یا دیدن دوست یا هوایش...
باز فرو ریخت عشق از در و دیوار من...
به نام حضرت حق و سلام به آذر ماه، موسم زیارت مولانا و چه خوش این زیارت که:
در این سرما و باران، یار خوشتر...
نشان درد اگر خواهی، بیا بنگر نشانی را...
هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید
تا ابد از دل او، فکر پریشان ننشست

اینجا کسی است پنهان، دامان من گرفته...

کعبهی عشاق باشد این مقام
هر که ناقص آمد اینجا شد تمام

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت میکنم
تو کعبهای، هر جا روم قصد مقامت میکنم

هر جا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری
شب خانه روشن میشود چون یاد نامت میکنم

گه همچو بازِ آشنا بر دست تو پر میزنم
گه چون کبوتر پر زنان آهنگ بامت میکنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل میزنی؟
ور حاضری، پس من چرا در سینه دامت میکنم؟

دوری به تن، لیک از دلم، اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من، چون مه، پیامت میکنم
.
.
.
من آینهی دل را ز تو اینجا صقالی میدهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت میکنم
در گوش تو، در هوش تو، اندر دل پرجوش تو
اینها چه باشد؟ تو منی، وین وصف عامت میکنم

گه راست مانند "الف" گه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته میشوی، یک لحظه خامت میکنم...

هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگو
مست و خراب میروی، خانه به خانه کو به کو

با که حریف بودهای؟ بوسه ز که ربودهای؟
زلف که را گشودهای حلقه به حلقه مو به مو؟

ای جانِ جانِ جانِ جان
ما نامدیم از بهر نان
برجه! گدارویی مکن!
در بزم سلطان ساقیا

شمس الحقِ تبریزی از دورِ زمان برتر
و افزوده ز هر دوری از وی دَوَران من

هر آن نقشی که پیش آید در او نقاش می بینم...

دیوانگان را میکند زنجیر او دیوانهتر...

بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب
من شِکر اندر شِکر اندر شِکر اندر شِکرم

همه را بیازمودم، ز تو خوشترم نیامد...
دلتنگم و می خوانمت...
دست بنه بر دلم، از غم دلبر مپرس
چشمِ من اندر نگر، از می و ساغر مپرس
.
بگذاشتیام، غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
.
در بلا هم میچشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او...
.
.
.
سیر نمیشوم ز تو
نیست جز این گناه من...
شما را به شنیدن آهنگی دعوت میکنم که حال و هوای این روزهای من است...