هنگام ترک عشق‌آباد فرا رسید. هنوز بارش باران ادامه داشت و دیدن نسا غیرممکن شد. پس از تحویل اتاق، به فرودگاه رفتیم؛ به دلیل مراسم روز زن و حجم بالای مسافران، فقط پرواز شب جا داشت. با در نظر گرفتن این نکته که روز بعد ویزایمان تمام می‌شد، یک ماشین گرفتیم تا ما را ببرد به ایستگاه قطار؛ ماشین‌های سواری آنجا منتظر مسافر می‌ایستند... در آسیای میانه معمولا به ایستگاه قطار می‌گویند: "وگزال"

به محض دیدن ما و کوله‌پشتی‌هایمان، تمام راننده‌ها به سمت ما هجوم آوردند! قیمت‌هایشان با هم خیلی فرق داشت و هرکدام می‌خواستند ما را قانع کنند اول قیمت پایین‌تری می‌دادند، بعد که نزدیک ماشین می‌شدیم، یک دفعه قیمتشان نجومی می‌شد! اینقدر خودمان و کوله‌ها را کشیدند که داشتیم از رفتن به ماری به این طریق منصرف می‌شدیم...

چاره‌ای نبود. بعد از چند دقیقه معطلی و کشیده شدن به هر سمت و سو، با یکی از راننده‌ها به توافق رسیدیم. نفری ۴۰ منات! می‌دانستیم قیمت برای محلی‌ها خیلی پایین‌تر از این حرفهاست؛ تعطیلات روز زن را بهانه کرده بودند برای تلکه کردن غریبه‌ها! بالاخره راه افتادیم. اوایل مسیر جاده، مثل جاده مرزی باجگیران به عشق‌آباد خوب بود و آنقدر آسفالتش یک دست بود که داشتیم فکر می‌کردیم شنیده‌هایمان از جاده‌های خراب ترکمنستان توهمی بیش نبوده است... چند ده کیلومتری که گذشتیم، جاده‌ی رویایی تمام شد و چشممان به دیدن واقعیت جاده‌های ترکمنستان روشن! و این شروعی بود برای ما در درک بدترین جاده‌هایی که تا به حال در سفرها پیموده بودیم. در واقع، جاده عشق‌آباد به ماری بدترینشان بود! پیش تر از جاده‌های سوماترا نالیده بودم؟! حرفم را پس می‌گیرم! امیدوارم وزارت راه و ترابری‌ اندونزی گناه مرا ببخشد. جاده که چه عرض کنم؟ جگر زلیخا... تکه و پاره... لرزش‌های بی‌امان ماشین در طی ۳۹۸ کیلومتر جاده کویری، هرچه مثبت‌اندیش باشید هم، افاقه نمی‌کند. هر چند کیلومتر یک بار، کنار جاده تایرهای بلا استفاده‌ای را می‌بینید که رانندگان بی‌مبالات، بدون اینکه خاطر خودشان را مکدر کنند، در منظره بیابان رهایشان کرده‌اند...

حالا که تشنه‌ی دیدن مرو کهن در این راه ناهموار و لرزش بی‌امان ماشین روی شکاف آسفالت‌ها گرفتار شده‌ایم، برای کوتاه کردن راه، کمی قصه بگویم...

رانندگان ترانزیت از مرز سرخس وارد می‌شوند و هیچ کدام فاجعه عشق‌آباد – ماری را درک نکرده‌اند! جاده، دل بیابان را می‌شکافد و به پیش می‌رود. تنها نکته قابل ذکر، تاغ‌هایی هستند که در تمام مسیر کنار جاده کاشته شده‌اند تا جاده را از حرکت شنهای روان حفظ کنند. تا چشم کار می‌کند، چنان برهوت بی آب و علفی پیداست که فکر کردن به ثروت ملی ترکمنستان، به شوخی خنده‌داری می‌ماند... خبری از مجتمع رفاهی هم نیست و راننده در کوره راهی به ورودی یک روستا می‌پیچد و برای ناهار و دستشویی توقف می‌کند. تعداد زیادی ماشین‌ که عمدتا تویوتا کمری هستند، برای استراحت توقف کرده‌اند؛ قیمت ماشین‌ها عمدتا زیر ۱۰,۰۰۰ دلار است. قیمت هر پنج لیتر بنزین، ۱ دلار است و دولت سالیانه ۲ سهمیه ۷۵۰ لیتری رایگان در اختیار مردم قرار می‌دهد؛ مردم هم بدون توجه به جاده‌های درب و داغان، در جاده‌ها تردد می‌کنند. خبر خوب آن که، این جاده و جاده‌های دیگر ترکمنستان در دست تعمیرند تا برای سال ۲۰۱۷ و بازی‌های آسیایی، جلوه تازه‌ای را به گردشگران ارائه دهند. چشم‌انداز اقتصاد ترکمنستان با صادرات نفت، گاز، بنزین، گندم، پنبه و انگور، چشم انداز خوبی است اما، دیدن این‌که دارند زیرساخت‌های صنعت گردشگری را توسعه و بهبود می‌بخشند، نوید آمدن روزهای بسیار بهتری را می‌دهد. 

برخورد با مردم در این سفر، با رانندگان تاکسی آغاز شد؛ اولین سوالی که از چهره‌های غریب می‌پرسند این است: آمریکایی هستید؟ وقتی که تکذیب کنید تازه احتمال می‌دهند ممکن است از جای دیگری آمده باشید. نام "ایران" شگفت زده و خوشحالشان می‌کند. این اتفاق در ازبکستان و تاجیکستان هم می‌افتد. نمی‌دانم دلیلشان برای امریکایی تلقی کردن همه گردشگران در وهله اول چیست؟! آنقدر فوری این سوال مطرح می‌شود که احتمالا فرصت نمی‌کنند خصوصیات ظاهری توریست را چک کنند! در آسیای میانه، با ۳ سوال کلیدی دیگر هم مواجه می‌شوید! شغل شما یکی از چیزهائیست که واقعا مهم تلقی می‌شود؛ دو سوال بعدی که تمام هویت مردم به آن بسته است و با آن تعریف می‌شوند را، به مرز ازبکستان که رسیدیم خودتان پیدا می‌کنید...

در گزارش عشق‌آباد فراموش کردم بنویسم با آن که حدود دو هفته تا جشن نوروز زمان باقی بود، تابلوهای شادباش از در و دیوار آویزان شده بودند؛ این تابلوها را در ماری، بایرامعلی، چارجو و فاراب هم مشاهده کردیم. چه خوب که نگذاریم راه کویری سایه بیندازد بر هوای بهار...

کسایی مروزی یکی از شاعران خوش سخن پارسی است؛ هرچند با اشعار زیبایش در مدح حضرت علی (ع) در دوران مدرسه آشنا شده بودم اما، ارادتم به وی، مانند رودکی از دوران دانشگاه سرچشمه می‌گیرد.

حالا که در موسم بهار راهی موطن اوییم، شایسته است وصف بهار را از زبان وی بشنویم:

باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا

آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا

آمد نسیم ِ سنبل با مشک و با قرنفُل

و آورد نامهٔ گل باد صبا به صهبا

کهسار چون زمرّد نقطه زده ز بُسَّد

کز نعت او مُشَعبد حیران شده ست و شیدا

آبِ کبود بوده چون آینه زدوده

صندل شده ست سوده کرده به می مُطرّا

رنگ نبید و هامون پیروزه گشت و گلگون

نخل و خدنگ و زیتون چون قبّه های خضرا

دشت است یا سِتبرق باغ است یا خُوَرنق

یک با دگر مطابق چون شعر سعد و اسما

ابر آمد از بیابان چون طیلسان رُهبان

برق از میانش تابان چون بُسّدین چلیپا

آهو همی گُرازد ، گردن همی فرازد

گه سوی کوه تازد گه سوی راغ و صحرا

آمد کلنگ فرخ همرنگ چرخ دورخ

همچون سپاه خَلُّخ صف برکشیده سرما

بر شاخ سرو بلبل با صد هزار غلغل

دُرّاج باز بر گل چون عُروه پیش عَفرا

قمری به یاسمن بر ساری به نسترن بر

نارو به نارون بر برداشتند غوغا

باغ از حریر حُلّه بر گل زده مظله

مانند سبز کِلّه بر تکیه گاه دارا

گلزار با تأسف خندید بی تکلّف

چون پیش تخت یوسف رخسارهٔ زلیخا

گل باز کرده دیده باران برو چکیده

چون خوی فرو دویده بر عارض چو دیبا

گلشن چو روی لیلی یا چون بهشت مولی

چون طلعت تجلّی بر کوه طور سینا

سرخ و سیه شقایق هم ضدّ و هم موافق

چون مؤمن و منافق پنهان و آشکارا

سوسن لطیف و شیرین چون خوشه های پروین

شاخ و ستاک نسرین چون برج ثور و جوزا

وان ارغوان به کَشّی با صدهزار خوشّی

بیجادهٔ بدخشی برتاخته به مینا

یاقوت وار لاله بربرگ لاله ژاله

کرده بدو حواله غواص دُرّ دریا

شاه اسپرغم رسته چون جعد برشکسته

وز جای برگسسته کرده نشاط بالا

وان نرگس مصور چون لؤلؤ منور

زر اندر و مدوّر چون ماه بر ثریا

عالم بهشت گشته عنبر سرشت گشته

کاشانه زشت گشته صحرا چو روی حورا

ای سبزهٔ خجسته از دست برف جسته

آراسته نشسته چون صورت مُهنّا

دانم که پرنگاری سیراب و آبداری

چون نقش نو بهاری آزاده طبع و برنا

گر تخت خسروانی ور نقش چینیانی

ور جوی مولیانی پیرایهٔ بخارا...

 

حتم دارم که از خواندن توصیفات بی‌نظیرش سر ذوق آمده‌اید... برای اینکه با او بیشتر آشنا شوید، باید بگویم وی پیرو رودکی بوده است همانگونه که ناصر خسرو، پیرو او...

ارادتش را به رودکی در شعر، چنین نشان می‌دهد:

زیبا بود ار مرو بنازد به کسایی                 چونانکه جهان جمله به استاد سمرقند

 

بالاخره بعد از حدود ۵ ساعت به ماری رسیدیم. خیابان‌های تمیز و آرامی منتظرمان بودند. راننده پرسید کجا اقامت می‌کنیم و پاسخ شنید: هتل مارگوش، که در میدان اصلی ماری و روبروی مسجد جامع شهر قرار گرفته و نام قدیم مرو را بر خود دارد؛ قدمتی به اندازه دوران هخامنشی... داریوش اول در سنگ نوشته بیستون، مرو را مارگوش نامیده است.

در راه رسیدن به هتل، در محوطه یک پارک، کپی صورتی رنگی از بنای آرامگاه حکیم عمر خیام به چشم می‌خورد. خیام پس از مرگ ملکشاه سلجوقی و کشته شدن خواجه نظام الملک، به مرو کوچ کرد.

خوش‌آمدگویی شهر این بار از زبان ساختمان زیبا و آرامبخش مسجد بود. ساعت تقریبا چهار بعدازظهر بود و نور آفتاب بر نمای سپید - آبی مسجد، دلپذیر...

 

اینجا هم بانوان سبزپوش به رفتگری مشغول بودند.

اتاق هتل – شبی ۶۰ دلار

از آنجا که فردا باید به سمت فاراب حرکت می‌کردیم تا از مرز خارج شویم، به محض گذاشتن کوله‌پشتی‌ها و سبک کردن کیف‌دستی، بدون اتلاف وقت به پذیرش برگشتیم؛ پرسیدیم چطور باید به مرو برویم. کارمند پذیرش پاسخ داد تاکسی تلفنی بهترین گزینه است؛ هزینه‌اش اما، نجومی بود. حدود ۴۰ منات! از هتل بیرون زدیم تا راه ارزان‌تری بیابیم؛ مرو کهن نزدیک شهر بایرام‌علی قرار دارد؛ نام شهر از اسم بایرام علی خان، حاکم ایرانی دوره قاجار گرفته شده است. از یک سواری قیمت گرفتیم؛ قیمت باز هم بالا بود. وقتی ناراحتی ما را دید، گفت سوار شوید تا به ایستگاه سواری‌های بایرامعلی برویم. با ۲ منات به ایستگاه رسیدیم. کرایه بایرامعلی نفری ۳ منات است. همان راننده‌ای که ما را به آنجا رساند ایستاد و با راننده سواری چانه زد تا با ۱۲ منات ما را به مرو برساند. حالا فقط ۳۰ کیلومتر با مرو کهن فاصله داریم...