X
تبلیغات

کوله پشتی نارنجی - سفرنامه اروپا - ژنو

کوله پشتی نارنجی

هوای سفر دارم، کفشهایم را می پوشم و کوله پشتی ام را بر می دارم...

وقتی بخواهی از سوئیس صحبت کنی، بی گفتگو باید از صلح سخن آغاز کرد. امید به دوستی و آشتی چون بذری بارور در ذره ذره این خاک ریشه دوانده...به تلاش زیادی نیاز نداری، وقتی بدانی بیش از ۱۵۰ سال از جنگ در این آب و خاک خبری نبوده، بی اراده صلح در ذهنت متجلی می شود. اینجا مردم با کسی سر دعوا ندارند، آرامش در تمام لحظات این دیار جاریست، اینجا حق و حقوق همه به کمال رعایت می شود. بهترین جائیست که برای پرورش کودکان تا به حال دیده ام و با اینکه برای مسافرت کشور گرانی محسوب می شود اما دیدن سوئیس یکی از بایدهاست... البته که شکلات و ساعت هایش را هم نباید فراموش کرد.

دو دوست اروپایی پیش از رسیدن به ژنو، در مورد ژنو چنین نظر دادند: " از سفر به ژنو لذت خواهید برد؛ شهر آرامیست و مردم بسیار مهربانند. " پیشاپیش انتظار مهربانی داشتیم اما باز هم غافلگیر شدیم از لطف این مردم نازنین... محال است حتی زیر باران تو را نقشه در دست ببینند و بی تفاوت بگذرند؛ ندانستن زبان هم بهانه رفتن و بی خیالی شان نمی شود و با ایما و اشاره راه را نشانت می دهند... چیزی می گویم، چیزی می شنوید از این توجه پاک و بی ریا...

میهمان یک زوج فرانسوی بودیم، ژنو به مرز فرانسه چسبیده است و خانه بسیاری از مردم در فرانسه واقع شده و فقط روزها برای کار به ژنو می آیند. خانه دوستان ما ( فلوریان و لودو ) هم آن سوی مرز قرار داشت، در دامنه کوه های آلپ و با چشم انداز قله مون بلان... بدین ترتیب یک داستان جدید را تجربه می کردیم؛ برای استراحت و خواب به فرانسه می رفتیم و برای گشت و گذار به سوئیس باز می گشتیم؛ حس جالبی بود...

باز باران، این یار وفادار سفر، همراهمان بود... گردش صبحگاهی را با نم نم باران شروع کردیم و دعا می کردیم آسمان آبی ژنو را هم قبل از رفتن ببینیم. گردش را از پیاده روی در محله های قدیمی شروع کردیم و آرام آرام رفتیم به سمت دریاچه ژنو. باران شدید شد و بارید و بارید تا ابرها کمرنگ شدند و آسمان آبی کم کم پدیدار شد.

این فواره معروف دریاچه، نماد ژنو به شمار می رود و ۱۵۰ متر آبی آسمان را می شکافد.

از فواره عکس زیاد گرفتم اما این یکی را بیشتر از همه دوست می دارم...

آبی زلال دریاچه دوست داشتنی است... با تمام قوها و اردک هایش... در کنار دریاچه، گنجشک ها و کبوترهای گرسنه هم به آنها می پیوندند و نمی دانید چه منظره ی تماشایی می شود وقتی می آیند تا غذایشان را از دست مردم بگیرند. در تمام اروپا، پرنده ها از مردم نمی ترسند و گاهی اینقدر بی پروایند که مجروح می شوند؛ اینجا اما، پرنده ها با آدمیان دوستی می کنند.

 

دست خالی آمده بودند و در تمام مدتی که سرگرم تماشایشان بودم دنبال چیزی می گشتند برای سیر کردن پرنده ها.

ژنو شهر گلها و مجسمه هاست. کنار دریاچه هم پر از گل رز است. باران بند آمد و من سرمست عطر و طراوت این رزها بودم و دل نمی کندم.

بازگشتیم به محله قدیمی

میدان گرند مِزِل، از میدان های بسیار قدیمی شهر است.

بدون شرح

این هم یک رستوران بسیار معروف... هرچه ذهنم را می کاوم می بینم فقط ایرانیها رستورانهای خیابانی را دوست ندارند؛ هم در اروپا هم در جنوب شرق آسیا، مردم عاشق خوردن و نوشیدن در فضای بازند.

این مجسمه یادبودی ست برای کودکان بی گناهی که مورد آزار جنسی قرار می گیرند.

کلیسای سنت پیتر؛ برای دیدن نمای شهر باید تا آن بالا رفت.

سایه اش را روی زمین دوست داشتم.

داخل کلیسا؛ بازدید از کلیسا رایگان است اما، برای دیدن نمای شهر باید ۸ فرانک ورودی بپردازید.

تا من با یک بانوی کره ای تبار ساکن آمریکا گپ می زدم، رضا چند پله دیگر بالا رفت تا ۲ عکس بعدی را بگیرد. آن قدر همه در مورد گرانی سوئیس غلو می کنند که او هم از ترس هزینه تراشی بی مورد برای اقامت، برای گشت روزانه از پاریس آمده بود. برداشت شخصیش را پرسیدم، جواب داد اینجا چندان گران تر از پاریس نیست، بیخود ترسیده بودم. نظر من هم همین است؛ سوئیس آن قدر گران تر از بقیه کشورهای اروپایی نیست که به این بهانه بتوان از دیدنش چشم پوشی کرد، فقط باید در پول خرج کردن کمی محتاط بود؛ همین! کمی در مورد فرهنگ کره جنوبی که من دوست می دارم صحبت کردیم و کمی در مورد شرایط زندگی در امریکا؛ بسیاری از جوانان کره جنوبی برای تحصیل یا زندگی به امریکا می روند... گپ دلپذیری بود و تصویر آن بانو را بر فراز ژنو، در قلبم حک کرد.

از کلیسا که بیرون آمدیم ظهر شده بود و دنبال جایی می گشتیم تا کمی استراحت کنیم؛ وقتی نزدیک این بانو دراز کشیدیم و آسوده خاطر یک ساعت خوابیدیم، هنوز نمی دانستیم روی طولانی ترین نیمکت جهان به خواب رفته ایم.

۱۲۰ متر طول دارد؛ در آن چادرهای سفید، شب پیش جشنی برگزار شده بود. فلوریان در این رابطه خیلی بامزه می گفت: " اهالی ژنو خیلی فکر کردند ببینند چگونه نام شهر را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کنند و در نهایت تصمیم گرفتند طولانی ترین نیمکت را بسازند. "

این گل در اروپا علاقه مند زیاد دارد و همه جا به چشم می خورد؛ نامش را نمی دانم اما من هم خیلی دوستش دارم.

بعد از استراحت دلچسب نیمروزی ناهار خوردیم و رفتیم به سمت باغ انگلیسی و ساعت گل.

ساعت معروف ژنو

یادبود همبستگی کانتون ژنو

چراغ راهنمایی برای همه!

در شهری که خیابانهایش یک مغازه در میان بانک دارند، باید هم تاکسی ها بنز باشند...

رضا دوست داشت قبر خورخه لوئیس بورخس را ببیند؛ از راهنمای کلیسای سنت پیتر آدرس را پرسیده بودیم و پیاده راه افتادیم به سمت قبرستان سنت جرج که به آرامگاه شاهان معروف است و محل دفن افراد خیلی مهم و هنرمندان می باشد. وقتی رسیدیم ساعت از ۵ گذشته بود و متاسفانه درهای ورودی را بسته بودند... خیلی حیف بود بعد از آمدن این همه راه، ندیده برگردیم؛ شروع کردیم به پرسه زدن اطراف ورودی ها؛ هنوز افرادی داخل حضور داشتند و این امید کمرنگی می داد برای آنکه راهی بیابیم. یک زوج از جایشان بلند شدند و راه افتادند به سمت خروجی قبرستان، ما هم با شتاب از بیرون به همان سمت رفتیم؛ وقتی می خواستند خارج شوند دکمه ای را زدند تا در فلزی بزرگ باز شد، با دیدن اشتیاق ما برای داخل شدن، تشویقمان کردند و گفتند برای خروج می توانیم همان دکمه را بزنیم. پشتکار ایرانی داشتن برای دور زدن قانون گاهی حس خوبی می دهد! مسلما هرکسی جای ما بود همان دقیقه اول آهی می کشید و برمی گشت و به راهش ادامه می داد. حالا پیدا کردن آرامگاه بورخس در میان این همه قبر داستانی شده بود. از یک نفر در حال عبور پرسیدم، به جهتی اشاره کرد که چندان دقیق نبود. جوینده، یابنده است؛ در نهایت گمشده را یافتیم و ادای احترام کردیم.

در یادداشت های آرش نورآقایی که همراهمان بود در مورد آن قبر گوشه تصویر خوانده بودیم اما، اگر از قبل هم چیزی در موردش نمی دانستیم باز تزئیناتش جلب توجه می کرد.

طرفداران این هنرمند، تزئینات جالبی برای خانه آخرتش دست و پا کرده اند، از گل و شمع گرفته تا تاج و صدف و گوش ماهی...

این بانوی نویسنده و نقاش، در دهه ۶۰ زندگیش روسپی بوده است. به همین دلیل شهرداری برای دفنش در اینجا شک داشته و بعد از دفن، درنهایت هنرمند تشخیص داده می شود و به اینجا انتقال می یابد.

از قبرستان که بیرون آمدیم، مجددا راه افتادیم به سمت دریاچه، فلوریان آدرس یک کافی شاپ روی دریاچه را داده بود و گفته بود بعد از ساعت ۷ سری به آنجا بزنیم؛ جاذبه اش جمع شدن اهالی ژنو از هر سنخی است. اینجا می توان بانکدارهای متمولی را دید که برای ساعتی استراحت و گپ زدن با کت و شلوارهای شیک، درست کنار هنرمندان کولی وش و جوانانی با بدنهای سراسر تاتو کرده می نشینند. اینجا مردم به درجه اجتماعی و تفاوت فرهنگی و اقتصادی نیشخند می زنند. فضای جالبی بود...

دیگر داشتیم از شدت خستگی از پا در می آمدیم... تمام روز را با پای پیاده پرسه زده بودیم؛ اما هنوز یک جای دیگر مانده بود؛ ساختمان سازمان ملل را از فرودگاه که می آمدیم، از دور دیده بودیم. بلیت خریدیم و سوار اتوبوس شدیم تا رسیدیم جلوی مقر اروپایی سازمان ملل.

این فواره ها در میدان جلوی سازمان ملل قرار دارند.

ورود عموم به سازمان ملل برای بازدید، در روزهای عادی از ساعت ۲ تا ۴ بعد از ظهر آزاد است.

پرچم ۱۹۳ کشور عضو در حیاط به چشم می خورد.

این سازه چوبی به صندلی شکسته معروف است؛ یادبودی ست برای معلولان جنگی که قربانی مین گذاری و بمب های خوشه ای شده یا می شوند. یک هنرمند خلاق به نام دانیل بِرسِت، این صندلی را به ارتفاع ۱۲ متر با ۵/۵ تن چوب، جلوی سازمان ملل نشانده تا به سیاستمداران و دیگر گردشگران ژنو یادآوری کند، جنگ، این آتش انسان ساخته ی انسان سوز چه می کند با روزگار مردم بی گناه.

این محله گیارد نام دارد؛ محل اسکان ما بود و خاطره اولین گامهای ما در فرانسه را در خود جای داد...

تصویر ابتدای یک بزرگراه؛ که یک مسیر ۵ ساعته با شهر رویاهایم فاصله دارد... با پاریس... تابلوی کنار بزرگراه برایمان سوال شد؛ پرسیدیم و دانستیم رنگ نشان بزرگراه در سوئیس و فرانسه با هم تفاوت دارد.

با وجود خستگی شدید، شب خوابم نمی برد. هیجان نمی گذاشت پلک روی هم بگذارم... باور نمی کردم فقط چند ساعت با رویای ۱۵ ساله ام فاصله دارم. آرزو می کردم صبح شود که نمی شد و لحظه ها کش می آمد. ساعت ۷:۳۰ با یک مرد بلغاری تبار قرار داشتیم تا ما را به پاریس ببرد. فراموش کردم بنویسم از قبل تصمیم گرفته بودیم با قطار به پاریس برویم اما قیمت بلیت سرسام آور بود... از دوستانمان راهنمایی خواستیم، اول گفتند پروازهای دقیقه آخری را چک کنیم؛ قیمت بهتر از قطار بود اما فرودگاهش خیلی از شهر فاصله داشت و این یعنی نیاز به صرف پول و وقت بیشتر... بعد یادشان افتاد سیستم کارپولینگ را چک کنند. در اروپا مخصوصا فرانسه یک سیستم برای جابجایی بین شهری میان مردم رواج دارد. افرادی که با ماشین شخصی سفر می کنند در سایت مخصوصی ثبت نام کرده و تاریخ، ساعت، قیمت، شرایط و تعداد افرادی را که می توانند در مسیر با خود ببرند، می نویسند. بسته به شرایط و مشخصات می توان مورد مناسبی یافت و هم با قیمت مناسبی سفر کرد، هم در طول مسیر، هم صحبت داشت. ما هم از چنین سیستمی برای رسیدن به پاریس استفاده کردیم. تنها با پرداخت ۶۸ یورو و مزیت یک هم صحبت برای رضا تا زبان فرانسه اش را قبل از رسیدن به پاریس تقویت کرده باشد...  

 

پی نوشت: در طول ۳ روزی که در ژنو بودیم، خرید از ۲ فروشگاه زنجیره ای میگروس و کووپ برای صرفه جویی کمک بزرگی بود؛ از غذای آماده گرفته تا میوه و شکلات و نوشیدنی، به نسبت فروشگاه های دیگر قیمت های مناسب تری دارند، مخصوصا اگر موادی که خریداری می شود از مارک خود فروشگاه باشند.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 12:40  توسط فرشته  |