از بام تا شام در آبادیهای طالقان
از چند ماه پیش که اورازان را خواندم، تصمیم گرفته بودم که به آنجا سفر کنم؛ فرصت پیش نیامد تا جمعه گذشته که پیش از طلوع خورشید، راه طالقان را در پیش گرفتیم. نمیدانم قصه سفر را چگونه آغاز کنم چون بخشی از قلبم را به امید بازگشت دوباره، در کوره راههای بینظیر طالقان جا گذاشتهام... رشته کوه البرز همچون صدف، این منطقه را در بر گرفته و در عجبم که این مروارید گرانسنگ با آن طبیعت بینظیر و این همه چهره ماندگار چقدر مهجور مانده...
طالقان بنا بر نوشتههای علامه دهخدا، معرب تالکان است و تالکان از تلک میآید یعنی سنگ سپید و براق؛ اهالیِ خود شهرستان، طالقان را شهرک مینامند. بیش از هشتاد پارچه آبادی در سراسر منطقه پراکنده شدهاند. اهالی به زبان تاتی صحبت میکنند که نوعی گویش مادیست.
نزدیک سد طالقان برای صبحانه توقف کردیم. هوا برخلاف انتظارمان سرد نبود. چند روستا را در نظر گرفته بودیم و قرار بود مابین دیدن آنها بداهه گردی هم داشته باشیم.

درختهای سپیدار، یک تنه طالقان را فرش کردهاند و چه نقشی... گویی تشتی از طلا بر سر سپیدارها پاشیده باشند... ضیافت رنگها برپاست و باد که بوزد، قصه ی عاشقانه ی برگها آغاز میگردد؛ چه بر سر درخت باشند و چه بر روی زمین، به جلوهگری مشغولند.
افسون طالقان تمامی ندارد... و چه مردمانی!
از عاشقان نامدار بجویی به عزیز و نگار میرسی...
از اهل سفر به برادران امیدوار.
از علم و سیاست به آیت اله طالقانی و ابراهیم حشمت.
از فرهنگ و ادب به جلال آل احمد.
از موسیقی به درویش خان.
از هنر نستعلیق به درویش عبدالمجید.
از استعداد ورزشی به مهرداد میناوند و احسان حدادی.
از هنرمندان تلویزیون به عنایت بخشی.
.
.
.
و تازه از همهی اینها که بگذریم، می رسیم به عجیبترین روستای جهان؛ روستای ایستا (منتظران) که اهل توقف را در خود جا داده... پیروان میرزا صادق مجتهد تبریزی که به دور از هر نوع تکنولوژی در انتظار مهدی موعود به سر میبرند؛ در همان ناحیهای که منصور حلاج در قرن سوم به ظهور موعود در آنجا خبر داده بود... اهالی روستا نه آب لولهکشی دارند، نه برق، نه گاز. حتی شناسنامهای هم در کار نیست و در آمار رسمی کشور وجود خارجی ندارند. زنانشان را تا به حال هیچ کس ندیده و به زنان غریبه هم اجازه ورود به روستا را نمیدهند. فرزندانشان مختارند بعد از رسیدن به سن تکلیف، روستا را ترک کرده و برای زندگی به تبریز بروند.

این دو تصویر، نمای روستای ایستا را از کنار جاده نشان می دهند. اهل توقف فقط محصولات ارگانیک کاشت خودشان را مصرف می کنند.


اولین توقف رسمی در روستای وشته بود.

نمای بسیار زیبایی دارد.

حیاط امامزاده یوسف - ورود بانوان بدون چادر به داخل مجموعه ممنوع است؛ پس لطفا منتظر دیدن داخل هیچ امامزاده ای در این گزارش نمانید!


در حیرتم اگر سهراب این مناظر را می دید چه می سرود؟!

وشته را به مقصد جوستان ترک کردیم اما در بدو ورود، در جوستان پیاده نشدیم و راه را به سمت خیکان ادامه دادیم.


آسمان این تصویر را در عکس بعد مشاهده کنید.





روستای خیکان

روستای مهران بین خیکان و جوستان قرار دارد. اهالی روستای مهران از حدود ۲۰۰ سال قبل در عاشورای شمسی نیز سوگواری میکردهاند. تا سال ۱۳۵۸ بیستم مهر ماه را مصادف با عاشورا در نظر میگرفتند و از آن به بعد آخرین جمعه تیر ماه را جایگزین تاریخ قبلی کردند. عاشورای قدیم به عنوان میراث معنوی طالقان به ثبت ملی رسیده است.

حسینیه جوستان جو دلنشینی دارد. ای کاش می توانستم برای دیدن تعزیه به آنجا برگردم.




نمای چادرپوش

در اتاقی که وسایل تعزیه را نگه می دارند، فقط یک لباس سبز زیر کاور از سقف آویزان است...



چوب های سقف طبقه دوم همه نوشته دارند.


برگ های طلایی و آسمان آبی منظره ها می سازند.


ترکیبی از دو عکس بالا

به سمت روستای گلیرد - در یکی از این کوره راهها عقاب هم دیدیم.









عکس حیاط خانه را رضا از کوچه کناری گرفت.

حس آرام این پنجره چند لحظه ای متوقفمان کرد.

برخلاف طبیعت خوب منطقه، به طور کلی از دیدن ساختمانهای طالقان حس خوبی عایدم نشد. یک چیزی درست نیست انگار. سبک ساختمان سازی کمی اغراق دارد، به جای اینکه چشم نوازی کنند، دل آدم را می زنند. ساده هستند اما، هیچ معصومیتی ندارند.


خروس بسیار زیبایی بود اما، آنچه سبب شد بایستیم و تماشایش کنیم رفتار پرمهری بود که با همسرش داشت. همگام با او راه می رفت، با او می ایستاد و با او غذا می خورد. تمام مدتی که نگاهشان می کردیم، یک ثانیه از حالش غافل نشد.
از گلیرد به گوران بازگشتیم تا به اورازان برویم. ساعت از ۲ گذشته بود و هنوز ناهار نخورده بودیم. یکی از اهالی مسیر را نشانمان داد و گفت ۱۷ کیلومتر راه در پیش داریم و حدود ۴۰ دقیقه طول می کشد تا به اورازان برسیم. شب پیش، دوباره اورازان را خوانده و از صبح بی تاب تماشایش بودم اما، حالا دیگر رفتن به اورازان اتلاف وقت محسوب می شد چون هنوز بهترین روستای میان طالقان را ندیده بودیم. جایی کنار رودخانه برای ناهار توقف کردیم.

این سنگها شبیه کفشند نه؟!

روستای حسن جون زیباترین کوچه باغهای طالقان را دارد.



این تبلیغ روی چند دیوار روستا منتشر شده بود. هرچند فرصت نشد به روستای آردکان، زادگاه عزیز و نگار سر بزنیم و از زبان اهالی قصه ی پر غصه ای را بشنویم که هر روز روایت می کنند اما، دیدن همین تبلیغ کافی بود تا بدانیم عزیز و نگار مشهورتر از آنند که بشود از نشناختنشان سرباز زد!
برای آشنایی با دلدادگان مشهور طالقانی اینجا کلیک کنید.
خورشید نازنینی که از طلوع با پاشیدن نور این منطقه چشم نواز را نشانمان داد، کم کم غروب می کرد که از طالقان خارج شدیم...