سر و سامان امیر
آرام بودم؛ شاد و سپاسگزار حضرت حق که مرا به بخارا رسانده بود... به این لحظه افسونگر... به این حال جادویی... از روزنههای دیوار نور خوبی به داخل میتابید... از تماشا کردن سیر نمیشدم؛ به گنبدی مینگریستم که آن بیرون کبوتران بخارا میهمانش بودند. به چینش چپ و راست خشتها... و از امیر میپرسیدم این خانهی زیبا را دوست داری؟ و انگار که سکوت امیر، علامت رضایت بود... چنان که سکوت من نیز، هرچند با چشمان بارانی...