشکیل می‌دهند. وسایل شخصی، اشارپ وی، دست‌نوشته‌ها و پرتره‌اش که اثر آمادئو مودیلیانی است، قابل مشاهده‌اند. در بخش موزه، دست‌نوشته‌های آنا، به همراه تصاویر متعددی از دوره‌های مختلف زندگیش در معرض دید بازدیدکنندگان قرار دارند. اطلاعات بسیاری از رنج‌های زندگی این شاعر و تنها فرزندش «لف» که تحت تاثیر حکومت استالین قرار داشت، در اختیار مخاطب قرار می‌گیرد. آنا آخماتووا که دکترای افتخاری دانشگاه آکسفورد را دریافت کرد، بعد از مرگ بزرگ‌ترین شاعر زن روسیه لقب گرفت...

 

 

 

و اینک: خرده هوشی، سر سوزن ذوقی:

شکی نیست که فاصله بسیاری میان گردشگری ایران و جهان وجود دارد. سوال تامل‌برانگیز آن است که از کدام راه می‌توان این فاصله را کاهش داد؟ غنای ادبی این سرزمین، می‌تواند کلید چنین پرسشی باشد. می‌توان هنگام مرمت خانه‌های ثبت شده، از خاطرات بستگان مشاهیر برای خلق فضای با کیفیت بهره برد؛ می‌شود برای اشیایی که غالبا سر از انبارهای متروک درمی‌آورند، ارزش قائل شد؛ شاید بتوان به جای سرازیر کردن اشیای یادگاری به سطل‌های زباله، برای روایت تاریخ از آنها کمک گرفت؛ ثبت ملی شدن ساختمان‌ها به هیچ وجه کافی نیست؛ می‌توان از خانه چند تکه شده پروین اعتصامی، درنگ‌جایی برای شعر و ادب آفرید؛ می‌شود برای خانه جلال و سیمین نقشه‌های خوبی کشید؛ سایه درخت ارغوان ابتهاج هنوز پابرجاست؛ و شاید که با همت ما، خانه «نادر ابراهیمی» تبدیل به موزه شود... که نه «آتش بدون دود» او کم از «برادران کارامازوف» دارد و نه سوگنامه «گالان اوجای ترکمن» کم از قصه «پوشکین».

بزرگ‌ترین درس سفر به روسیه، دریافت سطح بالای کتابخوانی مردم عادی در زندگی روزمره است. اگر سرانه مطالعه افراد جامعه را با کیفیت گردشگری ادبی آن کشور یک رابطه دوطرفه تلقی کنیم، می‌توان امیدوار بود با بهره‌گیری از این شاخه گردشگری، مردم ایران نیز به مطالعه بیشتر تشویق شوند و با شعر و ادب دوباره آشتی کنند...

 

 فرشته درخشش      

سفرنامه تاجیکستان - انسان‌شناسی و فرهنگ

 

سفرهای نانوشته و سفرنامه‌های ناتمام بسیاری هست که باید در کوله پشتی نارنجی روایت شود؛ با این وجود، در میان دغدغه‌های ذهنی این روزها، کمتر مجالی برای نوشتن پیدا می‌کنم.

سعی خواهم کرد پیش از شروع سفرنامه جدید، حداقل بخش نوشتاری سفرنامه‌های ترکمنستان و ازبکستان را به آرشیو بازگردانم. پیشتر، دو قسمت از سفرنامه تاجیکستان در  سایت انسان‌شناسی و فرهنگ منتشر شده بود. شما را به خواندن آن‌ها دعوت می کنم:

 

سفرنامه خجند

 

- سفرنامه پنجکنت

 

 

 

سهل‌انگاری به سبک شیرازی

دوباره اینجا نوشتن، برایم خیلی سخت است. در ماه‌های اخیر، بارها در مورد ایجاد سایت شخصی فکر کرده‌ام ولی هنوز تا نقطه پایان تردید فاصله دارم...

مشکلات این روزهای بلاگفا بر کسی پوشیده نیست؛ در طی این مدت خشم، غم و سردرگمی بسیاری از دوستان بلاگر را دیده و شنیده‌ام. بخش بزرگی از خسارات وارد شده مادی، معنوی و نوشتاری این جریان قابل پیشگیری بود اگر و فقط اگر:

قبل از انتقال سرورها، این مطلب به بلاگرها اطلاع رسانی می‌شد. درست است که دوستان بلاگر با اعتماد مطلق به سایت میزبان و نگرفتن نسخه پشتیبان، اشتباه جبران‌ناپذیری کرده‌اند اما، اگر همان ساعات اولیه از مشکل خبردار می‌شدند، در ساعات آخر می‌توانستند بک‌آپ بگیرند. خوشبختانه، من به واسطه رشته تحصیلی‌ام، نه تنها از مطالب که از کامنت ها هم نسخه پشتیبان دارم و نوع رنجش من از بلاگفا، دست اندرکاران و مسئولین آن، با بیشتر دوستان متفاوت است.

بلاگفا مدعی شده از انتقال سرورها در ساعات آخر مطلع گشته با این وجود، فرستادن ایمیل به کاربران و مطلع ساختن آنها از وقفه چند روزه  و تذکر برای پشتیبان‌گیری در لحظات آخر، بیش از چند دقیقه وقت نیاز نداشت. جدای از این مطلب، تا ناچاری کامل، تیم بلاگفا هیچ انگیزه و دلیلی برای اطلاع‌رسانی به مخاطبین پیدا نکرد. چه کاربرانی که بلاگفا به ده ساله شدن خدماتش به آنها می‌بالد، چه مخاطبینی که با بازدید هر روزه صفحات آن، بلاگفا را به قوی‌ترین بلاگ فارسی تبدیل نموده‌اند، برای اولین بار از طریق اخبار یا صفحه مدیریت وبلاگ با مشکل مواجه شدند. تاسف‌بار اینکه، خوانندگان عمده وبلاگ‌ها، کاربران ساده‌ای هستند که تا هفته‌ها بعد، بدون دانستن موضوع روزانه بارها به صفحات سر می‌زدند.

سوال من در درجه اول به عنوان بلاگر و در درجه بعد به عنوان یک خواننده، این است که چرا بلاگفا تا جایی که توانست از پاسخگویی شفاف طفره رفت و در نهایت پاسخ را در صفحه‌ای درج کرد که فقط گذر بلاگرها به آن می‌افتد؟! مگر جز این است که ما واسطه‌های بلاگفا با مخاطبان اصلی آن هستیم؟ چرا احترام به مخاطب رعایت نشد؟ چرا هر کاربر باید روزی چند بار به صفحه مدیریتش سرک میکشید تا ببیند خبر تازه ای در آن درج شده یا خیر؟!  

بدتر از آن، بلاگفایی که کسب درآمدش را مدیون باز شدن هزاران باره صفحات در طول روز توسط کاربران و خوانندگان است، به جای عذرخواهی و دلجویی از کسانی که به وبلاگ‌ها به چشم خانه‌های مجازی خود می‌نگرند، در پایان رنج‌نامه دیر منتشر شده‌اش مبنی بر هزینه‌های هنگفتی که کرده، خدمات رایگانش را با خط درشت توی صورت مخاطبان می‌کوبد.

آقای شیرازی باید منتظر ریزش مخاطب بسیار زیادی باشد. نه به دلیل خسارات وارد شده به سایت که امری قابل پیش‌بینی و اجتناب‌ناپذیر است بلکه به دلیل نحوه برخورد با بحران!

 

کاش به جای سرورها، رفتار حرفه‌ای‌تان کانادایی بود...

 

پی نوشت: اگر در پی تغییرات بلاگفا آرشیو وبلاگ خود را از دست داده اید، به این سایت مراجعه کنید.

https://archive.org

Come2Iran

 

متن زیر را برای ویژه‌نامه جشنواره فیلم فجر و به مناسبت میزبانی ایران در کنوانسیون 2017 فدراسیون جهانی راهنمایان گردشگری و برای قدردانی از زحمات دوستان راهنما نوشته بودم که بنا به دلایلی چاپ نشد. شما را به خواندن آن دعوت می‌کنم:

 

اهالی محترم سینما، سلامی از فصل انار!

هر کجا هستید ـ خیلی دور خیلی نزدیک ـ خسته نباشید! به صرف یک استکان چای دعوت شده‌اید؛ بفرمائید با «یک حبه قند» دهانتان را شیرین کنید. در چند روز گذشته، صنعت گردشگری ایران خبرهای خوشی شنیده... شما را شریک این شادی می‌دانیم و این احساس خوش را با شما قسمت می‌کنیم:

با تلاش بی‌وقفه راهنمایان گردشگری، ایران میزبان کنوانسیون فدراسیون جهانی راهنمایان گردشگری سال 2017 میلادی شد. برپایی این کنوانسیون در ایران، همزمان با ورود راهنمایان کشورهای عضو فدراسیون و مخابره اخبار آن، درهای بسیاری را به روی صنعت گردشگری ما خواهد گشود. این فرصتی است که می‌تواند در شناساندن جاذبه‌ها و ظرفیت‌های گردشگری ایران در حوزه بین‌الملل بسیار موثر بوده و بهترین تبلیغ برای جذب گردشگران ورودی باشد.    

ایران‌دوستانی که خود را سرباز وطن نامیدند، با دست خالی اما با دلی پرامید و با تکیه بر خلاقیت‌های خود، سنگاپور و دانمارک را از گردونه رقابت حذف کردند. تیم ایران، برخلاف تیم‌های رقیب که برای اثبات شایستگی و کسب رای، از نمایش فیلم‌های دولتی بهره گرفتند،  فیلم متفاوتی از جاذبه‌های طبیعی ـ فرهنگی ایران و توانمندی راهنمایان گردشگری در برگزاری رویدادهای مختلف را به نمایش گذاشت که سبب‌ساز موفقیت گروه شد. "به ایران بیائید" نام فیلمی است که همت و تلاش راهنمایان ایرانی را به معرض نمایش می‌گذارد. استکان‌های چای استفاده شده در این فیلم کوتاه، به طرز گیرایی سنت میهمان‌نوازی ایرانیان را یادآور می‌شوند.

ساخت این فیلم، بهانه ایجاد کمپینی به همین نام گردید که مردم ایران توسط آن، از مردم جهان به زبانی ساده و صمیمی دعوت می‌کنند تا به ایران بیایند. این دعوت نیاز به همراهی همه ایرانیان دارد. بی‌گمان هرچه این دعوت از زبان‌های بیشتری شنیده شود تاثیرگذارتر و دلنشین‌تر خواهد بود. این کمپین یک تلاش گروهی برای نشان دادن ایران واقعی به دنیا است. حضور تک تک مردم به ویژه چهره‌های سرشناس ملی و بین‌المللی، در فراگیر شدن آن و رسیدن به هدف، سهم به سزایی خواهد داشت.     

اکنون، برای آماده‌سازی ایران در جهت رشد و بالندگی بیشتر، چشم امید دوخته‌ایم به سینماگران وطن‌دوست تا به یاری صنعت گردشگری بیایند. با وجود تولید فیلم‌های خوبی که از جاذبه‌های طبیعی ـ فرهنگی در لوکیشن‌ها بهره گرفته‌اند، برای پیوند دو صنعت سینما و گردشگری، هنوز راه بسیاری برای رفتن هست.

در کشوری که سفر بیشتر از آن که راهی برای شناخت و یادگیری باشد، امری لوکس و تجملی محسوب می‌شود، آشنایی درست با مقوله سفر، به تنهایی می‌تواند بهانه ساخت فیلم‌های نویی باشد. گرچه بیشتر سینماگران با اقوام و فرهنگ‌های مختلف آشنا هستند اما، متاسفانه هنوز ضرورت آشنا ساختن مخاطب با این همه تنوع قومی ـ فرهنگی درک نشده است. چه خوب اگر با دیدی تازه به داشته‌های این سرزمین نگاه کنیم و در دل هر فیلم، گامی برای آشنایی جوانان با گوشه‌ای از این آب و خاک برداریم.

هنوز جای خیلی مکان‌ها و خیلی چیزها در سینما خالیست:

مراسم فرهنگی اقوام مختلف، جشن‌ها و سوگ‌ها، غذا و پوشاک محلی ناشناخته مانده‌اند... هنوز کسی به "مضیف‌ها" سرک نکشیده؛ مراسم قهوه خوری را نشان نداده؛ زندگی عشایر دیدن دارد! کوچ ایل بختیاری نیز؛ و این جغرافیای با عظمت هزار رنگ! زیبایی‌های هندورابی و ابوموسی در تصویر نیامده، به چک چکو نرفته‌ایم! کاشان افسانه‌ای هنوز روایت نشده؛ قلعه بابک به چشم نیامده؛ کوچه باغ‌های انار عقدا دلبری نکرده‌اند؛ به جاذبه‌های بوشهر سرک نکشیده‌ایم؛ قصه‌های دشتستان ـ تنگستان را نشنیده‌ایم؛ در کاروانسرای قصر بهرام اتراق نکرده‌ایم؛  در آبشار شوی دست و رو نشسته‌ایم؛ بافت قدیمی دزفول از یادمان رفته؛ غار کتله خور را فراموش کرده‌ایم! هنوز باید تا انتهای گردنه ژالانه برانیم و ترکمن صحرا را نیک دریابیم...

امید که ایران‌دوستان صنعت سینما، طرحی نو دراندازند و با روایت‌های جدید و زوایای نو در گام اول مردم کشورمان را با بخشی از فرهنگ و جغرافیای متنوع‌مان آشنا ساخته و سپس با نگاهی به کارهای موفق سینمای بین‌الملل، جاذبه‌های کشورمان را به مردم جهان یادآور شوند...

 

با دوستی و احترام

فرشته درخشش

بار دیگر رودی که دوست می دارم

 

گفتم به اصفهان می‌روم؛

دوستی گفت: زاینده‌رود را دریاب!

دوست دیگری گفت: عکس بگیر!

دیگری گفت: از فرصت استفاده کن و در هوایش نفس بکش!

این دیالوگ‌ها که رد و بدل شد، نکته‌ی جدیدی را دریافتم: که زاینده‌رود – فارغ از بحث‌های زیست محیطی – حداقل در بین دوستان سفردوست، به یک دغدغه ملی تبدیل شده است.

البته که زاینده‌رود برای گردشگران حرف‌های زیادی دارد؛ البته که زیبائی آب روانی که با افسون پل‌های تاریخی‌اش گره خورده، تاثیر عمیقی بر ذهن مسافران برجای می‌گذارد...

با این وجود، باید زاده‌ی اصفهان باشی تا بدانی:

برای مردم اصفهان، زاینده‌رود تنها یک رود نیست... بخش بزرگی از هویت و حافظه‌ی تاریخی ماست که از زیر پل‌های رنگ و وارنگ شهر در گذر است...

باید اصفهان را زندگی کرده باشی تا جز سی و سه پل و پل خواجو – و گهگاه پل جوبی وشهرستان – نام پل‌های دیگر در قاب روزمرگی‌هایت جای گرفته باشد... وحید، مارنان، فلزی، آذر، فردوسی، بزرگمهر و غدیر...

هر کدام از این نام‌ها، با زاینده‌رود معنا می‌یابند و برای هر کدام از ساکنان شهر، معنایی دارند... از بام تا شام و برعکس، تلاش و رفت و آمد و دغدغه‌های مردم را به تماشا می‌نشینند و هرکدام هزار راز مگو در سینه دارند... از احساسات زنده‌ی بشری حکایت‌ها شنیده‌اند؛ اولین ملاقات‌ها، قول و قرارهای عاشقانه، خواستگاری‌ها، عهدهای بسته، قول‌های شکسته، دوستی‌ها، دشمنی‌ها، اشک‌ها و لبخندهای بی پایان یک شهر...

این بار، کنار پل‌های زیادی قدم زدم و تماشا کردم شادی همشهری‌هایی را که آمده بودند دل تنهایی‌شان را با لطافت آب تازه کنند... و صدای آب و صدای آب و صدای آب... و پرنده‌های مهاجری که پس از دو سال برای اقامت زمستانی بازگشته‌‌اند و از شادی زنده‌رود، در آسمان می‌چرخند و می‌رقصند...

از آن روست که خشکی این رود، مانند خاری می‌خلد و زخم می‌اندازد بر دلهایمان... وقتی که آب نیست، اگر گفتند حالمان خوب است، تو باور نکن! آب که روان باشد، حتی اگر برای مدت‌ها فرصت دیدنش را پیدا نکنیم، همین که می‌دانیم هست، حس خوب آرامش در روزمرگی‌هایمان جاریست... خواستن زاینده‌رود، برای ما هوس نیست که امروز باشد و فردا نباشد... عشق به این آب برای ما، عشق به خود زندگی است؛ که باشیم و نباشیم، او باشد و باشد و باشد...